روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

ذکر

برای رفع گرفتاری و مصیبت می خوندم.مداومت می خواد . ولی به موقع نتیجه می ده .باید دوباره بخونم.

لا حول ولا قوه الا بلله

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

حقیقت گمشده

گل+منظره +فراموشی

فراموش کرده ام که می توان اندیشید و منتظر ماند تا اتفاق بیفتد .

فراموش  کرده بودم که خواستن با شدن کمی فاصله دارد .

فراموش کرده بودم که چشماهای بسته بهتر می بیند .تمام حقیقتی که می شود درست کرد .

 

 

 

 این مراقبه های شبانه مدتهاست که  قضا میشود .

گذشته : در 22 مرداد 83  به یادخاطر کسی که نمی اندیشید ( اینجا )

لینک:  اکثر پسرها دوســــت دخـــتر دارند (+) .الحمد الله که ما  در اینجا هم جز اکثریت نیستیم. 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

پی نوشت

این پست نوشته ندارد و هر چه هست پی نوشت  است .

پی نوشت :می گه کلمات تاثیر زیادی دارن .

مثلا تو وقتی که یک نفر کاری کرده که فکر می کنه تو از دستش ناراحتی تو با دو جمله خیلی شبیه هم که فرقشون توی یکی دو حرف هست می تونی اونو خوشحال یا مشوش کنی .

ازت می پرسه از دستم ناراحتی ؟ - بهش می گی نه ، از "دستت " ناراحت نیستم .

یا اینکه

ازت می پرسه از دستم ناراحتی ؟ - بهش می گی " نه ، از "دست تو" ناراحت نیستم .

در جمله اول خیالش رو راحت می کنی که از دستش ناراحت نیستی و در جمله دوم خیالش رو مشوش می کنی و اون نمی دونه تو واقعا از دستش ناراحت هستی یا نه ؟یا تو ناراحت هستی و نمی خوای بهش بگی و این اونو بهم می ریزه .( نقل از لئو از استاد .)

پی نوشت :مثلا اگر  بگم  فکر کنی همه چی دروغه ، از اسم ، از عکس ، از ... چه حالی بهت دست می ده . در صورتی که می تونست از اول هم بدون اینکه من بگم دروغ باشه. چه حس بدیه .ولی می تونه راست هم باشه . اگر پیش فرض رو روی راستی بذاریم .با کلمات چه راحت می شه نفوذ کرد. چه خوب چه بد .الان چی فکر می کنی ؟

 پی نوشت :انسانیت مگه کت و شلواره  که می خواهی مدتی با اونهایی که با تو بدون انسانیت بر خورد کردند مثل خودشان رفتار کنی و بعد دوباره کت و شلوارت رو بپوشی.

پی نوشت : به خودم شک کنم که من برات مثل بقیه نیستم یا به بقیه شک کنم که اونها برات مثل من نیستن.

یا به تو؟

یا به هر دو ؟

یا به همه بدون منو تو .

 

پی نوشت :خیلی وقتها می خواستم این جمله رو بنویسم ولی ننوشتم .

از تو بیش از همه دنیا ............... از خودم بیش از تو خستم.

پی نوشت : داره ازت ترسم میگیره .تویی که هیچی جلوت رونمی گیره . و از خودم خجالت میکشم .منی که تو با من  ...

هیچ وقت ادامه اش رو ازم نپرس. هیچ وقت .

