روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

سربازی بدون جیره

وقتی تنها سیگاری که داری و موقع خروج از کلانتری می خوای اونو بکشی می تونه دل یه سرباز وظیفه رو شاد کنه که با تردید و تمنا ازت می پرسه که آقا سیگار داری ؟

و  ازت می خواد که بذاری سروان کلانتری با ماشین گشت بیرون بره و بعد اونو بهش بدی .

سیگار داری

بیا داداش . قابل ات رو نداره . دوباره هس ! 

 

پی نوشت : کسای دیگه هم هستن که شبهایی که میرن عروسی در حالی که مثل بچه آدم شاد و خوشحال رفتن و می خوان یه شب خاطره انگیز رو بگذرونند. یه دفعه توی این شب ها هر چی غم توی عالم لاسوت و لاهوت و جاهای دیگر است را توی دلشان می ریزند . آن وقت ها فقط باید راه رفت و احیانا شماره یک دوست را گرفت که جای تو ایجا خیلی خالی است .  با اینکه او نمی داند جای او کجا خالی است .و اینجا را که می گویی کجاست .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

 

شمعی روشن کردم .

به نیابت تمام شب های چهار شنبه این سالها 

این چهار شنبه را آتش زدم . 

 

پی نوشت:مدتهاست هوا جلوی دود و باروت و گوگرد را سد کرده .کمی نفس  می خواهم. 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

بهار

بهار ، شکوفه دادن

 

وقتی مشکلات بهم فشار میاره 

وقتی که دلم پر از غصه می شه . 

وقتی که دیگه به جایی می رسم که تنها راهش صبر و نمازه 

وقتی که نمی تونم با هیچکی حرف بزنم . 

وقتی که آب دهنم رو به زور قورت می دم  . . .

همیشه همیشه ، این جمله توی گوشم صدا می کنه :

 

" همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند 

             به فردا دلخوشم

                           شاید که با فردا ، طلوع خوب خوشبختی من باشه .

شب و با رنج تنهایی من سر کن 

                   شاید که فردا روز عاشق شدن باشه "


پی نوشت :امسال بهار با لباس نو نیومد . امسال بهار با آجیل و خشکبار و نان شیرینی  نیومد . امسال بهار با شور و شوق سال جدیدش نیومد . 

امسال بهار . . . 

با شکوفه های خیلی خیلی قشنگ درخت زرد آلوی توی حیاط خودش رو توی خونه ما  داره جا می کنه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

شیرینی های زندگی

بازی تموم شده . بچه ها دارن کل کل های توی زمین رو توی رخت کن هم ادامه می دن . یکشون که کنار من وایستاده و داره لباس هاشو عوض می کنه می گه خوبه حداقل این بازی فوتسال رو می کنیم و یه کم از فکر و مشکلات بیرون جدا می شیم .

سین :نمی دونی چقدر مشکل دارم .

من :آره واقعا مشکلات زیاده .

سین : ولی هیچ کی اندازه من مشکل نداره .

من :حاضرم باهات تک تک بشمرم خودت توی چند تای اولش بگی بسه

سین: بابا جان تو خودت می دونی خونه ما کجاست . الان باید تا اونجا برم ولی خونه شما . . .

یه ماشین زیر پاته . . .

حداقل ١٠ میلیون پس انداز داری ،تازه من باید برم دفترچه سربازی بگیرم .

.

.

.

.

 

من : آره . راست می گی حق با تو .

پی نوشت : فردا پدر بچه ای که بهش زدم شکایت ازم می کنه  . باید برم بیمارستان . از اون ور باید برم دادگاه پیگیر کارهای ناتمام دادگاه باشم و از قاضی پرونده به خاطر تمام زحماتش برای حکم عادلانه ای که داده و حتی نمی دونه چی به چیه تشکر کنم .و قبل از همه اینها برم کلانتری محل برای کارهای دفترچه سربازیم. ماشین هم که نمی دونم چه اش شده پول افتاده توش باید برم مکانیکی درش بیاره .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

به دادم /دادش رسید ... به یادم رسید/ بود / است ... !

به خیر گذشت . توی تبلیغات تلویزیون دیده بودم که بعد از هر توپی بچه ای می آید . . .

بابا هم کنارم نشسته بود. پامو با تمام توانم روی ترمز گذاشتم . دستمو دادم سمت راست . سرعت کم بود . اما هر چی باشه اون بچه بود . لحظه ای که سپر ماشین بهش خورد هنوز جلوی چشمامه . به محض اینکه زمین خورد بابا رفت سراغش . با صورت زمین خورده بود . به گریه افتاده بود . سریع تر از اونی که فکر کنم صورتش پر خون شد . بیشتر از این که بخوام دست پاچه باشم  اعصاب خورد شده بود که این بچه رو این جوری توی خیابون ول کردن که به خاطر یه توپ پلاستیکی بپره وسط خیابون . بابا دستش رو گرفته بود و اونو بردش در خونشون . در خونه شون که باز شد پنج ، شیش نفر از تو حیاطشون اومد بیرون . مادرش شروع کرد به زدن توی سر و کله خودش .

