روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

گم شدن.. .

گم دشن +مرد +تاریکی

نمی دونستم چه جوری بهش بگم . نظرش رو در این موردچطوری بپرسم. می خواستم بگم" گم شدم" .دیدم نمی شه . می خواستم بگم" یه چیزی رو گم کردم" .بازم دیدم نمی شه .آخر سر بهش گفتم می دونی چیه . یه چند وقتیه که" یه چیزی رو گم" کردم . راستش رو بخوای "گم و گور "شدم . اصلا خلاصه بزار این جوری بگم می دونی ، خودم رو گم کردم.

یه نفس عمیق کشیدم . راحت شدم .حرف رو زدم .ازش همراهی می خواستم . 

بر و بر نگام کرد .

_ راستش من هم باهات موافقم .

راست می گی : یه چند وقتیه خیلی "خودت رو گم کردی "!

خوب شد خودت گفتی . نمی دونستم چطوری بهت بگم .

 

پی نوشت :چه خوبه آدم مشکلات عمده زندگیش مثلا مثل اوباما پیدا کردن سگ برای بچه اش باشه .مثلا  الان مشکل من باز شدن مداوم بند کفشم توی خیابونه . یا اینکه ماشین که از پشت سر همش نور بالا می ده بعد از اینکه بهش راه می دم من هم نور بالا رو بدم توی چشماش یا نه . یا بعد از بوق زیاد که می زنن من هم بوق بزنم یا نه .که معمولا یک نتیجه داره .نه. . . . /

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

ماجرای پرزنت شدن من در گوئست نت و گروه نگرش مثبت

امروز صبح برگشتم . همون طور که فکر می کردم قضیه مربوط به یکی از معروف ترین شرگت های نت ورک مارکتین یا خرید اینترنتی به نام گلد گوئست بود که در اینجا اسمش با تغییراتی به  گوئیست نت تغییر کرده . کوئست نت یکی از شاخه های موفق گلد کوئیست بود که پس از موفقیت های زیاد در جذب پول افراد!! از گلد کوئیست جدا شد . خونه شون یا به قول خودشون آفیس در محل سعادت آباد تهران یا بهتر بخوام بگم شهرک مخابرات بود .وقتی وارد می شی یک خونه مرتب با امکانات معمولی رو میبینی که چند نفر دم در به استقبالت میان .بعد یواش یواش افراد دیگه از تو اتاق ها داخل میان و با انرژی زیاد و روابط عمومی خیلی خوب باهات احوال پرسی می کنند .سفر چطور بود .راحت اومدی یا نه ؟ .از آشناییتون خوشحالیم و ...  تو رو به یک اتاق می برن که کار رو برات توضیح بدن . شخصی به نام پرزنتور که مسئولیت بیشتری نسبت به بقیه داره با یک کاتالوگ شروع می کنه به حرف زدن که شما می دونید برای چی به اینجا اومدین ؟

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

سفری برای آقای پروزنتور

یکی از دوستان برای یک پیشنهاد به ظاهر عالی کاری منو دعوت کرده تهران . خودش قرار بود بره سه روزه بر گرده موندگار شد . میگه درآمد عالیه . زنگ زد گفت حالا که دیدم درآمد عالیه حیفم اومد تو که دوست خوبم هستی رو نیارم اینجا . کارش یه نوع بازاریابیه . با پورسانت عالی .گفت که امروز پونصد هزار تومن تو حسابش. می خوام تا نیم ساعت دیگه راه بیفتم . به احتمال زیاد یه دروغ سفید . بعد از اینکه بر گشتم می گم چی بوده . خودم که حدس می زنم چی باشه . اگه اونی که فکر می کنم باشه آتیش به پا می کنم . فعلا چیزی نمی نویسم . تا وقتی که بر گشتم . همه کارهامو تعطیل کردم . به دو دلیل دارم می رم تهران . پولش هم طلا باشه قبول نمی کنم . می خوام خواهری رو ببینم . براش نون برنجی ، کاک و نون گردویی خریدم . فردا به طرز سوپرایزی می بینمش :) دلیل دوم هم باشه برای وقتی که دوباره نوشتم می گم .