پی نوشت : این پست پی نوشت ندارد و هر چه هست نوشته است . 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

پسرک دعا فروش

پسرک دعا فروش

پسرک از خواب بیدار شد . 
مثل هر روز عجله داشت برای رفتن 
بدون اینکه به چشمهای پف کرده اش توی آیینه نگاه کنه صورتش رو شست 
شالاپ ، شالاپ
هیچ وقت اول صبح ها خودش رو توی آینه نگاه نمی کرد .
 از وقتی که خودش رو می شناخت همین جوری بود .
دشک نمد زیرش رو جمع کرد . گوشه اتاق گذاشت. 
مادرش قبل از اون پا شده بود . براش سفره صبحانه رو پهن کرده بود. یک تیکه نون سنگگ .با چایی شیرین .بدون پنیر .
مادرش هر روز صبح می رفت خونه مردم کار می کرد .
دو روز در هفته می رفت خونه “آقا بهروز “ اینا 
آقا بهروز یه پسر داشت .
پسرش چند سالی از اون بزرگ تر بود . 
از مامانش شنیده بود که 19 سالشه . اما بیشتر بهش می یومد . 
هیکلش بزرگ بود . با موهای سیخ سیخی که رو به بالا رفته بود .
سفره صبحونه رو جمع کرد. 
گوشه اتاق یک بسته ای رو بر داشت .

در خونه رو که می خواست باز کنه برای باباش فاتحه ای رو خوند . توی این یک سال کار هر روزش بود که موقع بیرون اومدن از خونه برای بابش فاتحه بخونه.
باباش مادرش رو خیلی دوست داشت .
بابا سر کار می رفت . 
اون هم مدرسه می رفت .
 مادرش هم توی خونه می موند .خیاطی میکرد .
باباش با پولی که از کار نقاشی ساختمون بدست میاورد زندگیشون می چرخوند
.پول خیاطی مادرش هم کمک خرج بود .
مادرش جوون بود و ترکه ای .روی طاقچه اتاق عکس مامان ، بابا بود . یه عکس دو نفری . 
مامان می گفت اینو اون اولای ازدواجشون تو مشهد انداختن .و هر وقت میدیدش برای بابا گریه می کرد .
مادر اون زمان خوشگل تراز الان بود . موهای بلند مشکیش که همیشه جلوش رو با یه گیره گل گلی می بست .
 همیشه آخر های روز که می شد مادرش رو میدید که می رفت پای میز آرایش. برای بابا آرایش می کرد .
لبهاش سرخ تر می شد . و ابروهاش پر رنگ تر . 
و خوشگل تر میشد . خیلی خوشگل تر . خوشگل تر از همیشه . 
بابا که اونو میدید یه لبخندی گوشه لبش میومد .انگار نه انگار که خسته برگشته خونه .
اما یادش میمود که هیچ وقت به روی خودش نمی آورد .
مادرش توی این یک سال شکسته شده بود .
از صبح تا شب توی خونه مردم کار می کرد تا بتونن اجاره خونه رو بده 
و یه لقمه داشته باشن که بخورن .
پسرک کش بسته توی دستش رو باز کرد.
هر روز توی خیابون ها ، پشت چراغ قرمز چهار راه ها .بعضی وقت ها هم توی پارک ها . 
دعا می فروخت . 

.

.

.

.

توی پارک نشسته بودم .
به این سالهای گذشته فکر میکردم. سالهای سخت که یاد اوریشون از خود اون روزهای سخت دردناک تره .
فیلتر قرمز سیگار بین لبهام جا خوش کرده بود .
توی افکار خودم بود که پسرکی اومد کنارم .
آقا دعا بدم .
دعا می فروشم . دور بسته ی دعاهاش کش بسته بود . 
13- 14 ساله بهش می خورد .
.لباس ساده کرم رنگ با یه شلوار پارچه ای 
که روی کفش کتونیش رو گرفته بود .
نگاهم به چشماش افتاد 
چشماش مثل پسر بچه ها نبود .
خسته بود .
صورت کشیدش رو بر انداز کردم . 
یادم اومد وقتی که می خوام خوب ببینم نگاه به گوشه لبها می کنم .
گوشه لبهاش رو به پایین بود .
یعنی اون مدتهاست که غمگینه .
توی چشمهای زیتونی رنگش نگاه کردم .
آقا تو رو خدا یه دعا بخر .
برای همه چی خوبه .
مشکل حل می کنه . زن شوهر میده – مرد زن می ده - بختت رو باز می کنه .برای فقر و تنگدستی – قرض و گرفتاری – دعای ظهور – دعای فرج -
آقا تو رو خدا بخر .
توی چشماش نگاه کردم .چشماش خسته بود .اما چشمهای یک پسر بچه بود . پسر بچه ای که چشمهاش برق می زد .

