روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

هیچ عنوان مناسبی برای این پست وجود ندارد . . . . .

توی صفحه کاربری پرشین بلاگ یه گزینه ای هست به اسم دفترچه بادداشت.
متن پایین رو از پارسال نوشته بودم .اما مدتها بود که نمی خواستم از چیزهای منفی بگم .
به همین دلیل این مطلب رو پست نکردم .ولی الان فکر کنم وقتشه .

باید به تنهایی بر تنهایی ام غلبه کنم
زندگی هر لحظه
 غیر قابل تحمل ترمی شود
با دیدن هر غریبه ای که از راه می رسد
می اندیشم
این همان است که سرنوست برایم بر گزید
شاید هم .....
سرنوشتی است که من آنرا در این روز بر گزیدم

کل دیشب رو بیدار بودم .و کل دیشب رو گریه کردم .رفته بودم پیشش . تمام بعد از ظهر و حتی شام رو پیش هم بودیم .ساعت 12.30 شب بود
خوابم نمی برد .از خواب بیدارش کردم که با هم حرف بزنیم .می دونستم که فردا می خواد بره سر کار .اما نمی تونستم تحمل کنم .دستم و گذاشتم روی پشتش .آروم تکونش دادم تا بیدار شه .روش روبرگردوند ........ یه لبخند کوچولو .
با صدای خواب آلوده گفت :" ..." جان .چی می خوای .چیزی شده .
.......
..........
......
یه عالمه با هم حرف زدیم .درد و دل می کرد و من براش حرفایی رو زدم که تا حالا به کمتر کسایی گفته بودم .همه جا تاریک بود .فقط از گوشه پنجره نور ماه قسمتی از اتاق رو روشن کرده بود .
...........
..............
........
ازش خداحافظی کردم .یه بوس کوچولو از  پیشونی اش کردم. تو بخواب .من هم می خوابم .
بغض گلو مو گرفته بود .جامو بیرون انداخته بودم .کلافه بودم و بیخواب .
هیچ وقت نتونستم حرفم رو درست و حسابی بزنم . باید جمله هام رو از قبل آماده می کردم .اما اون جور که می خواستم نشد .فقط و فقط گریه .اونقدر آرام که اونو بیدار نکنه .ساعت نزدیک 3 صبح بود .صدای اذان میامد .نماز می تونه آرامت کنه .اینارو با خودم می گفتم .
حوصله هیچی رو نداشتم .تمام متکا خیس شده بود .انگار که یه لیوان آب ریخته باشن روش .
یاد حرفای موقع شامش افتاده بودم . تک تک کلماتش دور سرم می چرخید .
خدایا هر چی تو بخوای . اینبار هم میگم چشم .ساعت 5.30 صبح شده بود .زیر کتری چایی رو روشن کردم .سرم درد می کرد .صداشو می شنیدم که داره از رختخواب بلند می شه .
اومد تو آشپزخونه .سرم پایین بود .تو هنوز بیداری ؟
با یه لبخند گوشه لبام گفتم آره .گفتم که خوابم نمی گیره.دیشب رو نذاشتم بخوابی .می دونم کسلت کردم  .
چایی رو واسه تو دم کردم .می خوری که ؟ تا چایی دم بیاد من هم می رم نون تازه می خرم .
.......
.............
.......
lلان می خوام برم سر کار .حاضر شو تا برسونمت .
..........
................
.......
می شه اینجا منو پیاده کنی ؟ .
مگه خونه نمی ری ؟. نه می خوام راه برم .خودش می دونست حالم بده .حرفی نزد .
ساعت 6.30 صبحه .تا حالا 5 نخ سیگار .نفسم بالا نمیاد .هنوز به گریه نیاز دارم .همه چپ چپ نگام می کنن .یه سوپری اونجا بازه .
آقا یه نخ وینستون لطفا .
پی نوشت :  دیروز بهم گفت بذار یه کم دیگه موهات بلند تر بشه که از پشت ببندیشون . اینجوری خیلی بهت میاد .
امروز مو هاموکوتاه میکنم .
می خوام هر چی که منو یاد من بندازه از بین ببرم .
بعدا هم به خدمت این وبلاگ می رسم .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

عشق ، قلب ،متا فیزیک

 

کسی که خود را بشناسد زمینه ای است تا خدای خود را بشناسد .

