روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

درمان با گیاهان دارویی

دستاش به شدت لرزه داشت . و هر چند ثانیه یک بار دستاش رو توی هم قفل می کرد و انگشتاش رو به هم فشار می داد . پسری حدودا بیست و سه یا چهار ساله که بر اثر ناراحتی عصبی این جوری شده بود . پیش چند تا دکتر و متخصص برده بودنش به قول پدر و مادرش از وقتی که پیش اونها برده بوندنش حالش بهتر نشده بود بد تر هم شده بود .از دو سال پیش تحت درمان بوده و تا حالا هیچ نتیجه ای نگرفته بودن . پسرشون رو آورده بودن پیش ما برای اینکه اگر احیانا دارویی گیاهی هست بهشون بدیم . نمی دونم با توصیه بود یا نه . ولی می دونم که خونشون نزدیک مغازه بود . چند ایستگاه پایین تر . توی طب قدیم به این بیماری می گن داء الرقص . یعنی مثل حرکات رقص مانند اعضا بدن بدون اختیار به حرکت در میان . عکس مغزی MRI ,و سی تی اسکن هم ازش گرفته بودن که نتایجش خوب بود . یعنی مشکل مغزی و تمور یا اشکال دیگه ای نبود .

درمانش با  جوشانده بود و دو نوع عرق که باید مخلوط می شدن . هزینه شون 30-40 تومن شد که پدرش با اکراه و شک پرداخت کرد . 

از این جریان دو ماه می گذره . به لطف خدا پسرشون کاملا خوب شده بود امروز پدر و ماد و پسر اومده بودن برای تشکر  . الان که اینو می نوسم خیلی خوشحالم . این برام از هر لذتی شیرین تره .باز هم درمان گیاهی برای بیماری که طب جدید نتونسته بود مثمر ثمر باشه جواب داد . 

در کل برای درمان بیماری های اعصاب و روان و ناراحتی های عصبی ، جنون ، افسردگی ، بی خوابی ، لرزش بدن ، زود جوشی و  اکثر ناراحتی های عصبی با گیاهان می شه بهتر و بی ضرر یا کم ضرر جواب گرفت .

پی نوشت : خواهشا دوستایی که این وبلاگ رو می خونن حتی المقدور برای بیماری ، یا مشکل  خاصی نسخه نخوان". با اینکه بنده اقرار به بی سوادی خودم می کنم ".اما نمی خوام ماهیت وبلاگ عوض بشه . به دلایل شخصی زیادی .البته  برای درمان گیاهی کتاب های خوب زیادی هست و البته استادان بزرگی که بر اثر تجربه نسخه های فوق العاده ای رو بلدن که می تونه مثمر ثمر باشه .

"هو الشافی "

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

my sun

رفتم دنبال پدر و مادرکه رفته بودن مهمانی .

نزدیک خانه می شیم . پدر می گه "تنکیو مای سان "

می خوام چیزی بگم . نظرم عوض می شه و چیزی به ذهنم می رسه .

" می گم قابل نداشت " مای گلکسی"

یکم مکث می کنه .

 

 

 

و بعد

لبخندی می زنه .

دنیا رو بهم دادن /

   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

اردیبهشت . . .

غرق می شوم در این

بهاری که با خودش

همیشه ارمغان دلتنگی دارد .

از اردیبهشت شروع می شود .

از زمانی که یاد دارم . از همان اوایل دبیرستان بود . از همان سر ایستگاه ماشین برای رفتن به مدرسه . از همان دیر رسیدن ها. از همان 7:45 دقیقه ها که بیاید و من دیر برسم . 

حتی دانشگاه هم همین طور بود . حتی بدون او . که همیشه بعد از استاد می رسیدم تا سیگارم تمام شود .تا خاطراتم دود شود .تا رسوب کند همه همهمه های خیالات به هم تنیده ام

حتی بعد از این همه سال .با هر بهار، دلتنگی شده است تلنگری که بدانم سال تازه شده . ادم ها تصمیمات جدید گرفته اند . خیلی از رابطه ها به فراموشی سپرده شده و خیلی از آدم ها هم در فکر روابط جدید تری هستند .و البته  بدانم که اردیبهشت نزدیک است .

این روزها یا من هوشیار تر شده ام و یا اینکه اردیبهشت پر شور تر از هر سال برایم برگزار خواهد شد .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

 

منفعلانه و خودخواهانه ادامه می دم 

این مسیری که تهش به هیچ می رسد . 

ترس دارم از این که مبادا 

روزی متوجه شوم تمام این راه را 

اشتباه آمده ام . 

 

پ. ن :پاکش کردم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

عاشقانه نوشتن

دلم عاشقاته نوشتن می خواهد . 

مدتهاست 

از آخرین لحظه ای که تو را 

در دلم کشتم و پس از آن

هیچ وقت دیگر نتوانستم عاشقانه بنویسم 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

همه اش می گفتیم این نیز بگذرد . دیدی گذشت .

رفته رفته سربازیم تموم شد . مثل یه خوابی می مونست که دیده باشم. از وقتی که رفتم برای گرفتن امضاهای تسویه احساس بدی داشتم . روی شونه هام بار سنگینی رو حس می کردم .اینکه خوب این هم تموم . بعدش چی ؟ بعدش هم احتمالا کار و خونه و ازدواج و بچه دار شدن و بزرگ کردنش و دانشگاهش و دوماد کردنش یا عروس شدنش، پیر شدن ودر آخر  مردن . این بود همه اش ؟؟؟

نامه ی آزاد سازیم رو آوردم دادم مسئولام .یکی شون  می گفت توی این پانزده سال خدمتم این سخت ترین روزی بوده که تا حالا داشتم . اصلا نمی گذره . بهم می گفت نرو امضا بگیر . بذار کارمندای دیگه که اومدن اینجا خودم برات ازشون امضا می گیرم . حداقلش دو ، سه روز دیگه طول می کشه و تو دیر تر می ری. اگه بری خیلی برامون سخت و کسل کننده می شه . چند نفر از سرهنگ های قسمت های مختلف اومدن پیش ما . خودش بهشون می گفت و برام امضا می گرفت !