پی نوشت : حال من خوب خوب خوب .خیلی خوبم . ولی هنوز می دونم که . . . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

از چی ناراحتم ؟

سوال بد یعنی وقتی که می دونه که از چی ناراحتم بیاد و هر چند دقیقه ازم بپرسه "چی شده که ناراحتی ؟"

و من قاعدتا طبق روال همیشه معمولا بگم چیزی نیست . هیچی .

تا اینکه خودش می گه ؟ به خاطر جریان دیروز!!

بیشتر عصبانی می شم . زورکی لبخندی می زنم  . می گم نه بابا اصلا مگه مهم بود که بخوام به خاطرش ناراحت بشم /

 و قاعدتا اون هم چیز دیگه ای نمیگه .

 

پی نوشت : رها شدم /خیلی . شدم همون آدم .... که بودم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

احساسات بی خودی

وقتی که فکر میکنم که من هم می تونستم مثل خیلی های دیگه که با یه نفر دیگه توی خیابون یا دانشگاه یا .. دوست می شن و پر از احساسات خوب و مثبت می شن و اعتماد به نفسشون بالا می ره و به خودشون امید وار می شن و احساسا می کنن کسی دیگه ای هست که دوستشون داره و بی خودی به خودشون انگ بی عرضه گی و بد شکلی و تنهایی نمیزنن .

باشم ولی نمی خوام که اینطور باشم .اونقت می فهمم که :

وقتی که یک احساس بی خودی بر اثر اتفاقات بالا می تونه این همه کار خوب بکنه پس من هم میتونم بدون همون احساس بی خودی یه کم حالم بهتر باشه .

پی نوشت : فکر میکنم قبل از اینکه بخوام پخته بشم دارم می سوزم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

سیبی که گاز زده شد

می خواستم بنویسم که خیلی احساساتی شدم. اما کسی نمی دونه .لئو می بینه که من عصبی شدم . و بیشتر بهانه می گیرم .اما باز هم نمی دونه . 

مشغول تماشای فیلم هستم . " i coud never your woman" تمام اتفاقاتی که باید بیفته و تمام اتفاقات افتاده شده  جلوی چشمام مرور می شه . انگار دارم دو تا فیلم می بینم . 

با لئو چند روزه که مشغول درست کردن چند تا داروی گیاهی هستیم . تک زنگ می زنه و میاد در خونه که داروها رو بهش بدم . چشمام اشکی . در رو باز می کنم .آروم اشک رو قبل از اینکه منو ببینه پاک می کنم .بعد از سلام می گه یه خبر بد می گم چی ؟میگه:

 

 

ا ز د  و  ا ج   کرد.

 

 

نفسم بالا نمی یاد . اشک هایی که هنوز خشک نشده بودن جون می گیرن . فکرشم نمی کردم . میگه این چند روز مشغول مراسم عقدش بوده . میگم با کی ؟ می گه . . . 

 

 

 

ناراحتم . و مقداری هم خوشحال . خوشحالی برای او . ناراحتی برای ...

 

بابا ظهر خونه نیومد . زیاد منتظرش شدیم . هیچی از گلوم پایین نمی ره . مادر تنها سر سفره نشسته . یه تیکه کوکو بر می دارم . سعی میکنم عادی باشم . کم حرف . همه چی تو سکوت انجام می شه . می خورم تا مادر فکر نکنه اتفاقی افتاده . زود از سر سفره بلند می شم . 

 

آرامش دارم . می دونم دیگه نباید نگران چیزی باشم . تکلیف که معلوم باشه بهتر از بلاتکلیفیه  . به سختی دکمه های روی صفحه کلید رو پیدا می کنم . روی چشمم رو چیزی گرفته . چیزی شبیه ... 

 

ربنا ... هر گلی زدی به سر خودت زدی . ریش و قیچی دست خودت . باز هم می گم چشم . این نیز بگذرد . 

 

سرم گیج می ره . فشارم افتاده . نمی دونم الان به چه بهانه ای از خونه بزنم بیبرون . دلم سیگار می خواد . دلم ... دلم .... دلم . . . . . 


ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

می دونم . . .

می دونم

صورت خیلی قشنگی ندارم 

می دونم کوچیکه خونم می دونم

می دونم ساده است لباسم می دونم 

 

می دونم صدای خوبی ندارم .

می دونم وبلاگ خوبی ندارم 

 

می دونم . . . . . . 

 

پی نوشت :

آی داد ای دل 

                ای وای ای دل

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

همه ی احساسات نچندان خوب

راست می گه ، حال من هم دست خودم نیست .

تمام عوامل دست به دست هم دادند . 

دیروز پی بردم که چرا مردم صبح روزهای جمعه میرن بیرون و ورزش میکنند.

روز جمعه ..توی ماشین . ناشتا نخورده . در حال کشیدن سیگار، نگاه کردن به ورزش کردن  مردم خیلی لذت داره .

امروز پی بردم که باید تغییراتی در زندگیم رخ بده . نمی دونم چقدرش به عهده خودمه . ولی توی این شرایط فکر میکنم که معلول اتفاقات اطرافم هستم .

چند روزی هست که متوجه شدم استعداد زیادی در جذب انواع دردهای روان تنی دارم . درد دست چپ ، کمر درد ، گرفتن رگ جاهای مختلف بدن ، خشک شدن گردن ، تیر کشیدن قلب ، تنگی نفس ،....اوووه  فراموش می کنم .

کلی زحمت کشیدم که به نماز جمعه برسم . دست آخر نماز رو انفرادی خوندم .

با شوق و ذوق تمام رفتم دانشگاه که کار امضای برگه ی آخر انصراف از تحصیل رو بگیرم .باز هم مسئول آموزش رایم رو زد .فردا می رم برای درخواست ادامه تحصیل .

هیچ خبری از هیچ کسی نیست . گوشی ها همچنان بدون پاسخ می ماند .

یک گلدان کوچیک گل فلفل خریدم . دلخوشی کوچیک اما قشنگیه . ولی همچنان حساسیت منو بیشتر می کنه .مثل خیلی از این دل خوشی های بزرگ که هیچوقت واقعی نیستند . ولی همیشه قشنگ اند و اندوه آور .

چقدرآهنگ زندگی بد آهنگ  می شه وقتی که ساز ها کوک نباشه .حتی اگه یه نوازنده خوب داشته باشه  .

وقتی که سزاوار نیستم بیشتر محبتم کن .چرا که بیشتر نیازمندم .

مصرف بنزین ماشینم بالا رفته .احتیاج به تنظیم موتور داره . نمی دونم موتور آدم ها رو کجا و چطور می شه تنظیم کرد.

به دوستام نیاز زیادی دارم . و بیشتر از اونها به خودم و بیشتر از خودم به جایی که هیچ کی نباشه ، حتی هیچ فکری ، حتی هیچ کسی .تنهای تنها حتی بدون تو . خودم رو میگم .

هیچ وقت گل های مصنوعی رو دوست نداشتم . گلهایی رو دوست دارم که اگر توجه هشون نکنی خراب بشن . زرد بشن ، و بریزن .

خدایا دارم می ریزم .

عادت بده نگاه کردن به گوشی تلفنم رو ترک نکردم .همیشه فکر می کنم که ممکنه کسی زنگ زده باشه که من منتظر تماس اشم . اما یادم میره که مدتهاست که دیگه کسی زنگ نمی زنه . که من بخوام منتظر تماسش باشم . 

دلم برای خیلی ها تنگ شده . یادش به خیر آخریش خودمم .

چقدر حرف دارم که بزنم . ترجیح می دم از انواع تبدیلات استفاده کنم . انرژی صوتی که در ذهن وجود داره به انرژِی مکانیکی که در انگشتان وجود داره برای تایپ کردن . ولی دوست دارم که به انرژی آبی که در اشک وجود داره تبدیل بشه . بیشتر از هر چیزی سبکم می کنه . یعنی فکر می کنم که بیشتر از هر چیزی سبکم می کنه . یعنی دوست دارم که سبکم بکنه . اما هنوز مطمئن نیستم . 