قلب : مرکز عشق و ابراز علاقه .همانطور که ما به وسیله مغز و سر فکر می کنیم .به وسیله ی قلبمان عشق می ورزیم .

 به تناسب بازبودن چاکرای قلب(1) ما به چرخه گسترده حیاتی که خداوند آفریده است عشق می ورزیم .یعنی باعث می شود ما همه چیز را دوست داشته باشیم .خودمان ، همسرمان ،والدینمان ، دوستانمان ؛ حیوانات وگیاهان  ...

هنگامی که ما به قلبمان تنمرکز می کنیم و سعی کنیم با قلبمان ارتباط بر قرار کینم .( در ابتدا کافی است که در طی روز فقط و فقط به قلبمان توجه کنیم وروی قلبمان تمرکز داشته باشیم )در واقع سعی کاری می کنیم تا چاکرای قلب چرخش درستی داشته باشد .و انرژی های الهی را به خودمان جذب کنیم .که سبب می شود از قلب و چاکرای آن ریسمانی از انرژی به چاکرای قلب کسانی که دوستشان داریم وصل کنیم .حتما تا حالا شندیه اید که کسی می گوید " من دلبندت " شده ام . که به همین ریسمانها مربوط می شود .( دل در اینجا و در معنای واقعی ههمان قلب است نه آنچه ما در ناحیه شکم به آن اشاره می کنیم .چرا که آن جگر یا شکم  است و از بچه گی به ما اشتباه یاد می دهند )عواطف مربوط به عشق که در قلب جریان دارد سبب جاری شده اشک می شود .در شرایط باز بودن چاکرای قلب ( که به مرور و براثر توجه شما به قلبتان خود به خود دارای چرخش درست و جذب انرژی می شود و این یعنی باز بودن چاکرای قلب ) ما به دیگران عشق می ورزیم بدون انتظار پاداش یا در خواست متقابل .

شاید تا به حال هم شنیده باشید که کسی بگوید دریچه قلبم به روی تو باز است و این کلمه هم همان معنی را میدهد یعنی چاکرای قلب من به سمت تو و( دیگران احیانا )باز است و بین ما اترژی عشق رد بدل می شود .وقتی ما چیزی را بسیار دوست داریم احساسی مانند سوزش یا حرکت انرژی یا هر چیز دیگری در قلبمان داریم و این همان انرژی است که می خواهیم به طرف مقابل منتقل کنیم .تا قلبمان آرام بگیرد .یا وقتی دلمان برای کسی می سوزد (قلبمان می سوزد )‌این همان فوران انرژی است که به داخل چاکرای قلب و خود قلب میآید و از ما می خواهد که کاری بکنیم .حالا مثلا وقتی دلمان می گیرد چه اتفاقی می افتد ؟

جواب ساده است .انباشته گی انرژی در چاکرای قلب . مثلا می خواهیم کسی راببینیم و نمی توانیم .این انرژی که قرار بود به از چاکرای قلب ما به آن شخص منتقل شود

در چاکرای قلب ما جمع می شود .و ما احساسی پیدا می کنیم که با گفتن کلمه دلتنگی آن را بیان می کنیم . در این حالت انرژی را بوسیله هدایت به طرف چشم و غدد اشکی آزاد می کنیم .همه ی این کارها خود به خودی بدون علم ما بدان صورت می گیرد .

حتما دیگر می دانیم وقتی کسی می گوید دلم تنگ شده چه اتفاقی می افتد . او احیانا دوست دارد که انرژی از طرف کسی که او را دوست دارد دریافت کند .دهانه چاکرای قلب او کوچک شده و با کمبود انرژی مواجه است از طرفی خود چاکرا هم در این شرایط قادر به جذب انرژی محیط نیست .....

