روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

دیوانه گی

شیشه+مگس

تا حلا اصلا با خودت فکر کردی که مگس هایی که پشت شیشه گیر افتادن و همش خودشون رو با سر به شیشه می زنن چه حالی دارن ؟

هان؟ هان؟ هان ؟

کم آوردی؟  چی شد؟ جواب بده. جواب بده .جواب بده .

 

فکرش رو می کردم که تا حالا فکرش رو نکردی . 

مگر مگس چه کم از پروانه دارد که در قفس هیچ کس کرکس نیست . ها /

پی نوشت : راست می گم خوب .جدی جدی/

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

این چند روز

* نمی دونم آدم وقتی دستش به قلم نمی ره باید چکار کنه ؟ 

تنها راهش اینه که همین جوری بنویسی و بنویسی و خودت رو روی افکارت رها کنی .خوب من هم می خوام همین کار رو بکنم . 

* خواهری خودش مسائل رو باز کرد .و البته استقبال از اینکه کسی باشه که به جای اون اداره این موارد رو به عهده بگیره .

* زندگی در بعضی مواقع به جایی آدمو می کشونه که فکر می کنی الان در پایین یه دره هستی که هیچ راهی به سمت خلاص شدن از این وضعیت رو نداری .و احیانا من الان همون جام .

* نه اتفاق تازه ای که شور زندگی رو در آدم زیاد کنه . نه درس خوندن و نه دانشگاهی . زندگی یه روال ثابت رو میگره که فکر می کنی مثل پدرهایی شدی که همه ی کارهایی رو که باید تا حالا می کردن رو کردن ! و الان فقط باید منتظر باشن که بچه هاشون بزرگ بشه و هر روز فقط برن سر کار و شب برگردن خونه و شام بخورن و اخبار ببیننو بخوابن !

ابتدایی ترین احساسات و میل ها هر روز کمتر می شن .  و تمام احساسات عالم یه جایی بین گلو و قلب جمع می شه و غنه (؟) می شه . نمی ذاره همین نفس آروم و ساکنی رو هم که میکشی بی دغدغه از گلوت بیاد و بره . 

* من از اون دسته آدمهایی که درد دل می کنن و آروم می شن نیستم . معمولا درد دل ها به رنج ها و غصه هام اضافه کرده . خیلی هاشون رو نمی گم . و بعضی هاشون رو شاید یه جور که خودم هم متوجه نشم اینجا بنویسم . شما رو که م یدونم حتما متوجه نمی شین .  

* اعتقاد چندانی به امید های واهی ندارم که آدم با امید زنده است . در اتفاقات بد ترین حالت رو در نظر می گیرم .تا با کمی بهبودی اوضاع اتفاق خوبی رخ داده باشه !  همیشه به جای امید توکل می کنم . خیلی . خیلی . خیلی 

* چقدر دوست دارم پرواز کنم . هر چند وقت یه بار خوابش رو می بینم که می پرم و پرواز می کنم .مطمئنم یه روزی واقعی می شه . دیشب توی خواب یادم بود که قبلانا توی خوابم پرواز کردم . فکر می کردم بیدارم .و باورم نمی شد که این بار دارم توی بیداری پرواز می کنم . اما صبح فهمیدم بازم خواب بودم .

*نمایشگاه کتاب اینجا تموم شد . بیشترین کتابی که دیدم و توی اکثر غرفه ها بود کتاب راز بود با یک سی دی همراه . اما اتفاقات حواشی نمایشگاه هم معمولا جالبن . 

زیاد بودن دختر هایی که رادارهاشون کلا کار می کنه و پسر هایی که علاوه بر رادارهاشون جاهای دیگشون هم کار می کرد.

تیتر زدن کتاب قصه های  هزار و یک شب : دو تا دختر از کنارم رد می شن . اولی به اون یکی می گه ااااه . بیا بخریم .کتاب قصه های هزار و یک شب . دلنوازان  داره . شمس العماره داره . بعد هر دو  می زنن زیر خنده . 