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

مچ گیری در کازابلانکا .. .

زنگ در خونه رو می زنم کسی خونه نیست و من هم کلید  رو با خودم نیاوردم .

سویچ ماشین رو هم توی خونه گذاشتم .پس با بی بنزینی همون بهتر که نمی تونم با ماشین برم دوری بزنم . ساعت حدود ٧ غروب . هیچ کار مفیدی توی این زمان نمی شه کرد . حوصله توی بازار گشتن هم نیست . شماره مادر رو می گیریم . می گم کجایی من پشت در موندم . می گه که رفتم خرید و تا ١۵دقیقه دیگه  بر می گردم .خوب باید یه کاری کرد . اول سراغ موجودی توی جیبم میرم.   دست توی جیب عقب شلوارم می کنم . کیف پولم رو در میارم . یه دو تومنی توشه .یه حس تکراری رو دوباره دارم تجربه می کنم ، نمی دونم چه سری هست هر وقت پشت در می مونی دست شویی ات می گیره . تا کار بالاتر نگرفته سعی می کنم هر چه سریع تر از جلوی درب خونمون دور شم . با خودم فکر می کنم که تا این ١۵ دقیقه بگذره بهتره برم کافی شاپ سر کوچه مون .

فست فود +  سیب زمینی سرخ کرده + کافی شاپ

طبق یه عادت قدیمی قبل از اینکه داخل مغازه بشم دوباره جیبم رو چک می کنم تا مطمئن بشم که پول باهامه . خوب من عاشق سیب زمینی سرخ کردم . و قاعدتا اونو سفارش میدم. چند نفر روی صندلی های جلو نشستن و منتظر سفارششون هستن . موبایلم دستم . می رم به سمت یکی از صندلی ها که بشینم . نگاه یه خانوم که چند قدم اون ور تر نشسته سنگینی می کنه . نگاه نمی کنم .از لابه لای صندلی ها رد می شم یه جای دنجش رو پیدا می کنم . متوجه هستم که هنوز داره نگاه می کنه . بی تفاوت راهم رو ادامه می دم . موبایلمو در می یارم . وصل می شم به اینترنت تا سفارش حاضر بشه . دیگه هواسم به دور و برم نیست . چند دقیقه ای گذشته .صدایی از پشت پیشخون می یاد ، آقا سیب زمینی تون حاضره .

یه نفر سیب زمینی رو با یه سس توی بشقاب جلوم  می ذاره .لحظه ای که سیب زمینی سرخ کرده رو میاره  سرم رو بالا می گیرم و تشکر می کنم .توی این لحظه است که به خودم میام و چشمام به یه نفر می خوره  . . .

چشمام از تعجب گرد شدن . خانومی که رو به روم نشسته و همش داره نگاه می کنه .. ...

مامانمه!!

هر دومون بی اختیار خندمون می گیره .سرخ و سفید میشیم و راه فراری هم نیست .   حالا کی مچ کی رو گرفته نمی دونم . (فکر کنم مچ من گرفته شده البته ). پیش خدمت مونده چرا ما داریم می خندیم . من می گم اینجا چکار می کنی ، مامان هم می گه تو اینجا چکار می کنی؟ فعلا هر دومون داریم خنده هامون رو می خوریم و سعی می کنیم معمولی باشیم . اما کار سختیه و دونه دونه این خنده ها از دستمون در می ره .مامان پیتزا سفارش داده و معلومه که قصد تک خوری نداشته ! تا پیتزایی که مامان سفارش داده حاضر میشه ، بهترین کار رو می کنم و از آقا هه می خوام که یه چنگال دیگه بیاره تا ما این سیب زمینی رو با اعمال شاقه دو نفره  بخوریم .

 

توضیح تیتر مطلب : باید اسم بعضی جا ها رو عوض کرد تا شناخته نشن .مثلا یه جایی بین خونه ما تا خونه لئو هست که ما بهش می گیم "صفر مرزی" ( که وسط راه خونه ما تا اونهاست )که به خلاصه به اون میگیم "صفر " وقتهایی هم که قرار می ذاریم به خلاصه می گیم مثلا ساعت فلان بیا صفر . تا مدتها برای کسایی که می شنیدن سوال بود که این صفر چیه ؟ کجاست ؟ چی می گن اینا ؟

حالا شما هم می دونید که کازابلانکا کجاست

پی نوشت : وقتی دارم باهات تلفنی حرف می زنم تا وقتی که جواب خداحافظی ات رو ندادن لطفا گوشی رو قطع نکن / .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()