روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

باز هم . . .

گل +طبیعت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

 

 

 

منتظرم باز هم معجزه کنی. . .

. . . گلم

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

واکسن سربازی

سرباز

 

 

 

 

 

 

 

برای هر کسانی که می خواهند به سربازی بره یک کارهایی هست که در ابتدای پست کردن دفترچه هاشون باید انجام دهند و به نوعی اجباریه .

یکی از این کارها معاینه پزشکی و زدن چند تا واکسن است . اگه بخوام اسم واکسن ها رو بگم که مربوط به چه بیماری هایی می شه چیز چندان مهمی نیست و می تونم بگم هیچ کدومشون آدم رو نمی کش مگر در موارد استثنایی که یکی از اون استثناها همین مواقع سربازی است . .

دیروز رفتم که واکسن ها رو بزنم و نمی دونستم که قراره نسبت به  کزاز ، دیفتری و منژیت مصونیت پیدا کنم . و در طول راه بر گشت  این سوالها رو از خودم می پرسیدم که چرا این واکسن ها رو می زنند .

*آیا این واکسن ها رو به این خاطر می زنیم که ممکنه در طول این مدت به یکی از این بیماری ها مبتلا بشیم .

* این واکسن رو می زنیم چون این بیماری ها در سر بازخونه ها یا هر جای دیگه ای وجود داره .

*اصلا واکسن چیز خوبیه و برای جلوگیری از بیماریه (اما خوب چرا بقیه ملت نباید از این کارهای خوب بکنند)

*ممکنه واکسن مننژیت هر جایی به درد آدم بخوره که یه موقع خدایی نکرده اگرکسی فوت شد کس دیگه ای نتونه بگه بر اثر مننژیت فوت کرده .

پی نوشت : نقد جالبی از دکتر حسن عباسی درباره سریال گمشدگان +

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

خلوص نیت

خلوص نیت

* امسال بعد از مدتها دی ماه اومد و من نگران امتحان ها و اضطراب شدیدش نبودم . بچه های سرویس یک گروهشون همشون سال اول راهنمایی هستند . یه روز صبح که می رفتم دنبال نفر اولیشون ،صبح زود بود و هوا هنوز سردی خودش رو از دست نداده بود . بهش گفتم می خوام یه سوال ازت بپرسم ، مهدی نماز می خونی .گفت چطور آقا "..." جواب دادم همین طوری . می خوای جواب نده .بهم گفت آره آقا "..." ولی  فقط نماز صبح رو وضو نمی گیرم .تیمم می کنیم . یه مهری داریم از کربلا اوردن روی اون تیمم می کنم . بعدش مادرمون برامون دعا می کنه بجای وضو گرفتن و خدا قبول می کنه . آخه برامون سخته . بهم گفت نمی دونم می دونید یا نه می شه فقط برای نماز صبح این کار رو کرد و مادر آدم براش دعا کنه بجای وضو گرفتن برای بچه هایی که هنوز به سن تکلیف نرسیدن . چیزی بهش نگفتم . گفتم آره ولی اگه تونستی وضوت رو بگیری بهتره. گفت آقا "..." تازه الانم که می خوام برم سر جلسه امتحان وضو گرفتم که خوب امتحان بدم .

حس غریبی داشتم . به این حس پاکش .. به یاد تمام احساسات پاکی که من هم داشتم . و در گذر زمان خاک گرفته شد. به خاطر بزرگ شدن سنی و کوچک شدن تمام فطرتهای پاکی که بچه بودیم و دعا می کردم و برآورده می شد . بزرگتر ها که به ما می رسیدند از ما می خواستند که دعا کنیم و می گفتند شما پاک هستید وهمیشه بعد از حرفشون من در دل می گفتم او چه می داند که من هم گناه زیاد دارم . اما الانبهتر می دانم که چقدر گناه های بیشتری بود که نمی دانستیم و نمی کردیم.

* دیروز با یک بنده خدایی رفتیم  یک قطعه کامپیوتر بخریم . یه مشتری توی مغازه بود می خواست سیستم ببنده. خریدار گفت سیستم رو بخواین ببندین و ویندوز بریزین کی آماده می شه؟ فروشنده جواب داد که شما چون آدم خوبی هستید . ان شائ الله قطعاتتون بدون مشکل سوار میشه تا عصر هم ویندوز ریخته آماده تحویله . خریدار میگه چطور آخه . فروشنده می گه من زیاد امتحان کردم مشتری که گیر نباشه و وسواسی نباشه و اذیت نکنه کارش زود راه می یوفته اما مشتری هایی که زیاد حساسن معولا سیستم بستنشون هم به مشکل بر می خورهیا قطعات ایراد دار نصیبشون می شه !

* چند وقت پیش می خواستم مترجم پارس بخرم . میگم آقا قفلش حتما نصب می شه . میگه آقا جون شما با خلوص نیت بخر قفلش ان شاء الله نصب می شه .شاید به شوخی گفت شاید هم جدی . اما من جدی گرفتم .  هنوز بعد از مدتها یاد حرفش می یوفتم خیلی چیزها برام یه شکل دیگه پیدا می کنه ، که بعضی وقتها هم ممکن است قفل ها هم با خلوص نیت نصب شود ." یا احیانا باز شوند. "

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ 

و در حقیقت [آن زن] آهنگ وى کرد و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ او مى‏کرد چنین [کردیم] تا بدى و زشتکارى را از او بازگردانیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود 

سوره یوسف آیه24

 

قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ

﴿39﴾إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ

﴿40﴾قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ(۴١)

گفت پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمین برایشان مى‏آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت (39)

مگر بندگان خالص تو از میان آنان را (40)

فرمود این راهى است راست [که] به سوى من [منتهى می شود] (41)

سوره حجر آیه های 39.40.41

 


   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

اعتقاد ها و باورها مان

بعضی وقتها قضیه عالم فرق میکنه .