یا مادری که دست بچش رو گرفته بود یه پسر شیطون و مامانی . می گه مامان جون بجای نگاه کردن به مردم بیا یه کم کتابها این جا رو نگاه کن . 

یا یه غرفه  که ازش قیمت یه قرآن که با شرح واژگان رو پرسیدم بهم گفت دوازده هزار تومن . می گم آقا جون این کتاب رو یک ماه پیش هشت و نیم می دادن . خواستم بخرم تمام شد . می گه داداش کتاب مثل طلا می میمونه. کاغذ گرون شده و هر روز قیمت کتاب داره بالا تر می ره .تازه کتاب قرآنه ها ! این کتاب هم چاپ جدیده گرون شده . 

نگاه صفحه آخرش می کنم . هم چنان چاپ اول است . 

دو روز بعد رفتم پیشش که کتاب رو بخرم . میگم آقا این کتاب رو چند فرمودین ؟ 

از پشت میز کتابها یه نگاه به تیپ و سر ولباسم می کنه . می گه چهارده تومن آقا . میگم آره . یادم نبود کتاب مثل طلا می مونه. دو روز پیش گفتین دوازده تومن . 

آها . شما بودین . اون با تخفیفش بود . اینم تخفیفش بیاد روش میشه همون دوازده تومن . 

* و بالاخره اینکه چند روزه که این مسئله فکرمو مشغول خودش کرده. چطور می شه که بعضی خانوم ها  هم برابری حقوق زن و مرد می خوان و هم حق طلاق می خوان از اون طرف هم مهریه بالا ( یا حتی معمولی اش رو )  از قلم نمی اندازن ؟ یک بام و دو هوا رو برای این جور وقت ها گفتن یا اشتباهی این وسط ها شده . 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

خواستگاری با اعمال شاقه

می گوید از ترم دوم تا حالا که ترم پنجم است بیش تر از سی تا خواستگار داشته که شخصی و غیر شخصی ، با واسطه و بی واسطه ، با خانواده و بی خوانواده به سراغش آمده اند . و حالا این آخری از بخت خوب یا بدش را نمی دانم هم شناسنامه ما شده که البته کم پبدا می شود . 

و هم خودش آمده و هم واسطه فرستاده . خانواده را هم جلو انداخته . تازه هیچی هم که نشده پسر خاله شده و عزیزم عزیزم می کند . 

به گذشته خاکستری خودم فکر می کنم . به تمام کرده ها و نکرده ها .

به تمام شور ها و لبخندها . به گریه ها و اشک ها . به دلهره های شیرین . به بغض های تلخ .به اینکه خوب هر کسی حق دارد . خودش تجربه کند . بخواهد خودش سرش به سنگ بخورد. بخواهد طعم ش را بچشد . مزمزه کند 

حالا می خواهم رفتاری داشته باشم که بعضی ها بهَش روشنفکری دینی می گویند. مثل همیشه که سعی کردم در رفتارم با او از حدود خارج نشوم سخت نباشم . برادر باشم یاور باشم رفیق روز سخت باشم و در عین حال صمیمی و مهربان . چقدر کار سخت در این دنیا هست که هنوز نصفش را هم انجام نداده ام . آدم بودن که هیچی ،  برادر بودن را چکار کنم .خودم را لعنت می گویم که چه کرده ام یا حداقل چه نکرده ام که صمیمی تر نشدیم . سنگ صبورش نشدم . همه ی کسش نشدم .شاید هم اشتباه می کنم و او حق دارد هر حرفی را به هر کسی دوست دارد در میان بگذارد  . مادر ها این وقتها خوبند . خیلی ؛ اگر کمی روشن تر باشند و همه اش توی فکر نروند و در تنهایی آب قوره نگیرند که آدم را غلط کن کنند که چه اشتباهی کردم که گفتم.