- همش چنده ؟
نگام کرد .
نگاهش چشمامو می سوزوند . 
نافذ بود و خیره .
همش؟ 
آقا قابل نداره .مهمون ما باشین .تو رو خدا 
همش قسم می خورد .
- خندم گرفته بود . بیشتر خوشم اومده بود – مثل کاسب ها حرف می زد .
مثل آدم بزرگ ها 
برای شما 5000 تومن می شه ؟ اما قابل هم نداره .
همش رو خریدم برای تمام بخت های باز نشدم.
برای تمام آرزوهام – تمام قرض هام .

.

.

.

.

.

.

دیگه داشت شب می شد . 
امروز خوب کاسبی کرده بود 
یاد مادرش افتاد 
و اینکه امروز رفته بود خونه آقا بهروز اینا
بازم تنش گر گرفت . قدم هاشو تند تر کرد . 
توی سرش تیر می کشید. ضربان قلبش تند تر شد .
یک دو بار دیده بود که شبها که مادرش از خونه آقا بهروز میاد گریه می کنه .
چند بار جویا شده بود اما هیچی از مادرش نشنیده بود .
اون روزها مادرش بیشتر خرج می کرد . 
یاد پسر آقا بهروز افتاد .
مادرش از اون بدش میومد. و هیچ وقت حرفش رو نمی زد .
مادرش هنوز خیلی جوون بود برای کلفتی توی خونه مردم .
چند باری به ماردش گفته بود نمی خواد بری اونجا. 
اما یاد اجاره خونه عقب افتاده میفتاد و اینکه صاحب خونه 15 روز مهلت داده بود که اجاره خونه بدن .
اون روز صدای صاحب خونه از پشت تلفن می یومد . همین که گفتم .اگه تو این 15 روز ندین اثاثتون توی کوچه است.
چند باری به مادرش گفته بود بزار بزرگ مشم. .خودم خرجت رو می دم .
پسرت که نمره .
دعا می فروشم .
کار می کنم.

یاد حرف مادرش افتاد که می گفت:

اگه پول بیمه بابات رو بدن  وضعمون خوب می شه .

مسئول اداره بیمه  اون ها رو که می دید نیشش باز می شد . هر وفت مامان می خواست بره اونجا اونو با خودش می برد .
یاد حرف هایی که هر روز به مردم می زد افتاد .
 دعا دارم .
مشکل حل می کنه . زن شوهر میده – مرد زن می ده - بختت رو باز می کنه – برای گرفتاری – حل مشکلات – قرض و بدهی - 
شاید این دعا ها برای خودش جواب نمی داد. وقتی یاد بدبختی شون می افتاد .احساس می کرد داره سر مردم رو کلاه می ذاره .دعاهاش کار نمی کردن . شاید هم میردن ولی نه برای اون .
چند کوچه ی بیشتر تا خونه نمونده بود . 
دم دمای غروب بود . سردش شده بود .
اما بدنش خیس عرق بود . 
در خونه رو زد . 
باز هم در زد . 
طاقت نیاورد .
سریع از در کشید بالا .
در حیاط رو باز کرد . 
تمام طول راه یکی با صدای خودش توی گوشش تکرار می کرد :
امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود
امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود.
پله ها رو دو تا یک کرد . 
نفس نفس می زد .
قلبش تند تند می زد 
دهنش خشک شده بود . و باز همون صدا : امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود.
برق اتاق خاموش بود .
در نیمه باز اتاق رو تکون داد.
صدای “جی ی ی ر ه “ در  اتاق اومد .
نور چراغ برق از توی پنچره رو به کوچه به اتاق می تابید . 
باد پرده رو تکون می داد . 
مادر؟
مادر؟
کجای ؟
خیلی ترسیده بود .مادر تو رو خدا کجای ؟
توی آشپزخونه مادرش روی زمین افتاده بود .
لباساش به هم ریخته بود.
چشماش رو بسته بود .
موهای پریشونش توی صورتش ریخته شده بود .
رنگ صورتش به کبودی می زد .
لب هاش مثل اون روزها که بابا می اومد قرمز نبود .
یک لیوان نصفه آب و یک پارچ خالی کنارش بود .
و یک عالمه ورق قرص خالی.
دنیا دور سرش می چرخید .
باز همون صدا توی گوشش می گفت: مادر امروز خونه آقا بهروز اینا بود .
یک برگه کاغد توی دست مادرش بود.
برگه  گله گله  خیس  شده با اشک  رو از دست مادرش دراورد .روی ورق جای قطره های اشک که خشک شده بود  رو می دید

