روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

whren i wake up

صبح از خواب بلند می شم

                                        خوشحالم

                                        نه به خاطر اینکه صبح شده.

     چون هر چه تا چند لحظه پیش می دیدم همش خواب بود .....خواب

                                                   می گذرد ..... چند لحظه ای

                                                         و ناراحت تر از قبل

                        نه به خاطر اینکه  هر چه بود کابوس بود و تمام شد

             به خاطر اینکه دوباره صبح شروع شد

  و باز تکرار اضطراب ،‌تحقیر ، بدهی ، دانشگاه ،دادگاه ......

پی نوشت : من می نویسم ، شما باور نکن

پ.ن 2: یاد اون جمله می افتم که می گفت : اگر از حال ما بپرسی؛همه خوبند .... تو باور نکن .

پ.ن 3: امتحان زبان خوب بود .بسی حظ وافر بردیم .توی امتحان شفاهیش ( مکالمه )لئو بی وجدان تقلب نرساند .یه دونم که براش گفتم ،نگفتش .من فکر می کردم نمی شنوه نگو ......

پ.ن4: پرشین بلاگ باز بهتر شد .الان که آن شدم می بینم که یه گزینه اضافه شده برای ذخیره خودکار پیشنویس .که من همیشه باهاش مشکل داشتم و بعضی وقتها مطالبی که می نوشتم به نوعی از دست می رفت و ما هم نفرین نالش رو به جان پرشین بلاگ و آقای ابوترابی می کردیم .اما حالا دیگه برای پست ننوشتم و بهانه آوردن که مطلبمون پرید ، حرفی باقی نمیمونه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

I'm GIDDY....

 

سر درگم شدم ....
سر در گه شدم .

مثل کسی که انگشتش را روی زمین می گذارد و دور خودش می چرخد .انگشتم را روی زمین گذاشته ام و دور افکارم خر( با کسره خ) می خورم ..

چند تا معایب دارد :

یکی اینکه سر در ....شدم.

دوم اینکه سر آدم پایین است و ک.. نش بالا.

سوم اینکه آدم بی ادب می شود.خیلی....

پی نوشت :امتحان زبان دارم .چند ساعت دیگه .همان کلاسی که آقای محترم وکیل مرا ثبت نام کرد .البته که پول ترم هم خودش داد .به قول خودش می خواهد مرا به اجتماع برگرداند.اونجا خانوم معلم خوب درس می ده  . منو با اسم کوچیک صدا می زنه .و همیشه از این می ناله که پیر شدیم رفت پی کارش و بقیشو تو دلش می گه که شوهر هم نکردیم .ولی من همیشه براش ناراحت می شم .خانوم هم خوشگلی هم تحصیلات داری .گور پدر هر کی که تو رو نخواست .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

موجود احمق...

هنوز حشرات احمقی پیدا می شن

               که فکر می کنن من

                      به اندازه بچه گیم هنوز گوشت شیرینی دارم .

شمردم فعلا 12 تا .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

پرسپولیس قهرمان می شه

امروز تحولی در من رخ داد.... نه به خاطر قهرمانی پرسپولیس .چرا که به نظرم اول سپاهان قهرمان می شد وقبل از بازی به لئو گفتم اگر پرسپولیس قهرمان بشه یه دلیل داره و اون هم ایمان قوی قطبی به قهرمان بودن تیمش. چرا که قبل از قهرمانی اون جور حرف می زد که انگار الان قهرمانی رخ داده و داره از گذشته یه چیزی رو تعریف می کنه .مثل همه ی آدمهای موفق یا پول دار .رمز اینه که :

وقتی می خوان در مورد آینده در زمان حال صحبت کنند طوری حرف می زنند که انگار در مورد گذشته دارن حرف می زنند و اینطوره که آینده اتفاق افتاده .البته فقط در مقام حرف نیست و مهم تر از اون در ذهنشون این اتفاق رو تصویر می کنند وتقویت می کنند و ایمان دارن

مگر نه الان پرسپولیس  قهرمانی نداشت و این باورافشین قطبی بود که به همه ی بازیکن ها انتقال داده شد .