دانشگاه برای ما هر چه نداشت یک چیز داشت که با همه نوع آدمی بیشتر آشنا شدیم . از آدم های جنتلمن با تیپ های شسته رفته و شلوار های پارچه ای و کفش های چرم گرفته  تا آدم ها اسپرت با تیشرت های مارک دار و شلوارهای لی . از آدم های هرزه گرد گرفته که علنی پیشنهاد می دهند تا آنها که تریپ ازدواج جلو می آیند و به قول خودشان این جوری مخ تلیت کردن راحت تر است . از عاشق پیشه های بی پول گرفته تا پول دار هایی که هفته گی کیس عوض می کنند .از شیوه ای جزوه گرفتن گرفته تا توی انجمن های علمی و دانشجویی .

حالا نمی دانم باید حق داد و حق داشت  و گذاشت تا مسیر خودش را پیدا کند و تجربه کند و بفهمد و جوانی و هوش و زیبایی اش را احساس کند و بداند که یک دختر بیست ساله چه احساسی دارد و چه جذبه ای دارد یا اینکه  . . . . 

راستش از او دلنگرانی ندارم . از این خودمانی شدن های پر زرق و برق نگرانی دارم . ازاین قربان صدقه رفتن های پی در پی که دل هر کسی را رام می کند. از این دانه ریختن های بعضی ها دلهره دارم . از این همه گرگ در لباس میش .از اینکه نکند اولین اشتباه آخرین اشتباه باشد . از اینکه خودم را ملامت کنم . از اینکه او را ملامت کنم . از اینکه شل بگیرم و سفت بخورم . 

برادر بودن چه کار سختی است . یادم می آید چقدر زود بزرگ شد و چقدر بازی های بچه گی زود تمام شد .چقدر زود لج بازی هامان جایش را به داداش جان و خواهر جان داد . چقدر زود هدیه های  بهترین خواهر و برادر را به هم دادیم  .

حتی حالا بیشتر از هر زمانی  او دلتنگ من است و من نگران او .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

قالپاق

حالا ما بعد از نود و بوقی یه قالپاق برای ماشین خریدیم. دستت درد نکنه یشکش . غر غر ها پشت سرهم که این چیه خریدی . اینم به کنار . هیچ خرج دیگه ای تو دنیا نیست . حالا همه ی پول ها باید جمع شه که چی ؟ همه بیان و بگن پولات و جمع کن آخه تو آینده داری سبز 

آینده ای که بخواد با یه قالپاق . . . باشه فراموش می کنم .

پی نوشت : بو میاد .. .. . . . . مغز نیم سوز من و البته واجب . . ی

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

نصف دیگش

اون نصفه که از دینم مونده بود هم از دست رفت . 

پی نوشت : یکی از آروزهام که از پارسال تا حالا مونده بود بر آورده شد .

غروب ، بارون بیاد ، زیاد ، خیلی زیاد ، تو ماشین خودم باشم ، ضبط روشن ، آروم و نرم ، دنده یک ، سیگار تو لب،  مخصوصا که از این تقلبی ها نباشه ، الکی بچرخم ، خدا ممنون .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

گربه کوره

هر چیزی که می خرم اولین سوال اش اینه.

-حالا اینی که خریدی چقدر شده ؟

 اگر نگم ( که معمولا دیگه نمی گم ) ناراحت می شه اگر بگم یک ربع بعد میگه پولت رو به این چیزا نده .

بعدا :حیاط خانه ی ما شده. . . . .  .( یا همون خانه عفاف بلا نسبت ) واسه این گربه ها .شب تا صبح ، صبح تا شب صدای وحشتناک گربه هایی را می شنوی که معلوم نیست دارن چه غلطی می کنن. نه دوستی شون معلومه نه دعواشون .یا جای پاشون رو کاپوت ماشینه یا شب عین جغد می رن تو چشمای آدم زل می زنن .مثلا طلب کارن که آره داداش . امری بود مزاحم شدی . اومدی هوا عوض کردی خوب بفرما . خوش اومدی . مزاحم نشو. یه بی تربیت و چند تا فحش و ناسزا دیگه آخرش می دن که فلان شده بی موقع مزاحم می شه . شما ببخشید .کوتاه بیا حالا .