اون روز رو دیگه نرفتم که امضا بگیرم و پیششون موندم . 

دیروز که رفتم برای امضا بعضی هاشون که سرهنگ هم بودن از پشت میزشون بیرون اومدن و روبوسی کردن و منو تا دم در بدرقه کردن .برام خیلی زیبا و خاطره انگیز بود . 

یکی شون برای پدر و مادرم رحمت فرستاد و به خاطر من براشون دعا کرد . 

یکی دیگه شون که سرهنگ و مهندس هم  بود جمله ی قشنگی گفت :گفت که" چه خوب اومدی و چه خوب داری می ری"

یکی دیگه شون به خاطر اینکه کارم زودتر راه بیفته به جای یکی دیگه برام امضا کرد و گفت که تو با بقیه فرق داری .

مسئول حفاظت تا دم در بدرقه کرد و حسابی روبوسی کردیم . 

البته همه اینها  از خوبی خوشون بود که محبت داشتن .

بالاخره اینکه برام با اینکه روز آزادیم بود اما روز غمناکی هم بود . بیشتر فهمیدم که چه دوست هایی داشتم . هر چند آدرس مغازه رو بعضی هاشون دارن و مشتری مغازه هستن .

پرونده سربازی هم بسته شد . در راستای شغلم و مغازه دارم شرکت تاسیس می کنم . فکر های بزرگی هست که باید عملی بشه .و همیشه فکر های مزاحمی هست که مثل سر عت گیر می مونه . و نمی ذاره که توی مسیر زندگی ات راحت حرکت کنی . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

دارو گیاهی و عرقیات .....

خیلی سعی می کنم . بنویسم . یعنی سعی می کنم که راست بنویسم . اما همیشه مشکل از اونجا شروع می شه که من نمی تونم درد دل کنم . و حرفهایی رو بزنم یا بنویسم که باید بنویسم . 

خیلی وقت پیش ها می خواستم بنویسم که مغازه زدم . یه دارو گیاهی توی این شهر شلوغ . می خواستم عکس های مغازه رو اینجا بزارم .کلی ذوق کرده بودم از این اتفاق. برام اتفاق خوبی بود . صبح ها پادگان می رفتم و عصرها هم می اومدم مغازه . و مثل همیشه لئو پای دیگه این قضیه بود . یار و رفیقم توی تصمیمات مهم . 

الان 7 ماه از اون زمان می گذره و اتفاقات خوب وبد زیادی افتاده . مهمترین اتفاق این بوده که دوباره و دوباره با چشم و قلب و پوست و استخونم دیدم و احساس کردم و باور کردم که هیچ وقت خدا تنهامون نذاشت . با کلی قرض و بدهی و اعتبار تونستیم مغازه بزنیم و گیاهای مختلفی رو سفارش بدیم . مغازه کرایه کنیم . جنس بریزیم توش . اما هیچ وقت اخر ماه لنگ نبودیم . همه طلب کار ها یه جوری راضی بودن و قسط هامون رو دادیم . هیچ وقت لنگ نموندیم . خدا همیشه کنارمون بود . 

با اینکه تا حالا هیچی برای حودمون بر نداشتیم اما معازه کلی جون گرفته . به لطف خدا نسخه ها هم خیلی خوب جواب دادن. این به خاطر علاقه مون و تجربیاتی بود که قبل از مغازه داشتیم . قبل از اون پیش دوستامون که مغازه داشتن می رفتیم . اما حالا مغازه ای رو ساختیم که دوستای خوبمون ازش تعریف می کنند .  

اسم مون هم داره دهن به دهن می چرخه . و بیشتر از هر چیزی این بهم احساس آرامش می ده که وقتی می بینم مشتری جدید میاد و میگه که تعریفتون رو از فلانی شنیدیم . یا مرضایی میان که از دکتر ها جواب نگرفتن و اینجا به لطف خدا خوب شدن .

البته این شغل طوریه که بعضی ها هم هستن که دنبال بهونه می گردن تا مشکلاتشون رو به جایی ربط بدن .ولی خوب باز هم خدا رو شکر که کم هستن . تا این جا جریان مغازه تا بعد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

خود فریبی

عادت کرده ام  که تند تند، رابطه هایی را که به مرور و پس از مدتی طولانی شکل می گیرند را بهم می زنم . رابطه هایی که سعی می کنم که جای تو را برایم پر کند . رابطه هایی که از اول اشتباه شکل می گیرند و خیلی زود متوجه می شوم و تلاش بی وقفه ای را که برای ایجادشان کشیده بودم را نابود میکنم . خودم را مدام گول می زنم و درست در زمانی که می خواهم باور کنم که کسی جای تو را در قلب و ذهنم پر کرده است تمام گلبول های سفید خاطراتت همه چیز را خراب می کند .

سعی خواهم کرد مجدد ، پس از تمام این آدم هایی که مدیونشان شدم . سعی خواهم کرد برای تمام قلب هایی که شکستم . روزی موفق می شوم که دینی را که به من بدهکاری به سادگی یک لبخند ببخشم .

پی نوشت : داماد و خواهری آمدند . بقیه ای که لازم بود بنویسم پرید .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
    comment نظرات ()
← صفحه بعد