چقدر دوست داشتن هام تغییر کرده . چطوری می شه سر مربی تیم وجودمون رو عوض کنیم . یا حتی مدیر عاملش رو . وای چقدر تماشاچی توی من هست که همش دارن فحش میدن . سر تا پام رو به ... کشیدن ...حیا کن ... رها کن . تیم بدون ستاره رو دوست ندارم . تیم بدون محبوبیت رو دوست ندارم . تیم که حتی خوب بازی نمی کنه رو چه برسه به نتیجه رو هم از دست دادن . 

دیگه بسه . نمی خوام بنویسم . حرفی که معنی نداره چه فایده ای داره . تا فردا حرف  بزن .خودم می دونم . این ها رو می نویسم که خودم رو توی انبوه این نوشته ها گم کنم . خدایا دارم می ریزم .پاییز فصل سختی است برای تنها بودن .

مدتها پیش نوشته بودم  : باید به تنهایی بر تنهایی ام غلبه کنم .

می دانم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

خوبی های اطراف من

خیلی خوبه که لئو حالش خوبه و دیگه مریض نیست .

خیلی خوبه که محمد پریروز رفته بود خواستگاری و داره سر و سامان می گیره .و یک سال فرصت گرفته که کار گیر بیاره و  ازش ماشین و خونه هم نخواستن.

خیلی خوبه که لئو داره کار و بارش درست می شه و قراره استخدام بشه . 

خیلی خوبه که خواهری توی دانشگاهش شاگرد اول و داره دو تا رشته می خونه . 

خیلی خوبه که هنوز کسانی هستند که منو خیلی دوست دارن و من هم اونها رو زیاد دوست دارم . 

خیلی خوبه که بعضی وقتها که استاد با لئو حرف می زنه به من هم سلام می رسونه . 

خیلی خوبه که توی اینجا و حتی وبلاگستان دوستای وفا دار و خوبی دارم با اینکه کم اند ولی دلسوزند و دغدغه های مشترک داریم .

خیلی خوبه که پدر و مادر سالم و سلامت اند . و هنوز سایشون روی سرمه .

خیلی خوبه که هنوز بعضی وقتها دلم می گیره و  اونقدر رقیق می شم کهمثل بچه ها می خوام گریه کنم .

خیلی خوبه که خدایی در این نزدیکی هست که من حسش می کنم . 

و آخرین اینه که هنوز هم خیلی خوبه که گلایه هام رو پیش تو می گم نه هیچ کس دیگه ای .

پی نوشت :فردا دانشگاه تعطیل . شنبه می رم برای کارهای فارغ التحصیلی . به همه همینو می گم . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

درخت سیب

نه مثل همیشه  نه مثل هرگز .

مثل الان

حتی اگه بگه : " سر راه عشقم درخت سیب می کاره "

این چند سال فرصت خوبی بود برای شروع دوباره . می خوام .... بشم حتی اگه دنیا نذاره .

 

پی نوشت : تو نبخشی کی ببخشه .یادم می مونه . 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

آکتاب آسمانی

آیه : 116 سوره نساء

" ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء  و من یشرک بالله فقد ضل ضلال بعیدا "

ترجمه :

"خداوند شرک به او را نمی آمرزد (ولی)کمتر از آن را برای هر کس بخواهد می آمرزد و هر کس برای خدا همتایی قرار دهد ، در گمراهی دور افتاده است ."

تفسیر:

عبارت این آیه با اندکی تفاوت در آیه 48 سوره نساء نیز تکرار شده است . این آیه از آیاتی است که افراد یکتا پرست را به لطف و رحمت خداوند امیدوار می کند . زیرا در این آیه امکان بخشش هر گناهی  بجز شرک بیان شده است.

از امام علی (ع) روایت شده است :" هیچ آیه ای نزد من امیدبخش تر از این آیه نیست" زیرا افرادی بسیاری هستند که  مرتکب گناهان بزرگی می شوند و برای همیشه از رحمت و آمرزش الهی مایوس می شوند و همان سبب می گردد که در باقیمانده عمر خود ، راه گناه و خطا را با همان شدت بپیمایند . البته باید دانست که مشیت و خواست الهی همراه با حکمت اوست و بی شک  حکمت الهی اقتضانمی کند کسی را که بدون شایستگی است مورد عفو قرار دهد .