مادر . . . 
توی نیمه روشنی آشپزخونه برگه رو با سواد کمی که داشت خوند .


“پسرکم برو پیش عموت توی شهرستان.
خیلی دوستت داشتم و دارم 
 خیلی . . . “

.

.

.

.

.

.

.

مدتهاست توی پارک نشستم . فیلتر قرمز سیگار بین لب هام جا خوش کرده . 
عمیق پک می زنم . 
و با هر پک دود خاکستری رو با تمام اندوه درونم بیرون میدم .
مدتهاست توی پارک نشستم و خبر از پسرکی که دعا می فروخت ندارم .
پسرکی که می گفت : آقا دعا می فروشم .
برای همه چی خوبه – برای اینکه زن شوهر کنه – مرد زن بگیره – برای بدبختی – برای قرض و بدهی –برای همه چی 
آقا تو رو خدا بخر .
آقا یه دونه بخر . . . . .

پی نوشت : همین امروز . و به یاد تمام فقری که پسرک ها و مردم این سرزمین می کشند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

گرگ هایی در همسایه گی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

جبر جغرافیایی

اینکه زاده آسیایی و میگن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی و صبحونه ات شده سیگار و چایی.

.

.

کی با ما راه میایی جون مادرت؟

( یکی از همین محسن ها )

پی نوشت : چرا هر دفعه که بهت زنگ میزنم صدات گرفته.خودت می دونی که  ...

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

در کنار آدم ها

استاد در جایی زندگی میکند که زیاد با آدم های دیگر بر خوردندارد. یک دلیلش را که به لئو گفته این بوده که:

وقتی در میان مردم باشم و بدانم که کسی مشکلی دارد نمی توانم بدون اینکه اکاری که باید برایش انجام دهم و مشکل حل شود از کنارش عبور کنم .

او بدون اینکه از مشکلت حرف بزنی میدونه  که چه مشکلی داری و کجای کار می لنگد . قبلا هم که چندین بار ناراحت بودم به لئو گفته بود که ... ناراحت است .

پ.ن : روزهای انتخاب رشته بچه های کنکوری است .  در کانون برای بچه هایی که در طول سال پشتیبانشان بودم یا سایر داوطلب ها انتخاب رشته می کنم .بچه هایی بودند که خیلی زحمت کشیدند .می دیدم که دارند افسردگی می گیرند ، اضطراب دارند ، گوشه گیر شدند ، از اجتماع دور شدند و حالا که نتایج آمده ،حتی به اندازه آزمون های کانون هم خوب نداده اند .اینها رو که  می بینم ناراحت می شم . خیلی زیاد . و بیشتر از اینکه دلداریشان بدم تمام چیزهایی را که می دانم و به دردشان بخورد بهشان می گم .حقیقت رو بهشون می گم که هم ناراحتی توش هست هم شعف و خوشحالی . الان از دست من حرفهای ناراحت کننده رو بشنون بهتر از اینکه مدت زیادی از عمرشون توی رشته یا دانشگاهی تلف بشه و بعدا دوباره به اندازه بیشتر ناراحت بشن .

