روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

شبهای جمعه

شبهای جمعه که می شود

همه خودشان را به خواب می زنند

که بقیه خوابشان ببرد

 

خودم را اینجا به خواب می زنم

که آنجا خوابت ببرد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

به سلامتی سه کس: سرباز و غریب و بی کس :)

وقت رفتن که می رسه تازه آدم یادش میوفته که چقدر کار بوده که باید انجام می داده ، و انجام نداده .هر چند این رفتن ها که موفت است . اما عمری همین طور می گذره .

شنبه روزیه که باید برم حوزه نظام وظیفه .شنبه روز اعزام سربازیمه. توی این چند روز کلی اتاق و کمد و قفسه کتابها  و جاهای دیگه که به من مربوط بود رو دوده گرفتم . معمولا اتاقم مرتبه . اتفاقی که معمولا توی اتاقم می یوفته اینه که وقتی که بی حوصله باشم به سرعت نور تبدیل به بازار شام می شه .هر چند وسواسم توی مرتب بودن اتاق باعث می شه که این اتفاق زیاد طول نکشه .

اما یه کشو دارم که واقعا دوست دارم که همیشه نا مرتب باشه . یعنی کیف می کنم که نامرتب باشه . همه چی هم توش پیدا می شه . از قند و شکلات و انواع خورنی ها گرفته تا انواع شارژر موبایل بگیر و کارتهای بانکی و  منگنه و خمیر دندون و عینک آفتابی و فیش بانکی و سیم برق و  غیره . یه روز خواهری اومده بهم میگه می دونی که چرا دوست داری این کشو همیشه نامرتب باشه . میگم جانم بگو ، بهم می گه آخه هر وقت چیزی رو بخوای میری سراغش . وقتی که توشو میگردی و چیزی رو که خواستی پیدا می کنی با این شعفی که در تو می بینم فهمیدم که حس کشف چیز جدید بهت دست می ده !" شناخت رو دارین !

 

سربازی

در مورد سربازی هم به اینجا رسیدم که بعد از کلی گشتن و پرسو جو یه آشنا پیدا کردم که با خودم بردمش پیش سرهنگی که روز تقسیم سربازها ،وظیفه تقسیم با اونه .

همدیگر رو که دیدن از دور دستاشونو به نشونه در آغوش گرفتن باز کردن . دوتا ماچ یه ور یه ماچ یه ور دیگه . از احوال پرسی که گذشتن رسیدن به من . قضیه رو برای سرهنگ که گفت یه نگاه سر تا به من می کنه

بهم میگه :" نگران نباش جوون . جای بدی نمی فرستمت . تیپ ۴ نبی اکرم ."

مگم دست شما درد نکنه . زحمت می یوفتین .حالا این تیپ ۴ کجا هست .

روشو می کنه به آشنامون بهش می گه ازش معلومه روحیه شهادت طلبی داره لب مرز توی جوانرود .

ما رو می گی عین خیالمون که نبود . اصلا هم یاد پژاک و این حرفا که نیفتادم.

از اتاقش اومدیم بیرون . آشنامون می گه ناراحت شدی ؟ میگم کی ؟ من . اصلا .

میگه اون که کاملا معلومه . ولی نگران نباش ." حالا خودش هم بنده خدا نگرانی تو صورتش موج می زد . "میگه احتمالا داشته باهات شوخی میکرد " خوشم اومد گفت احتمالا .

میگم خودم که برام فرقی نداره . فکر مامان بابام . خواهری از اون ور دانشجو و پیششون نیست . حالامن هم برم که دیگه هیچی .

نتیجه اخلاقی : یا اصولا دنبال رابطه نگردید . یا اگر گشتید و کسی را گیر آوردید آنقدر این رابط تان را از انواع ایکس لارج انتخاب کنید که اتفاقات مشابه سرتان نیاید .

( یادیه بار نمره گرفتن پایان ترم افتادم. یکی رو بردم پیش استادمون . اون هم نامردی نکرد نمرم رو از اونی هم که گرفته بودم کمتر کرد . درسم که 4 واحدی و باقی ماجر

حرف آخر  : یا با فیل بانان نکن دوستی     یا خانه ای اندازه ی فیلهاشان بساز

100 چوب؛ همین جا خواهم ماند .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

آخرین خدانگهدار

چه ترانه بی اثر بود

مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن

آخرین خدانگهدار

من به قله می رسیدم

اگه هم ترانه بودی

صد تا سد و می شکستم

اگه تو بهانه بودی

اگه غم ترانه بودی

اگه تو بهانه بودی

گریه کردم گریه کردم اما دردم و نگفتم .

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره، تازه احساس می کنم که چشام بارونیه . پشت این پنجره ها داره  ب  . . . .

م .ن :‌یادش به خیر . چقدر این آلبوم دوستت دارم ناصر عبداللهی رو دوست داشتم . با آن صدای پرویزی که پرستو پرستو دل را پرواز می داد .چقدرآهنگ هاش رو می خوندم . .چقدر با هاش تا حوالی دلدادگی و هوای روزهای ابی رفتم .

و هنوز هم آسمان مرا ابری می کند . حتی الان.

  • ترانه خدانگهدار از ناصر عبداللهی که هزار بار گریه کرد و گریه کرد . . . و تنها یکبار با گیتار خواند " خدانگهدار را ".  حجم فایل928 kb (+)
  • پشت این پنجره ها ، حجم فایل 866 kb (+)

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

کسیکه پشت در نشسته است از همه عاشق تر است .

