روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

به خود تنیده

        می نویسم و بعد مچاله ...
      مچاله می کنم و دوباره می نویسم
چیزی شبیه دور تسلسل
باطل ِ باطل
جقدر سرم درد می کند
می خواهد که به دیوار بکوبمش
یاد پنیر صبحانه می افتم
صدایی توی سرم مرا می خواند
توی دلم می پرسم شما چند نفرید؟
حظورشان را حس می کنم
ولم کنید
چیزی شبیه یک شبه دوباره به سراغم آمده
سعی می کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم
می دانم که سعی بیهوده ای است
سرم را بلند می کنم
این طرف ، آن طرفتر
این گوشه و حال آن گوشه تر
گوشه ی دیوار عتکبوتی می بینم
گوشه ی دیوار...
چرا عنکبوت گوشه گیر است؟
این سوال را چند بار می پرسم
عنکبوت دارد به دور خودش تار می تند
و هی تار می تند
دوباره یاد پنیر صبحانه می افتم
و باز صدایی توی سرم مرا می خواند
تلفن زنگ می زند
توجه نمی کنم
نکند کسی که زنگ زده همان صدای توی سرم است
خودم را دوباره با عنکبوت مشغول می کنم
دلم سیگار می خواهد
دلم چه چیزهایی می خواهد
دلم دود می خواهد
کبریتی روشن می کنم
چوب کبریت می سوزد- می سوزد - می سوزد
و حالا دست من می سوزد - آی
چقدر از درد خوشم می آید
نکند مازوخیسم گرفته ام ؟
عنکبوت همچنان تار می تند
فکر می کنم او هم بیمار است
اما چرا او هم؟
من فقط سرم درد می کند
شاید به خاطر این است که
دنبال درد سر می گشتم
اما الان .....
مدتها ست که سر درد دارم .
احساس سوراخ شده گی ای
شبیه همان پنیر صبحانه
توی سرم جلیز ولیز می کند
کبریتی دیگر روشن می کنم
کبریت را خاموش می کنم
و دوباره کبریتی دیگر
دور و برم پر از کاغذهای مچاله شده است
یکی را بر می دارم
آتش می زنم
بو می کنم
دیوانه آتش که بو نمی دهد
این بوی نوشته های کاغذ است
حالا می فهمم که افکارم چه بویی میدهند
چه بوی خوبی می دهند ... بوی دود میدهند
اصلا شاید سر دردم به همین خاطر است
کاغذ از دستم می افتد
سرم را بلند می کنم
دوباره چشمم به عنکبوت می افتد
لعنت به این عنکبوت
چقدر به تار تنیدن به دور خودش اصرار دارد
باز دلم سیگار می خواهد
هم می سوزد و هم دود دارد
دود - صدا - عنکبوت - آتش
و دوباره این پنیر لعنتی
به سراغ ضبط می روم
"جشن دلتنگی"
به خودم می گویم
یعنی دوباره باید بغضم بگیرد
ضبط را خاموش می کنم
سر دردم یادم رفته بود
چقدر سردم است
می لرزم
روی تخت دراز می کشم
و بعد پتو
بدنم مور مورش می آید
و باز دوباره سرم می خواهد که به دیوار بکوبمش
دوباره همان صدا توی سرم
حظورشان را حس می کنم
ولم کنید
چیزی شبیه یک شبه دوباره به سراغم آمده
سعی می کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم
می دانم که سعی بیهوده ای است
سرم را بلند می کنم
اینبار عنکبوت آویزان است
بین زمین و آسمان
یاد خودم می افتم
چشمانم را محکم بهم فشار می دهم
نمی خواهم چیزی ببینم
کاش می شد مغز سر را هم همین طور فشار داد
چقدر مزحک شده ام
دور و ورم پر از چوب کبریت سوخته است
و کاغذهایی که بیهوده سیاه شده اند
بوی دودتمام اتاق را پر کرده
نفس عمیقی می کشم
گلویم می سوزد
نمی دانم از بوی دود است یا چیزی گلویم گیر کرده
شاید همان بغض نترکیده باشد
طا قتم نمی گیرد
بلند می شوم
ضبط را روشن می کنم
وصدا را بلند و بلند تر
می خواهم برایم داد بزند
فکر می کنم قاطی کرده ام
شاید هم مدتهاست همین طورم
از همان زمانی که سر دردم شروع شد
سرم را زیر پتو می کنم
وبعد متکا . .
می خواهم بلند داد بزنم
بلند داد می زنم
مدتهاست که داد نکشیده ام
توی دلم می گویم ای داد بی داد
بیشتر به فریاد شبیه است
سبک می شوم
احساس می کنم
بین زمین و آسمانم
نمی دانم این چیز خوبیست یا نه
یاد عنکبوت می افتم
و دوباره آن پنیر لعنتی
آنها مرا صدا می زنند
تو رو خدا ولم کنید
چیزی شبیه یک شبه دوباره به سراغم آمده
سعی می کنم خودم را بی تفاوت نشان دهم
می دانم که سعی بیهوده ای است
بلند تر داد می زنم
چقدر داد زدن خوب است
حالا می فهمم که چرا دیووانه ها داد می زنند
صدای ضبط را می شنوم
برایم می خواند
بلند می خواند
من هم می خوانم
بلند می خوانم
بلند تر از همیشه
چشمانم را همچنان فشار می دهم
حق کار دیگری ندارند
و گلویم که فقط باید با تار صدا بتند
این بار من هم می خوانم و
م ی خ وا ن م
. . . .
شب آغاز هجرت تو
شب درخودشکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دلمرده های تنها بود
شب مردن
شب رفتن
شب...
. . . .
. . .
. .
.
.
 
 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳
    comment نظرات ()