گربه

صداشم  چقدر ناجوره . بی پدر داره زجه می زنه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

من تنها از یک چیز می ترسم اینکه شایستگی رنج هایم را نداشته باشم

پست های مکرر هم دردی رو دوا نمی کنه . برای لئو روز بدی بود . خبرش بماند برای خودم . خواهری هم زنگ زد و کلی با مادر درد دل کرد که چه شده و چه نشده . 

نگرانم . نگران این وضعیت اسفبار فرزند بودنم برای پدر و مادرم .شاگرد بودن برای استاد . بنده بودن برای . . 

نگران این وضعیت بد دانشگاهم .نگران خواهری . لئو . محمد .خودم . مادر که تازه بازنشسته شده .پدر که روز به روز شکسته تر می شود و قیافه اش به مرد های در شرف پیری می خورد .خانه کشی احتمالی و آمدن به پایتخت ...

 

 

باشد بس میکنم . هر چی که تو بخوای/

 

پی نوشت . تیتر مطلب از داستایفسکی بود . همین جوری .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

شادی های کوچیک

همیشه برام ،  کسانی که جلوی تلوزیون می نشستن با ادا و اطفار آدم های توش خندشون می گرفت عجیب بود. در خنده دار ترین صحنه ها که اونها قهقه می زدند یه لبخند کوچولو میزدم . اما راستش بهشون قبطه(؟) هم می خوردم . ته دلم قصه ام می گرفت . خوش به حالشون با این دنیای ساده شون .قشنگشون . بی آلایش شون .چرا هیچوقت برای من این قدر خنده دار نیست . 

مدتی تلویزیون که نگاه می کنم با کارهاشون می خندم . اون هم یهو یی . فیلم هندی می بینم گریم می گیره .اون هم از اولش .

اما هنوز نمی دونم دنیام چقدر ساده شده ، قشنگ شده . بی آلایش شده ؟

پی نوشت :زیبا بود و معصوم ، چشماش شهلایی بود  و برق میزد . صورتش تپل بود با چادر مشکی بلدی که به سرشکرده بود قدش رو بلند تر نشون می داد . با چایی اومد طرفم . فکر کردم  . . . اِ

چند قدم جلو تر رفتم ... یه پسر بچه بهم شیرینی تعارف کرد .دستش رو رد نکردم .چایی تعراف کردن ؛ شیرینی خوردن ؛  از خواب بیدار شدم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()

آخ

فرض می کنم که تو هستی و همین جا کنار این میز بزرگ کامپیوتر نشستی .

من دارم آلبوم "آخ" ی رو گوش می دم که هنوز حتی یک بار هم گوشش نکردم .

فرض می کنم تو داری آدامس می جویی .

لبهاتو با دندونت گاز می گیری . و میگی:" آخ  "

نگاهت میکنم . میدونم چی شده .

و من دلم می ریزه از این آخی که تو میگی .حتی بدون ناز . حتی بدون اینکه صدات رو نازک کنی و بخوای بگی "آخ " .

_ تو می گی می دونی چی شد؟

_ می دونم چی شده اما میگم نه، گلم چی شده که گفتی : آخ

باز فرض می کنم قبل از اینکه این پست رو بفرستم اکانت اینترنتم تموم می شه . نگات می کنم . من هم می گم "  آخ "        

چشمام رو توی چشمات گره میزنم . _دیدی چی شد ؟ و تو می دونی چی شد و تو هم چیزی نمی گی و زیر زیرکی می خندی اما میدونم که می دونی چی شده . اما خوب می دونی باید چکار کنی میگی نمی دونم چی شده . چرا گفتی "آخ"

و من نمی تونم هیچ کدوم از اینها رو بنویسم .

 

 

 

فرض میکنم تو هستی .حتی فرض می کنم که کنارم پای این میز بزرگ کامپیوتر نشستی . فرض می کنم که آدامس می خوری .و حتی فرض می کنم که وقتی گوشه لبت رو گاز میگیری میگی  آخ . بازم فرض می کنم . . . . . آخ خ خ خ تو نیستی .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()