پ.ن ٢: دختری آمده بود با رتبه ١١٣٠٠٠ تجربی . سال دومیه که کنکور می ده . پارسال 45000 شده . هر رشته ای که در رنج انتخابش بود بهش گفتم . میگم کاردانی ... میگه دوست ندارم .میگم پیام نور ... میگه کار براش نیست . میگم ... لباش رو کجو ماوج می کنه .خودم می فهمم .بیشتر از نیم ساعت طول می کشه .

بدون اینکه براش چیزی بنویسم می گم خواهر من ما توی این مملکت داریم زندگی می کنیم . یا یک سال دیگه بمون و درس بخون که می دونم نمی خونی یا برو یک کاردانی یا لیسانس پیام نور بگیر .حداقل توی فامیل و خونه و آشنا میگن مدرکت اینه. اگر هم می خوای بری سر کار مثل این همه دختر دیگه که یا فروشندگی می کنن یا منشی می شن یه کاری پیدا کن هبچ ربطی به مدرک هم نداره . اگر هم نمی خوای برو دیپلم فنی حرفه ای بگیر باهاش وام بگیر آرایشگاهی ، خیاطی چیزی باز کن . ...... باز قیافش کج می شه میگه من ازاین  کارایی که زن ها می کنن مثل آرایشگری و خیاطی مشکل دارم .  به جای اینکه فکر کنم که این دختر چی قبول می شه به این فکر می کنم که چطور می خواد با این زندگی و هزار پیچ و خمش و این همه توقع از خودش و خانواده و اجتماع اطرافش کنار بیاد .چی به سرش میاد . همین الان معلومه که از پری روز تا حالا چقدر گریه کرده .و ناراحتی کشیده .

پ .ن 3: توی عمرم هم کارگری کردم . هم مهندسی ، هم رانندگی ، هم فروشندگی ، هم پشت میز نشینی ، هم تدریس ، هم مغازه داری ،  ... اما می دونم که هیچ کدوم من نبودم در حالی که همشون من بودم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

روزهای بدون نیکوتین

روزهای بعد از ترک سیگار که وقتی می خواهی گاه گاهی از سر زنده کردن خاطراتی که وقتی کام به سیگار می زدی هورمون های احساس لذت و رضایت ترشح می شد .مزه تلخش دهنت رو بد مزه می کنه . و نمی دونی قبلا این زهر ماری رو چجوری می کشیدی که حالا نمی تونی .

این بار نه آدامس نیکوتین جویدم .نه کار خارق العاده ی دیگه ای انجام دادم . یاد جمله ای می افتم که می گفت پی بردن به مشکل ۵٠ در صد حل مشکل . این موقع بود که فهمیدم سیگار کشیدنم یک لذت یا عادت نیست توی این لحظه از زمان خود مشکل .

پی نوشت : گه گاهی آدم هم به انواع زهر نیاز دارد . از زهر مار گرفته  تا زهر سیگار تا زهر جام یا جام  . .  .  اصلا ولش کن .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

مرغ عشق

مرغ عشق

 میگه :" وقتی یک جفت مرغ عشق ، چه یک جفت نر ، چه یک جفت ماده ، چه یک جفت نر و ماده رو از هم دیگه جدا کنند حداقل یکی از اونها می میره ."

لئو اینو از زبان استاد می گه و هی یاد آوری میکنه که به زودی میره . برای مدت بسیار طولانی .و اینو یاد آوری می کنه که اونی که احتمال زیاد آسیب می بینه اونه .و من مدام به این فکر می کنم که" حداقل یکی " می میمره . حداقل یکی . حداقل.

پی نوشت:

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

...
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

 

٢- اینجا دارن سووشون می گیرن . جایی شبیه خانه ی ما .

لینک : اینجا کتاب معرفی می کنند (+)

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()