روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

دارو گیاهی و عرقیات " . . . ."

خیلی سعی می کنم . بنویسم . یعنی سعی می کنم که راست بنویسم . اما همیشه مشکل از اونجا شروع می شه که من نمی تونم درد دل کنم . و حرفهایی رو بزنم یا بنویسم که باید بنویسم . 

خیلی وقت پیش ها می خواستم بنویسم که مغازه زدم . یه دارو گیاهی توی این شهر شلوغ . می خواستم عکس های مغازه رو اینجا بزارم .کلی ذوق کرده بودم از این اتفاق. برام اتفاق خوبی بود . صبح ها پادگان می رفتم و عصرها هم می اومدم مغازه . و مثل همیشه لئو پای دیگه این قضیه بود . یار و رفیقم توی تصمیمات مهم . 

الان 7 ماه از اون زمان می گذره و اتفاقات خوب وبد زیادی افتاده . مهمترین اتفاق این بوده که دوباره و دوباره با چشم و قلب و پوست و استخونم دیدم و احساس کردم و باور کردم که هیچ وقت خدا تنهامون نذاشت . با کلی قرض و بدهی و اعتبار تونستیم مغازه بزنیم و گیاهای مختلفی رو سفارش بدیم . مغازه کرایه کنیم . جنس بریزیم توش . اما هیچ وقت اخر ماه لنگ نبودیم . همه طلب کار ها یه جوری راضی بودن و قسط هامون رو دادیم . هیچ وقت لنگ نموندیم . خدا همیشه کنارمون بود . 

با اینکه تا حالا هیچی برای حودمون بر نداشتیم اما معازه کلی جون گرفته . به لطف خدا نسخه ها هم خیلی خوب جواب دادن. این به خاطر علاقه مون و تجربیاتی بود که قبل از مغازه داشتیم . قبل از اون پیش دوستامون که مغازه داشتن می رفتیم . اما حالا مغازه ای رو ساختیم که دوستای خوبمون ازش تعریف می کنند .  

اسم مون هم داره دهن به دهن می چرخه . و بیشتر از هر چیزی این بهم احساس آرامش می ده که وقتی می بینم مشتری جدید میاد و میگه که تعریفتون رو از فلانی شنیدیم . یا مرضایی میان که از دکتر ها جواب نگرفتن و اینجا به لطف خدا خوب شدن .

البته این شغل طوریه که بعضی ها هم هستن که دنبال بهونه می گردن تا مشکلاتشون رو به جایی ربط بدن .ولی خوب باز هم خدا رو شکر که کم هستن . تا این جا جریان مغازه تا بعد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

خود فریبی

عادت کرده ام  که تند تند، رابطه هایی را که به مرور و پس از مدتی طولانی شکل می گیرند را بهم می زنم . رابطه هایی که سعی می کنم که جای تو را برایم پر کند . رابطه هایی که از اول اشتباه شکل می گیرند و خیلی زود متوجه می شوم و تلاش بی وقفه ای را که برای ایجادشان کشیده بودم را نابود میکنم . خودم را مدام گول می زنم و درست در زمانی که می خواهم باور کنم که کسی جای تو را در قلب و ذهنم پر کرده است تمام گلبول های سفید خاطراتت همه چیز را خراب می کند .

سعی خواهم کرد مجدد ، پس از تمام این آدم هایی که مدیونشان شدم . سعی خواهم کرد برای تمام قلب هایی که شکستم . روزی موفق می شوم که دینی را که به من بدهکاری به سادگی یک لبخند ببخشم .

پی نوشت : داماد و خواهری آمدند . بقیه ای که لازم بود بنویسم پرید .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

 

مدتی است ....

هیچ کس همراه نیست ،

 

تنهای اول.

 

پی نوشت:تنهایی موضوع نیست . تنها شدن درونی موضوع است . نوعی بیگانه شدن با خود خودت . آنکه میشناختی و حالا  . . . 

پی نوشت 2: مدتیه  کنار تو که می ایستم تنها می شوم .حتی تنهاتر از زمانی که نیستی . چرا که وقتی نیستی به یادتم با اونی که بودی ولی وقتی که پیشتم  نه تو اونی هستی که من می شناختم و نه من اونی ام که تو می شناختی . نتیجه اش می شه این پست و خیلی چیزای دیگه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

 

بالاخره بغضم ترکید .

و باز غرورم 

و این من پوشالی که ساخته بودم 

دلم زیارت می خواد . از اونهایی که وقتی دلت شکسته و دنبال جایی می گردی که بتونی خودت رو بچسبونی به یه دیوار، به یه کنج ، به یه جای امن  و زار زار گریه کنی . به حال خودت . به روزگارت . به این چیزی که الان شدی.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

 

یه روز خوب میاد  . . . . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

همه ی آخرها را تو درست می گفتی

حق با تو بود .

پس از مدتها دست در دست هم بر می گشتیم . 

                               از بانک 

وام ازدواجمان بود یا پرداخت اقساطش ، نمی دانم .

مثل گذشته همه نگاهها بر می گشت و زل می زد به ما . 

به ما که بودیم و می خندیدیم . متحیر با جاذبه .

 

( نویسنده در این زمان چیز دیگری یادش نمی آید . اما این موضوع را آنقدر مهم می داند که همین چند خط را هم باید می نوشت ) ادامه نوشته ....

 بعد ار آن روزها 

دیدن دوباره این روزها را 

در خواب می بینم . 

 

در خواب بود که دیدم

پس از مدتها درست در دست هم  . . . . .

 

حق با تو بود .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

چترهایی که عاشقان می سازند

کسانی که چتر های یزرگ را ساختن 

عاشق بودند یا برای آدم های بزرگ ساختندش.

 

فکر می کنم کسی که چتر مرا ساخت عاشق بود .

زیر باران ، زیر یک چتر ، وحتی انقدر بزرگ نبود که نزدیک بود 

حادثه ای تو را زخمی کند. 

 

همیشه چترهایی می خرم

که سازنده اش عاشق بوده باشد

شاید وقتی که چتر را باز میکنم و باران می بارد

بشود دوباره عاشق شد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

جشن دلتنگی

بهم زنگ زد و خواست که مراقب عشقش باشم که داشت ازش دور می شد . گفت که راه افتاده که برگرده به شهرشون . صداش بریده بریده بود .تند تند بغض می کرد .سعی می کرد خوش رو کنترل کنه که گریه نکنه .از شنیدن صداش منقلب شدم . بهش گفتم گریه کنی اشک من هم در میاد . خندش گرفت .  گفت داره از پیش من میره .امشب راه میفته که بیاد طرف شما . دست شما می سپارمش . 

 

 

بهش زنگ زدم . دیدم این هم صداش گرفته است .معلوم بود که گریه کرده . مثل اینکه چیزی نمی دونم گفتم چی شده که صدات می لرزه؟ غرور مردونش بهش اجازه نداد چیزی بگه . گفت چیزی نیست . بهش گفتم سفارشت رو کردن . مراقب خودت باش . صبح قبل از اینکه برسی بهم زنگ بزن تا بیام ترمینال دنبالت .

 

پی نوشت :

اشک تو چشمام جمع شده بود . مدتها بود دو نفر رو ندیده بودم که هر دو همدیگه رو بخوان . و به خاطر عشقشون اشک بریزن . به رسم عادت معمول دنیا همیشه یه جای کار می لنگید. اما این دفعه جاده عشق دو طرفه بود . 

ویرایش: طاقتم نگرفت . عکس رو حذف کردم . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()
← صفحه بعد