پا نوشت :پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه پرسپولیس قهرمان میشه لالالای لای لالای لالای ...........

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

ITCH

تنم می خواره ...به شدت 

از نوک سر تا توی ...

هیچ ربطی هم به حمام نداره.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

روزنوشت

 

 

 

این روزها بسیار غمگینم .

چرا که آدمی تا زنده است همین طور در بین شادی ها و غمها غوطه می خورد .

این روزها تنها دل خوشی من آب دادن به درختهای توی باغچه شده که پارسال کاشته بودم 

امسال اولین آلبالو ، روی درخت 1 ساله خانه ما سبز شد. آنقدر خوشگل است که من دلم نمی آید آنرا بکنم .هر چند می دانم مثل تمام آلبالوهای دیگر است .اما آدمی همین طور است .فکر می کند که هر چه او دارد از همه چیز قشنگ تر است ومنحصر تر.

زمانی که اولین بار عاشق یک دختر شدم .سالها فکر میکردم که او قشنگ ترین و زیبا ترین دختر شهرمان است .سالها فکر میکردم که او مهربانترین دختریست که من می توانم در طول عمر خود ببینم .

از آن سالها بسیار زمان می گذرد و من می دانم که این بیماری همه ی نوع بشررا به نحوی دچار می کند .چرا که آدم تا وقتی که به یک چیزی علاقه دارد تمام چیزهای دیگر از آن جنس در نظرش کوچک خواهند بود .از عشق آن دختر سالها می گذرد و من نفرت بعد از عشقرا فراموش کرده ام .چرا که هرگاه عشقی باشد در اتفاقی همه چیز  نفرت می شود و هر گاه نفرتی باشد در یک لحظه همه چیز می توند عشق شود .اما من از آن روزها تا حالا هنوز مهر هیچ دختری را به دل راه نداده ام .چرا که هنوز کسی نتوانسته که در نظر من بهتر جلوه کند .

هر مردی برای تامین نیروی روح خود به زنی نیاز دارد .تا با او حرف بزند .مهر بورزد و او را مورد نوازش قرار دهد .و اگر مجاز باشد با هم تفریح کنند .تا بتواند قوی باشد وروح او از مصائب آزار نبیند و تحمل سختی ها برایش راحت تر باشد  . اما وقتی در نظر مردی زنی جلوه کند و مهری بین آنها بیفتد او دیگر نمی تواند هیچ زنی و دختری را زیبا ببیند .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

کسی به حرف ما گوش نمی دهد

 

 قلضی

توی کل مدتی که دنبال پرونده کلاهبرداری که از ما شده بود رفتیم و حالا خودمون هم ظاهرا .... هستیم .یک چیز برام بسیار ملموس و جالب بود و اون هم اینکه در کل نظام قضایی از دادیار تا بازپرس تا دادستان و ... گرفته تنها کسی که کاملا به حرفهامون گوش کرد همون شخصی بود که در دادگاه نشسته بود و یک میز آهنی کوچیک جلوش بود وروی یه پارچه نوشته بود تنظیم دادخواست .

دیروز جناب بازپرس پرونده حتی به خودش زحمت نداد که سرش رو بالا بیاره و ومنو نگاه کنه و وقتی که ازش خواستم تا به مدارک من نگاه کنه و بذاره 30 ثانیه حرف بزنم.فقطهمین یه جمله رو گفت : بیرون !!

بسیار درد آور که در حکومت اسلامی یک قاضی چنین رفتاری داشته باشه .چرا که همهی چیزههایی که من درآخرین دفاع نوشته بودم مستند به مدارکی بود که در دستم بود و می خواستم به به بازپرس پرونده نشان بدم .هر چند که در رونده مکپی مدارک موجود بود اما در یک پرونده ای که بالای 400 صفحه ورق داره و قطر اون از دو جلد کتاب توماس ریاضیات دانشگاه بیشتره وچیزی قریب 10سانت شده چطور می خواد مدارک منو نگاه کنه که دال بر بیگناهی یک فرد و چطور می خواد کیفر خواست صادر کنه در حالی که فقط می خواد من آخرین دفاعم رو بنویسم .و چیزی نگم .