نکته مهم در این آیه که سبب شد تا آن را بنویسم این است که این آیه ارتباطی به مسئله توبه ندارد ، زیرا توبه و بازگشت از گناه ،  همه گناهان حتی شرک را می شوید؛ بلکه منظور از آن ، امکان شمول عفو الهی در مورد کسانی است که توفیق توبه  نیافته اند .یعنی قبل از آن که از کرده های خود پشیمان شوند یا بعد از پشیمانی و قبل از جبران اعمال بد خویش ، از دنیا بروند .( البته به نظر بنده همین پشیمان شدن هم از گناه نشانه ی خوبی است که در همه بروز نمی کند . چرا که بعضی ها که توفیق پشیمان شدن ندارند به علت این است که قلبشان زنگار گناه را به خود گرفته و دیگر شفافیت قبل را ندارد . و زشتی گناه در آن عادی شده و نفس لوامه دیگر درست کار خود را انجام نمی دهد . و تلنگر های آن به چشم شخص نمی آید . اما در مورد توبه  هم به نظرم دو نوع بر خورد با توبه وجود دارد . در بالا می شد گفت که خواست و مشیت الهی همراه با حکمت اوست و خداوند کسی را بدون شایستگی که از خود بروز ندهد مورد عفو قرار نمی دهد . اما خداوند نیز در برخورد با  ینده پر از خطا و گناه خود که با توبه به سوی او آمده با رحمت و عطوفت نیز بر خورد خواهد کرد . چه بسیارند کسانی که توبه های خود را می شکنند و دوباره توبه می کنند . چه کسانی که توبه حقیقی می کنند )

 لازم می دانم که این مطلب را این چنین خاتمه دهم که  به اندازه درک و شعور خویش نوشتم . ولی می دانم که خداوند ارحم اراحمین است و به هر کار قادر و تواناست و خودش می داند با مخلوقاتش چگونه بر خورد کند . خواهی ببخش ، خواهش جزا کن . به کلام امیر المومنین اگر تو بخواهی عذاب دوزخ را بر من شکوه ای نیست . دوری از تو از هر عذاب و رنجی برایم سخت تر خواهد بود .( نقل به مضمون )

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

قانون جاذبه و نیروی فکر

1- چند روز که فکر می کنم باید از نیروی فکر استفاده کرد "تصور ، خواستن ، انتظار

2- چند روز بیشتر که به فرمول جاذبه در فیزیک بر خوردم و فکرم رو به خودش مشغول کرد :

نیرویی جاذبه بین دو جسم = حاصلضرب جرم هاشان تقسیم بر مجذور فاصله ی بینشان /

( توضیح اینکه جرم من که زیاد نیست تقریبا 64 کیلو و جرم جسم دوم هم زیاد نیست .پس فقط  با کم کردن فاصله که به توان هم می رسه و زیر مخرج می ره نیروی جاذبه خیلی بیشتر می شه .)

3- همین الان قبل ازنوشتن این مطلب تلویزیون داشت طالع ماه اردیبهشت رو می گفت : به دو جمله آخر رسیدم .که گفت از نیروی تفکر و قانون جاذبه در زندگیتان استفاده کنید . تا به نتیجه مطلوب برسید .

نتیجه : نشانه ها رو جدی می گیرم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

پشت مغر آدم ها

داشتم به علت حرفها فکر می کردم .

چرا وقتی من رو می بینه میگه وقتی بچه بودی و مهد کودک می رفتی خانوم جلیلی تو رو خیلی دوستت داشت .

* بعد از بیست سال یادشه هنوز .که خانوم جلیلی منو خیلی دوست داشت .می گه  یه پسر خوشگل گوگولی ، تپل و با تربیت .