حالاشاید این سوال پیش بیاید ما چطور احساساتمان را با این کلماتی بیان می کنیم که معنی متا فیزیکی آن بال خود کلمه رابطه دارد؟

این جملات به دو دلیل است :

1) در زمانهای قدیم مردمان با وجود خودشان بیشتر آشنا بودند و چیزهایی می دیدند ، می شنیدند و درک می کردند که ما در این زمان کمتر به آنها رسیده ایم .و از گذشته مانده است .

2) انسانها به طور نا خود آگاه این کلمات از درونشان بر زبانشا جاری می شود .و این ها درکهای  درونی از وجودمان است که بر زبانمان جاری می شود.

 

 توضیح (1): چاکرا ها مراکز انرژی در بدن هستند که دریافت و انتقال انرژی بدن از آنجا انجام می شود. که شامل هفت چاکرای اصلی و تعداد زیادی چاکرای فرعی است  20.4.1386

پی نوشت 1:تاکید من به اشتباه نگرفتن دل و قلب به خاطر اینه که خیلیهامون مثل خودم این اشتباه رو ممکنه داشته باشیم .دیروز به یه بچه ی دبستانی که خیلی هم باهوش بود اینو گفتم .به سختی قبول کرد معنی اصلی دل همون قلبه نه شکم یا جیگر.

پی نوشت 2: این پست تقدیم به لئو .

از خدا می خوام که حالش زودتر خوب بشه و زود زود برگرده پیشم .     1386.4.20


پی نوشت 3: این پست رو دو روز پیش نوشتم و الان که می خوام ارسالش کنم لئوکرمانشاه اومده .تا چند دقیقه دیگه می خوام برم طاقبستان . قرار کوه داریم 

پیشنهاد :اگه بتونم از این به بعد آخر هر پست یه پیشنهاد.از همه چیزهایی که علاقه دارم .

یک پزشک ( + )



   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

به خدا می سپارمت

بازم سری جدید برنامه کوله پشتی شروع شده .و بازم بداهه گویی های این فرزاد حسنی .
که حالا علاوه بر صبحهای جمعه توی رادیو جوان اینجا هم برنامه داری و کلی حرف تازه .
چیزی که توی کوله پشتی های قدیم خیلی واضح بوده و همه مون رو به نوعی شرطی کرده بود جمله های آخر برنامه بود ..و شعر آخر  برنامه بود که کار خود فرزاد حسنی بود .
" خداحافظ همین حالا ...."
و باز هم خداحافظی های هر روزی. چیزی که اون علاقه ای بهش نداشت .
سعی می کرد همیشه اول سلام کنه و البته آخر از همه خداحافظی .
اصلا از کلمه خداحافظ خوشش نمی اومد .مخصوصا وقتی با کسایی بود که خیلی دوستشون داشت .همیشه آخر کلام رو با گفتن به امید دیدار تموم می کرد.
خداحافظی یه جور جدایی بود ، حتی موقت و این یعنی یه چیز بد .سعی میک رد وقتی با کسی دست می ده تا اون دستش رو نکشیده این هم دست دادنش رو قطع نکنه .وقتی تلفن حرف می زد اونی که پیشنهاد قطع مکالمه رو می داد این نبود و ...

 این ذهنم رو مشغول کرده بود تا اینکه به به چیز جالب رسیدم  که منو خیلی خوشحال کرد .
وقتی داری با خدا حرف می زنی ، وقتی داری نماز می خونی .آخر کلام به جای اینکه خداحافظی کنی یاهر کلمه ای که معنی خداحافظی رو بده تازه شروع می کنی به سلام کردن .
سلام به هر چی آدم خوبه .آخرش هم سعی می کنی خودت یه جوری قاطی این همه آدم خوب کنی.

پی نوشت : نظر برای این پست غیر فعال است .
پی نوشت 2:‌برای اولین بار تونستم از یکی از استادهام نمره بگیرم .اون هم نه یکی، دو نمره بلکه .... .مقدار زیادی درد وجدان دارم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

کاش یادمان نرود از کجا آمده ایم....