می خوام پر حرفی کنم و یه داستان رو از تذکره الاولیا عطار بگم .

مردی بود که پسری داشت قاضی .وهر کدام زندگی خود می کردند .با آنکه پیر مرد از تنگدستی به رنج افتاده بود اما هر گاه که پسر او به وی مطاعی می داد قبول نمی کرد .و هر گاه او را به منزلش دعوت می نومود از غذای پس قاضی اش میل نمی کرد .چنان بود که می دانست پسرش سعی در اجرای عدالت دارد و حقی را نا حق نمی کند ولی پیر ما احتیاط پیشه می کرد و لب به نان پسرش نمی زد .چنانکه هر گاه پسرش به فقرا هم غذا می داد به آنها می گفت که نانی که می می خواهید بخورید نان یک قاضی است و حال که می دانید میل با شماست که بخورید یا نه .بدین منوال عمر گذراند و یک بار که فقیری نان پسرش را به رود نیل انداخت آن پیر تا آخر عمر دست از  ماهیان رود نیل که از آن نان خورده بودند شست .و هیچ گاه دیگر ماهی رود نیل نخورد .

نقل به مضمون با تلخیص از خودم/

 

پی نوشت :‌برای مطلب قبل این پا نوشت رو می نویسم .

من هم مثل همه ی آدمهای غیر سیگاری با این نظر موافقم که یکی از غیر قابل تحمل ترین چیزهایی که در کل عالم وجود داره اینه که بخوای دود سیگار یک نفر رو که داره سیگار می کشه تحمل کنی .و این بسیار رنج آوره.

ولی خود سیگار ....!!

امتحان نکنی یه موقع .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

سیگار

30gar ,sigar,سیگار

 
 
آخرین باری که داشتم سیگار میکشیدم 
با یه لبخند گوشه ی لبش .تقریبا اونجایی که همیشه سیگارم رو می ذارم 
اومد اومد اومد تا رسید کنارم گفت:
بکش, واسه سرطانت خیلی خوبه 
 
پی نوشت : فردا آخرین جلسه دفاعیه ام هست .دعا کنید .البته خدا بزرگه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

قالب رو عوض می کنیم....

 

 
 

 
۱ ۲ ۳ امتحان می شه

نور ، تصویر ، رنگ ، رفلکس ، همه درسته، حرکت 

کلا چون مدتهاست که اینجا نمی نویسم فکرکنم و چون در روز یک بازدید کننده بیشتر ندارم در راستای جلب مخاطب شما سعی کنید اولین بازدید کننده اینجا باشین که به من قالب جدید رو تبریک می گین و نظرت رو نسبت به قالب جدید و قدیم می گی .
شاید این تغیرات باعث بشه که مرض حاد مبنی برننوشتن درمان بشه البته به حول و قوه الهی در ضمن در یک تصمیم انتحاری میخوام درامتحانات فاینال این ترم از تمام صفحات کتاب عکس بگیرم و سر جلسه ببرم ...
جون من پیش خودمون بمونه !!

پی نوشت :قبلا بیشتر دست نوشته هایی که شعر بودن می ذاشتم و احتیاج به قالبی داشت ( یعنی ترجیح می دادم )
که پهنای کمی داشته باشه .اما الان چون بیشتر روزنوشت می نویسم و کمتر مطالبی مثل قبلا می نویسم اینجور قالبی رو ترجیح می دم .البته شاید هم به زودی اونوعوض کردم 

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

 

لعنت به پرشین بلاگ ... هر چی نوشتم ثبت نشد ..گور بابای سیستم .

 من نمی توانم بنویسم .فقط در حد ویرایش

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()

بر می گردم ...به دنیای نامرد

اولین سالی بود تا اونجا که یادم میاد دوست نداشتم کسی روز به دنیا آمدنم یادش باشه .

تغریبا ساعت 9:30 شب شده بود. بابا ، مامان هم تا حالا چیزی نگفته بودن .ولی متاسفانه بالاخره تبریک گفتن و باقی قضایا .