* چرا من این چند وقته همش می نویسم " می فهمی که "

با لئو حرف می زدم .بهش می گفتم چطور می شه که چیزی که من خیلی  دوست دارم بعد از مدتها تو یادت بمونه . و اونو برای یکی دیگه تعریف کنی . ؟ ها /

مگر این که تو هم اونو دوست داشته باشی ( و احیانا خواسته خودت رو بزاری پای یکی دیگه (-: و نتونی نگی و بخوای که بگی و بگی خوانوم جلیلی همیشه می گفته . دی !

جواب بعدی هم اینه که خیلی دوست دارم کسی منو بفهمه . می فهمی که ...

و وقتی زیاد پست می ذارم یعنی حرفهایی هست که تلنبار شده و نمی تونم جای دیگه غیر از اینجا بگم .

یه نتایج  دیگه هم هست که خصوصیه .. ./هه

پی نوشت : به طرز تاسف بر انگیزی متوجه شدم هزینه ماهانه کارت اینترنتم از هزینه دو ماهانه کارت شارژ موبایلم بیشتره !!  

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

خیال قشنگ

 

یه مسئله بدی هست که باید بگم .

همیشه درد سر ها از این جا شروع می شه .

اصلا بخوام واضح بگم اینطوری باید بگم که : می دونی تفاوت دوست داشتن و عاشق بودن در چیه ؟

یه جواب بد داره .خیلی بد .

همش توی این یک جمله خلاصه می شه .

" حس مالکیت "

روز به روز این جریان داره میزنه بالا . نه ساعت به ساعت . دقیق تر بگم می شه لحظه به لحظه . یعنی می دونم دارم . . . کار از کار داره می گذره . یا باید ... یا باید ...!

پی نوشت : حتی خیالتم قشنگه . چه خیال قشنگی .خیال باطل ( می خواستم گل بزارم .نداشت . به جاش اون شکلک اومد . ولی به جای اسمش نوشته ( خیال باطل ) . هر کی یارو نویسندش رو می شناسه بهش از قول یه وبلاگ نویس ( اگه خواست آدرس من رو هم بده که  ساکت باش  . به جاش بزار خیال قشنگ . می فهمی که ! چی می گم .

اضافات : هنوز نمی دونم به جای اسمش چی بنویسم .  هنوز نمی دونم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

آدم های خاص

1-بعضی آدم ها یه اسم خاص دارن . . .

بهشون می گن " انتر دل  " شایدم "عنتر دل ". می فهمی که چی می گم .

2- بازدید کننده های حرفه ای یعنی کسانی که آرشیو بلاگت رو می خونن . کسانی که در دغدغه هات شریک اند .کسانی که باهات دغدغه ی مشترک دارند . کسانی که حتی برای خودت دغدغه می شن . که یه موقع از دستشون ندی .کسانی که با نوشته هات توی ذهنشون زندگی می کنند .

3- آدم ها سه دسته اند :دسته اول

دسته دوم  و دسته سوم .

من الان جزء دسته دو و نیم هستم .  و اون دسته اولی .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

یک روز مهم

منظره

 خیلی بد که ندونی

با کی ، کی ، چطور  ، کجا ، برای چی ، . .  .

.

.

.

فقط بدونی که می خوای . . .

 وفقط وفقط با اون ، الان ، هر طوری که شده ، هر جای دنیا ، برای . . . خوب . . .  خوب برای هر چی ، اصلا چه فرقی داره .یعنی فرق داره ها ولی حتما باید کامل توضیح بدم . روم نمی ش خوب .دوست ندارم جلوی همه بگم .چه خجالت مضخرفی . به خدا اونقدر هم سنم می رسه که بفهمم چی دارم می گم . کلی بزرگ شدم برای خودم .آخرش اینکه می دونم که می خوام . می فهمی . اونقدر شونه هام رو بالا پایین می ندازم ، پاهامو زمین می کوبم قیافمو کج و کوله می کنم  حتی اگه شده گریه می کنم که گوش به حرفم بدی . که دلت برام بسوزه ،که همه چی رو درست کنی .خودت که اخلاق گندمو می دونی . دست خودم نیست  . وقتی بخوام باید درست بشه .