روز زن یا مادر رو به تمام آقایون تبریک می گم !!
نه به خاطر خودشون...
که به خاطر مادرهایی دارند که خداوند اونها را به خاطر مادر بودنشان خلق کرد .
یا به خاطر زنانی که دارند که ممکن است همسر اونها باشه .
یا به خاطر خواهرایی که دارند و  باعث دلگرمی اونها در زندگی می شه.

پی نوشت : می دونم که اینو ممکنه هیچوقت نخونی اما " لیله القدرت " مبارک .
پی نوشت 2:دارم عادت می کنم که به موضوعات مختلف از زاویه دیگه ای نگاه کنم .مثل همین پست .چیزای جالبی از توش در میاد .
پی نوشت 3: ساعت 10 آخرین امتحان دانشگاه لعنتی رو می دم . دعا کنید برام .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

آرزوی خوب..خاطره ...



هر چی آرزوی خوبه مال کی؟
مال من ؟
نه گلم....
               مال تو ؛
هر چی که خاطره داری مال کی؟
مال تو ؟
نه عزیزم ...
              مال من.

پی نوشت : به چیزی که علاقه ندارم اینه که بخوام همش ناله کنم .من فقط بخشی از دغدغه های ذهنیم رو می نویسم .
 سالها نالیدن بس است .می خواهم فریاد کنم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

thank god for every things

عاشقانه یعنی :
برای هیچکدوم از کنکور هایی که دادم اضطراب نداشتم . دیشب بخاطر کنکور اون به سختی خوابیدم .امروز هم که رسوندمش سر جلسه ، خودم از همه بیشتر اضطراب داشتم .قلبم تو دهنم بود .

عاشقانه یعنی :
دیروز قرار بود لئو از "... " بیاد کرمانشاه .از طرفی دیروز دلم گرفته بود .مثل بعضی وقتها که دل هر آدمی میگیره . اما دو سال بیشتر بود که به خودم اجازه اشک ریختن رو نداده بودم .حتی برای مرگ بستگان و آشنایان .اما دیروز همین طور داشتم گریه می کردم .بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشم .خودم هم نمی دونستم چرا .از طرفی خوشحال بودم که دوباره می تونم گریه کنم .از طرفی نمی دونستم چرا .فقط دلم شور می زد .ساعت حدودا 10 شب بود . چند بار رفتم در خونه تا ببینم که اومده یا نه .یه نیم ساعتی دیر کرده بود .اومدم تو دوباره نشستم سر کتابهام که تلفن زنگ زد .
کد "..." افتاده بود .نمی تونستم تو اون لحظه هیچ فکری بکنم .فقط گوشی رو برداشتم .لئو بود .گفت که 1 ساعت پیش ماشینشون از دره افتاده پایین .راننده و دو نفر دیگه در دم مردن . اون زنده مونده و یکی دیگه .که اون یکی هم جفت پاهاش شکسته .می گفت که حال خودش کاملا خوبه .نمی دونستم چی باید بگم .خوشحال بود . و ناراحت از اتفاقی که افتاده .فعلا نمی تونم ببینمش چون برش گردوندن به "..." . باید چند روز دیگه صبر کنم .و باز می گم سفر یه عزیز سخته و سخته .
به هر حالا خدایا بازم گل کاشتی .
می دونم بادمجان بم آفت نداره حتی اگه خود بم زیر و رو بشه

پی نوشت:بعد از امتحانات می خوام یه دستی به قالب اینجا بکشم .یه کم داره سنگین می شه پی نوشت 2: یه خبرخوب برای طرفداران گوگل ریدر مثل خودم ، اونم اینکه بلاخره تیم گوگل قابلیت از راست به چپ رو به متنهای فارسی در گوگل ریدر اضافه کرد .حالا اگه شما هم یه عالمه سایت و وبلاگ توی گوگل ریدرتون دارید که مطالب جدیدشون رو از این طریق می خونید می تونید نوشته های فارسی رو از راست به چپ ببینید .مثلا آدرس rss اینجا اینه (+)
دو چیز رو توی اینترنت فراموش نکن .1: گوگل 2: فایرفکس

پی نوشت 2: یه دفتر شعر در سایت شعرنو  درست کردم که شعرها م رو از گذشته تا حالا و بعد به مرور توی سایت میگذارم .این هم آدرس پروفایل ( اینجا )

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

اینگونه ....