ساعت 7:30 صبح همون روز از تهران زنگ زد .بهم تبریک گفت .گلی داداش.

ساعت 6 عصر بود از تو پادگان که تازه رفته بود برای آموزشی وکلی تبریک ....

لئو که یادش رفته بود .یعنی یه شیطنت توی وجودم بود که اصلا می خواستم یادش بره .پارسال تا 2 ر روز مانده به روز تولدش یادم بود ولی اون روز که باید یادم می بود یادم رفت .کلی از دستم ناراحت شد و قاعدتا من هم کلی عذر خواهی .امسال پاک یادش رفته بود .

یه سوپرایز هم داشتم که سوگند بود .اولش فکر کردم هک شدم که یهو  این همه نظر اومده ولی خوب بعدش ....

پی نوشت : هیچ چیز اونقدر دیگه برام مهم نیست که بخوام به خاطرش زیاد ناراحت بشم .یعنی همهی چیزهایی که برام مهم بوده و نباد منو ناراحت می کرده باعث ناراحتیم شده .خوب حالا چی میتونه دوباره منو این طور ناراحت کنه .

دارم سعی می کنم از کوچکترین فرصتی که برای شاد بودن هست استفاده کنم .

یادت نره برام دعا کنی .دیروز روز 10  اردیبهشت دادگاه داشتم .فعلا هیچی مکعلوم نیست .وکیلم قول شرف داده که هیچ اتفاق ناگواری برام نمی یفته .مادر بیتابی زیاد می کنه .با این که کلی پول باید خرج کنه ولی اعصابم رو خراب می کنه .

پدر هیچ پولی خرج نکرده ولی بعضی وقتها باعث آرامشم می شه .به سختی دنبال یه کار می گردم که بتونم با هاش وام بگیرم .لئو روی اعصاب راه می ره با بعضی از کارای نسنجیدش .

زندگی سخت تر از همیشه شده .الان می فهمم چرا کسانی که گرسنه اند درد عاشقی ندارند .

از قدیم گفته بودند .شب بدون نان نخوابیدی که عاشقی یادت بره .ولی باز هم بودن عشق نمی توان زندگی کرد .فکر می کنم از همیشه عاشقترم ولی از یه نوع دیگه !

وکیلم اسم منو توی کلاس زبان نوشته  .البته با هزینه خودش .به قول خودش باید به اجتماع برگردم.اون هم به این اجتماع پر از نامرد 

اونجا یه خانم معلم دارم کلی مهربان .منو با اسم کوچیک صدا می زنه و یه هم کلاسی به اسم عباس که خیلی کوچیکه .اونقدر کوچیک که وقتی می خواد حرف بزنه گاهی سرخ میشه .

علت غیبت متوالی و زیادم مشکلاتیه که برام پیش اومده . دعا منو دیوونه می کنه .اگه دعا نکنم می میرم .به خاطر همینه که می گم لطفا برای حل مشکلاتم برام دعاکنید .نیروی مثبت بفرستید.

دیروز که داشتم می رفتم آگاهی یه سید عمامه پوش رو دیدم که صرت نورانی داشت و سنش هم بالا بود .ماشینو  پارک کردم . نگاهم به نکگاهش افتاد .یه لحظه هر دو مکث کردیم .پیر تر از این حرفا بود .با اون عصای دستش هلک هلک می کرد که از خیابان رد شه شاید هم منی خواست ما رد شیم وبعد بیاد .تا وسط خیابان آمدم .اما منصرف شدم .لئو طرف دیگه منتطر بود .برگشتم .شلام کردم .به آرامی جو.ایم رو داد . ازش خواستم که به خاطر معمم بودنش و سید بودنش برام دعا کنه .اون هم همین خواسته رو از من کرد .تعجب کردم .کمتر دیده بودم که پیره مردی با اون سن و سال و اون هیبت بخواد که کسی براش دعا کنه ...ازش جدا شدم .به راه افتادم .کارم که توی آگاهی تمام شد داشتم بر می گشتم که اونم توی آگاهی دیدم ...

تازه داشت میفتاد که چرا از من هم خواسته بود که براش دعا کنم .همین .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()