همیشه باید ببینی تا باورت بشه .اما بعضی چیزها هستند که تا باور نکنی نمی بینی .

این رمزشه . اما قضیه به اینجا ختم نمی شه. برای اینکه باور کنی خیلی شرایط لازمه که کنار هم قرار بگیره . همه اش هم به خودت ربط داره که اتفاقات اطرافت رو چطور تفسیر کنی و ازشون توی ذهن و فکرت چی بسازی . حالا می خوای باور کن و ببین . یا باور نکن و هیچ وقت نبین .

اینها رو که گفتم یاد یه خاطره ای افتادم که یه بنده خدایی که الان (حالا مثال در مورد اعتقاد به خدا رو می گم ) برام تعریف کرد که الان اعتقاد درست و درمونی در حداقل در کلام نداره ( قلبش رو نمی دونم ) .

یه روز که حرفمون بالا گرفته بود و به صحبت از هر دری می شد به اینجا رسید که گفت یه روز که بچه بوده و سنش کم بوده و قلب پاکی داشته با همون پاکی قلبش می گه خدایا " تو رو خدا " اینجای زمین رو که می کنم اگه راستی راستی هستی  توی خاک یه تیر کمون باشه !

و زمین رو می کنه و یه تیر کمون پیدا می کنه!

نمی دونم این مسئله رو چطور می شه تفسیر کرد . یا باور کرد یا نکرد . و کسی که این رو برام تعریف کرد گفت اگر باور هم نکنی ناراحت نمی شم چون قابل باور نیست ولی برای من اتفاق افتاد .( و من حرفش رو باور کردم ، و احتیاجی نداشت که بخواد دروغ بگه و با دروغش چیزی رو در من تحریک کنه و چیزی رو در خودش راضی کنه.)

حالا این مثال رو که زدم یه کم باورش سخته اما خیلی مسائل دیگه ای هر روز توی زندگیمون هستند که مستقیما با اعتقاد و باور های ما وابسته هستند .

کاش باور می کردیم که :" من یتوکل علی الله فهو حسبه"

هر کس که به خدا توکل کند خداوند برای او کافی است .

کاش وکالتمان را به او می دادیم ( اگر قبول کند )

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

الو : من همون منم

حتی نمی تونم صداش رو با تمام زیر و زبر ها و لحنش بشنوم.بالای بالای میری یهو بوم . صدای مغرت میاد که پهن شده روی آسفالت .

شکه شده بودم .نمی دونستم توی اون لحظه که برای اولین بار که قرار بود صداش رو بشنوم چه اتفاقی میوفته . حتی نخواست که کوک صداش رو بشنوم . "دو" ها "فا "می زند ."می "ها "لا " می زند و من مانده ام که باور کنم که این همان است یا نه .

خاطره ای که مثل رعد از جلوی چشمام گذشت ، نذاشت که حتی بتونم حرف بزنم .یاد روزی افتادم که من حرف میزدم و اون بوق می زد تا من بتونم منظورش رو از لابه لای بوق های ممتد و منقطع بفهمم .

همه ی اینها یادم افتاد و یادم افتاد که دوباره ، شاید ، ممکنه ،نکنه ، همه چی دوباره تکرار بشه وفتی که تو بی صبرانه منتظر یه اتفاق مهمی . . .

ساکت موندم و قلبم ریخت و اون شاید نمی دونست که چه زخمی توی قلب من دوباره سر باز کرد . و من هیجان زده بودم

 

 

منتظرمی مونم . مثل انتظار سخت کیفر . مثل انتظار سخت اینکه قاضی با تصمیمش چه ویرانه ای بر جا گذاشت .مثل  انتظار سختی که برای تشکیل شورای دانشگاه کشیدم . مثل انتظار سختی که هر چند وقت یک بار میاد که لئو خوب بشه و دوباره سلامتیش رو بدست بیاره .مثل انتظار سختی که صدا هایی که هیچ وقت دیگه تکرا نمی شه رو بشنوم .

یه بنده خدایی داشت امروز خاطره ای رو برام تعریف می کرد که چطور بچه اش رو از زندون نجات داده بود روز قبل از اینکه جلسه دادگاه تجدید نظر برگزار بشه .و من در تمام مدتی که حرف می زد سعی می کردم که به خودم فکر نکنم .و حرفهای اون گوش بدم و اینکه اون سه ربع تمام رو به روی درب خونه شاکی پسرش منتظر بود و بعد از انتظارش این جمله رو گفت که نزدیک بود بغضم بترکه .

النتظار الاشد من الموت

 

بازم دمت گرم . جمیعا و رحمت الله

پی نوشت : چه حس بدیه که حتی فکر کنی توی جمع کل وبلاگ های اینترنت بجر اونهایی که زرد می نویسند ، نوشته هات به طرز خجالت آوری غیر قابل درک اند .می شه گفت بار ندارند . و فقط خودت با خودت حرفهایی رو می زنی که از  کنج خاک گرفته مغزت هم بزور می تونی بیرونشون بکشی. نگران

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

باز هم هستم

حتی اگه به اندازه تنهایی تو 

       حتی اگه

                               به اندازه

                   تنهایی تو         

    بزرگ نباشم 

 

 

 

 

هستم . بازهم ...

 

خواهری از وقتی پایتخت نشین شده هر چند وقت یک بار یاد آوری می کنه که نگو "هم باز" ، می تونی به جاش بگی" باز هم" . چراش رو نمی تونم توضیح بدم . 

پی نوشت : هیچ بابا نوئلی توی هیچ کدوم از کفش هام هیچ شکلاتی نذاشت حتی توی اونی که از بانه خریده بودی .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()