آن کس که ميخواهد به هدفی دست يابد
آن چيزی را بر زبان می آورد که دوست دارد درباره آن بیاندیشد
و نه آنچه که می اندیشد .
.........
و اینگونه ...
قدرتمندان همواره دروغ می گویند.

پی نوشت:به دلیل اینکه امسال ما هم کنکوری داریم تو خونمون (شنبه کنکور داره ‌ ).لینک جواب سوالات کنکور و کلید سوالات کنکور یا همون جواب سوالات کنکور در سایت سازمان سنجش رو لینک می دم . (اینجا ) بعدا می گم رتبه کنکوری ما چند شد ؟
* : اقسمت مربوط به بچه های ریاضی و فیزیک ( اینجا ) .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

...

یا حبیب من لا حبیب له

فک ک کن ؟
...........
چقدر درد عشق رو دوست دارم . آدم ( اینجا )ش می سوزه .

پی نوشت : توی صفحه مدیریت پرشین بلاگ روی صفحه اولش یه نوشته هست که با رنگ خاکستری نوشته شده " حذف وبلاگ " . نمی دونم چرا هی دل آدم قیلی ویلی میره که روش کلیک کنه .
پی نوشت 2:خبر قطعی امروز 25جولای مهستی در سن 61 سالگی در گذشت.

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

اسکیزوفرنی

به طرز بدی مشکوک شدم . به تلفن هایی که به خونمون می شه .
به کسانی که برام نظر می ذارن . مخصوصا به اونهایی که اسمشون رو نمی ذارن، یا اسمشون رو می ذارن
و یه آی دی هم گذاشتن و کلی ازم تعریف کردن .فکر می کنم همشون یه نفر . با آی دی های مختلف و می خواد که ....
فکر می کنم توی خیابون کسی دنبالم میاد ...
فکر میکنم چیزهایی می بینم که کسی نمی بینه....
فکر می کنم که صدا یی می شنوم که کسی نمی شنوه ...
فکر می کنم همه دارن الکی ازم تعریف می کنند ...
فکر میکنم که دیگه نمی تونم فکر کنم
و یواش یواش فکر می کنم که دارم شیزوفرن می شم ، شاید هم اسکیزوفرن می شم .

پی نوشت: یه خواهشی از دوستانی داشتم که میان نظر میدن برای اینکه من هم توی وبلاگشون نظر بدم اینه که لطفا به این خاطر نظر ندین .چون من نه وقتشو دارم .نه می تونم این جوری نظر بدم ...از مطلبی که خوشم بیاد نظر می دم .و هیچ وقت نمی تونم به خودم به قبولونم که یه متن از پیش نوشته شده رو برای چند نفر به عنوان نظر بذارم .یا اینکه مثلا من هم آپ هستم بیا ..ممنون که اومدی سر زدی بازم بیا !! ؛کاش بجای این حرف ها متن نوشته شده رو بخونیم ،‌ نقد کنیم و نقطه ضعف یا نقطه قوتش رو بگیم یا اینکه نقطه نظر یا سوالمون رو در مورد متن نوشته شده بگیم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()

يادت منو فراموش

یادم تو رو فراموش

نه هنوز یادمه .
..........
یادم تو رو فراموش !
نه هنوز یادمه ..
می خوای فراموش کنی ...بزار چند وقت بگذره خودش یادش می ره بعد بگو :
یادم تو رو فراموشششش.
دیدی ...؟ بردم .... فراموش کردی.
من یادم .... تو منو ... یادم تو رو ... یادت منو ...تو منو ....
فراموش ش ش ش.

پی نوشت :بعضی آدمها هستند که وقتی که باید ساکت باشند وحرفی نزنند انگار که مجبورشون کردند به حرف زدن گند می زنند به همه چی.

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()