روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

دیگر تو هم دیوانه شو!!

دیوونه ، دیوونه ، دیوونه
دیوونه ها چقدر نازن
دیوونه ها دوست داشتنین
دیوونه ها بی آزارن
دیوونه ها خیلی بی گناهن
نه!دیوونه ها گناه کارن. . .
دیوونه بودن بزرزگترین گناه ِ
مث عاشق بودن می مونه
همه ی عاشقا گناه کارن.
دیوونه بودن گناه نابخششیه
حتی یه دیوونه خودش هم خودشو نمی بخشه
ولی خدا دیوونه ها رو می بخشه
به جاش شاید بقیه رو نبخشه.
می دونم خدا دیوونه ها رو دوست داره
آخه دیوونه ها فقط دل دارن
عاقلا سیب درخت ممنوع رو خوردن
اصلا عاقلا که دل ندارن دیوونه شن.
دیوونه ها خدا شونو دوست دارن
دیوونه ها خیلی ها رو دوست دارن.
دیوونه ها یه وقتی عاشق بودن
همه ی عاشقا هم یه وقتی دیوونه می شن
میگن دیوونه ها فقط می خورن و می خوابن _ کی میگه؟
دیوونه ها می تونن پرواز کنن
دیوونه ها پیش محبوبشون می رن
بعضی وقتها هم پیش خداشون می رن.
دیوونه ها بی دلیل اشک می ریزن .. بی دلیل می خندن.
کی می دونه تو دل دیوونه ها چه خبره ؟
وای چه غوغاییه . . .
می دونم دل دیوونه ها خیلی بزرگه
ولی فقط جای یه محبوبه.
. . . . . . . .
میگن خدا اونقدر بزرگه که تو زمین و آسمون جا نمی شه
ولی تو دل آدم عاشق جا می گیره.
دیوونه ها یهو زیر گریه می زنن
یهو زیر خنده می زنن
ولی هیچکی نمی دونه واسه چی می خندن یا گریه می کنن.
همه ی دیوونه ها یه تخیل شاد دارن
که وقتی یادش میفتن
خوشحال می شن ، می خندن ، حظ می کنن
یه کابوس بد هم دارن
که گریشون می ندازه.
. . . . . . .
ا ِا ِ . . . منم یه خیال قشنگ دارم
یه کابوس بد ِ بد هم دارم
خیالم ، واسه همیشه یه خیال موند
.ولی کابوسم ، واقعیت شد
دیشب کلی گریه کردم
امروز صبح از گریه هام خندم گرفته بود
یعنی من هم دیوونه شدم ...
نه !! من که دیوونه نیستم
تازشم دیوونگی که ترس نداره ،
تازه ناز می شی ، عزیز می شی
هیچکی هم که دوستت نداشته باشه
خدا که دیوونه ها رو دوست داره !
تازه از همه ی عاشقا جلو تری
آخه دیگه عاشق نیستی _ دیوونه هستی؛
چقدر با خودم حرف زدم تا خودمو متقاعد کنم که دیوونه نشدم
ولی می دونم این خودش دلیل دیگه ای بر دیوونه بودنمه!!
. . .
کارم از بی سر و صدا
دیووانه شدن گذشته ،
دریای عشق و اندوه در من
طوفانی است
اطرافیان دیووانه ام می پندارند
والدینم هم
این بار
آنها حق دارند
اطرا فیان هم!!

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳
    comment نظرات ()