اضافات :اوندر توی ماشین حرف مردن زد که خواب دیدم مرده .با چشمای اشکی از خواب بیدار شدم . می دونی تعبیرش چیه ؟ خوش حالم ،  عمرت دراز باد . 

پی نوشت : رفته بودیم برای سازمان سنجش استان . حرفهاشو زد . من هم کمی حرف زدم . از اول می دونستم که بیشتر گفتار درمانی می کنن . ولی خوب باید می رفتیم . یه دفعه بین حرفا حرف تو حرف اومد و حرفی  رو که براش زده بودم به مسئول زد . میگه آقا اونقدر ممکنه اشتباه بشه یا حق کسی رو بخورن . مثل خواهر ایشون . رتبه تک رقمی اما انتخاب اولش رو توی برگه انتخاب رشته قبول نشده .  آقای مسئول لبخند تمسخر آمیزی  رو تحویل می ده . روش رو می کنه به من و بهم می گه : شما مطمئنی که همین طوره . می گم بله آقا . انتخاب اولش رو قبول نشده ، با  رتبه تک رقمی  . توی چشمام نگاه می کنه .بادی زیر قب قبش می اندازه بهم می گه :من فکر می کنم شما  دارین دروغ می گین . البته می بخشید ها . ما کارمونه . این امکان نداره . اگه این طور چیزی بود من خودم با یک تلفن اون جایی که قبول نشده می برمش . خندم می گیره . می گم آقا این نظر شماست و  نظر شما محترمه . اما این جور چیزی  انجام شده . میگه مثل این می مونه که توی روز بیای جلوی من بگی آفتاب دروغه . میگم آقا برای من این اظهر من الشمس که اتفاق افتاده . چون کلی هم دنبالش بودیم و نتیجه نداد . حال شما کار امسال رو راه بندازین . اون مال دو سال پیش بود .

حالا مدارک رو چطور پیدا کنم  خدا  می دونه . نه برای  نشون دادن به مسئوا سنجش . که برای نشون دادن به .. . 

نتیجه : فهمیدی که می گم خیلی بد که ندونی چی می خوای . . . 

با کی ، کی ، چطور  ، کجا ، برای چی ، . .  .

.

.

.

فقط بدونی که می خوای . . .

 وفقط وفقط. . . .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

روزهایی که آخرش با یه خبر خوب می شه .

انگشتم درد می کنه . چه در محکمی بود . تا مدتی دیگه نمی تونم ساز بزنم .

می گم زدم گلدون شیشه ای که کمتر از بقیه گلدونهای توی اتاقم دوستش داشتم رو پرت کردم توی دیوار بالای میزم.

همه ی کتابها و و سایل روی میز خیس آب شد.

حتی نزدیک بود به سه تارم بخوره و بشکنه .

می گه عیبی نداشت خوب .اون وقت می شد گفت این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است .

می گم .نه بابا !!

این ساز شکسته اش صدا نمی دهد .

برای فردا لحظه شماری می کنم . تمام اتفاقات بد امروز فراموش .

پس کی فردا می شه . همه چی یادم رفته . کسی می دونه چطور باید ابراز . . .

 

ا ه . اصلا ولش کن .

 پی نوشت : نئشه گی  بعد از کلی خماری چه حالی می ده  . می فهمی که . . .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

بوهایی که به آدمها ختم می شود

معمولا همین طوره .

به محض اینکه دونستم تا دو سال دیگه از اینجا رفتی به شدت دلتنگت شدم . کاش دوباره می دیدمت .

 هر جا هستی موفق باشی محمد .

 

پی نوشت : متوجه شدم به شدت به بو ها حساسم . چه از نوع حساسیت زاش چه از نوع عاطفی .

بوی شامپوی پاوه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

شیشه ی بشکن

چقدر شکستنی شدم.

چقدر شکستنی شدم؟

من چقدر شکستنی شدم.

من چقدر شکستنی شدم ؟

لازم نیست بگی . بیشتر از اونی که به نظر بیاد .می دونم.

پی نوشت : یعنی تفاوت در دو رقم شماره تلفن به اندازه بیست  سال میشه ؟آره ؟ ها /

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()