مرا ببخش که خط نوشته هایم طعم شراب و بوی ریحان نمی دهد

دیشب در شبی به بلندای یلدا منو خیالت تا صبح از نرگس و اقاقی گفتیم . دیشب گل گونه هایت سرخ  ِ سرخ بود. همین دیشب بود که دوباره تصمیم گرفتم به دیدارت بیایم. منو خیالت تا صبح بیدار بودیم .بالاخره در شبی یلدایی بود که به خودم جرات دادم که دستای خیالتوبگیرم . گرم بود .گرم عشق بود .برای یک شب تمام ،دستانت مال من بود .خیالت لباس آبی با دامن مشکی کوتاه وبا یه کفش پاشنه بلند پوشیده بود . گل سر سفید تاج دار با گردن بند مرواریدی که چند دور اونو دور گردنت تابونده بودی ، کلی زیبات کرده بود . دیشب که شب یلدا بود کلی گفتیمو خندیدیم.کلی هم رقصیدیم. برات یه فال حافظ هم گرفتم . می دونی خیلی خوب اومد؟آخه حافظ هم همه چی رو می دونه . تو هم اولین باری بود که شعر می خوندی .گرمو آروم.چقدر ناز می خوندی . با هر بیتی که می خوندی دل منو با خودت می بردی . خوب می دونم که شعرام با تو هیچ وقت این کارو نکرد.هر بیتی که می خوندی ابرو هاتو بالا مینداختی منو نیگا می کردی . می دونستی که داری منو با خودت می بری. برق لذتو می شد از تو چشات دید. کاش خط نوشته هایم مثل شعر های تو بود.دیشب کلی با هم خندیدیم. اما تو دلم یه عالمه غوغا بود. وقتی فکر می کردم تو مال کسه دیگه ای می شی .چقدر خودمو کنترل کردم تا بغضم نترکه .نکنه دلگیر بشی. فکر کردن به اینکه کس دیگه ای جای من ، تو رو غرق بوسه و نرگس کنه .اونقدر که بدنت بشه باغ گل سرخ، تموم بدنمو خیس عرق می کرد.چقدر به او رشک خواهم برد.نمی تونستم بهت بگم این آخرین یلدایی که به دیدنت میام.از این به بعد تو باید منتظر یکی دیگه باشی.هر چند می دونم کسی نخواهد بود که تو رو به اندازه ی من دوست داشته باشه ، ازدیدنت غرق شور بشه ، تموم بدنش گر بگیره . بخواد تموم شب تو رو بو کنه ، صداتو بشنوه و ساعتها نگات کنه . انگار اولین باریه که تو رو می بینه. تازه ی تازه.مثل اولین بار دیدار ......دیگه نزدیکای صبح شده بود . صدای موذن داشت به گوش می رسید. داشتم حاضر می شدم که برم .نمی دونم چی شد یه دفعه دست تو رو از پشت رو شونه هام حس کردم.همین که برگشتم تا چشمام تو چشمات افتاد ، سرت رو روی شونه هام گذاشتی یه دفعه زدی زیر گریه . انگار یه حسی بهم می گفت چرا داری گریه می کنی . اما نمی تونستم چیزی بگم. بغضم داشت می ترکید. خودمو کنترل کردم . دستامو اروم بردم توی موهات . همین طور نوازشت می کردم .این رنگ واسم خیلی آشنا بود .دیگه روزگارم داشت رنگ موهاتو می گرفت .این تنها کاری بود که تو اون لحظه می تونستم بکنم. می خواستم داد بزنم .با هات گریه کنم .خوب می دونستم هر دومون یه چیز رو می خوایم. این اولین باری بود که می دیدم اینجوری داری گریه می کنی . هنوز باورم نمی شد تو هق هق بزنی. می دونستم تو هم نمی خوای برم .نمناکی اشکاتو می تونستم روی شونه هام حس کنم .می خواستم بغلت کنم .اشکاتو پاک کنم گونه های خیستو ببوسم . بهت بگم آخه چرا؟؟.. . . . . فقط کافیه که تو بخوای . هیچ چیز نمی تونه جلوی منو واسه ی با تو بودن بگیره . می خواستم بهت بگم من تا آخر دنیا با تو ام. . . . . . . نمی خوای پاشی . مگه امروز کلاس نداری . این صدای مادرم بود که میومد .پاشو دیگه . . . . . . وای خدا جونم!!  بازم خواب .یعنی همش خواب بود . دارم دیوونه می شم. دیگه رسما دارم دیوونه می شم .چشمامو که باز کردم اولین جمله ای که به ذهنم اومد این جمله بود: کسانی که شاید نگون بختی مرا خواستارید، شاید امشب آرزویتان براورده شد.

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳
    comment نظرات ()