هنوز امیدی در من . . . . .

 به کوچکی  برگ سبزی که جوانه زده است از زمین

جوانه ای که امید درختی عظیم را می دهد .

 . . . . . . . . . . . وجود دارد

هنوز امیدی در من وجود دارد . امید درخت عظیم بادامی

 که دهان شیرین می کند  . ذهن بارور می شود . پوست لطیف می شود .

هنوز امیدی درمن وجود دارد.

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

ایستگاه تاکسی ،کاپوچینو با نان اضافه

خودم را گم کردم .

از همان روزی که پنهانت کردم

میان خط به خط چروک خرده مغزم

پنهانت کردم

میان رگ به رگ سرخ شده قلبم

 

 

نفس که می کشم هوا بوی تو را می دهد.

آدمها شکل تو را می گیرند .

 

 

 

هر از گاهی

       کسی شبیه تو

          در من حلول می کند .

خودم را گم کرده ام.

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

 

و باز من ماندم و خجالت از فراموش کردن قراری که قرار بودبه سرش بروم .

میگوید این بار بهانه چه داری. باز ماشینت تصادف کرد؟

 و من غرق این پندارم که لیاقت فراموش کار همان است که راست هایش را دروغ بپندارند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

من به تو حق دادم

چهره خود در آیینه دیدم

و به تو حق دادم

 

 

 

 

 

 

تو به اندازه تنهایی من

                             زیبایی

من به اندازه زیبایی تو        

                           غمگینم .

پی نوشت : از وقتی توی آیینه خوب نگاه کردم، ازته  انباری خاک گرفته ذهنم اومد جلو و چند روزی بود که توی ذهنم وول می خورد .فکر کنم از شعرای حمید مصدق باشه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

I never did not drink wine

تو نیستی

مدتهاست که نیستی .

کس دیگری هم نیست.

 

و من مدام  آهنگ های عاشقانه گوش می کنم .

پی نوشت : در 30 مهر 89 ویرایش شد .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

When she grew I knew the meaning of love

داشت می رفت 

یادش رفت یا نمی خواست چیزی بگوید را نمی دانم .

 

مکث کردم . قبل از اینکه نگاهش کنم زهر خندی زدم

گفتم خودم به جای تو این را می گویم :

"رفتم مگو که وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود...‏"


کمی مکث کرد . شاید داشت فکر میکرد .

اما قبل از اینکه نگاهم کند به راه افتاده بود .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

مغرور بودم

مدتها بود که تو سوم شخص غائب بودی .

و من همیشه تو را اول شخص مفرد می خواندم .

 

مدتهاست که تو دست در دست پاییز داده ای . 

برگ ها می ریزند .

چه کسی اهمیت میدهد به این همه برگ .

 

چقدر مغرور بودم 

که یکباره نه،  بارها به تو گفته بودم " عزیزم ،دوستت دارم "

 

شنیده بودم که بزرگ شده ای .

آنقدر که دیگر دوستت دارم ها

برایت شکل بازی های بچه گی را می دهند.

 

مدتهاست که کابوس می بینم 

هر شب یکی از همین آدم بزرگ هاست .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

پیشنهاد برای ISP و مودمADSL

تا وقتی  اینترنت دیال آپ داشتم کلی ذوق می کردم تا بتونم یه نرم افزار چند مگابایتی رو دانلود کنم . کلی ذوق داشتم تا برم اون برنامه رو سریع بریزم.این آخری ها سرعت دانلود به یک کیلو بایت هم نمی رسید در حالی که معمولا با سرعت 2 تا 5 کیلو بایت دانلود می کردم .اما  این یکی دو هفته که ADSL  گرفتم مثل قبل نیست .دیگه همه چی در دسترس و البته اینترنت و دانلود توی همین مدت کم عادی شده .به قول معروف کرم اینترنت دیگه خوابید .( گاز کرفتن لب) . وقتی هم که خیلی حوصله ام سر میره شبکه های تلویزیونی رو نگاه می کنم . یا رادیو آنلاین گوش می دم .یه جورایی هم در کل تازه فهمیدم اینترنت چیه . البته این اینترنت هم کجا و اینترنتی که در جاهای دیگه دنیا به خصوص کره که پر سرعت ترین اینترنت دنیا رو ارائه می ده کجا ؟( من که ندیدیم ولی شنیدیم  )

به هر حال در مورد مشخصات ISP و مودمم میخوام بنویسم  چون که در کل خیلی راضی هستم .و تحقیق زیادی کردم تا کسی دیگه ای هم خواست بتونه از تجربیات من  استفاده کنه . 

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

دوره تکمیلی سربازی و کسر خدمت

4 روز تمام برای دوره تکمیلی سربازی به یک پادگان نظامی خارج از شهر رفته بودم. با گذروندن این دوره  15 روز قبل از تاریخ اعزامم دیگه از دوره آموزشی که حداقل 45 روز طول می کشه و توی این 45 روز هم از مرخصی خبری نیست راحت شدم  .و البته با قانون جدید دو ماه هم علاوه بر اون از سربازی کم می شه . چون که شامل کارت سبز و پایان نامه گذروندن دوره می شه.

این دوره رو پس گرفتن مدرک دوره مقدماتی بسیج که لازمه اون گذروندن درس آمادگی دفاعی 1 در راهنمایی و آمادگی دفاعی 2 در دبیرستان و البته داشتن کارت بسیجی فعال هست رو می شه گذروند . و معمولا سالی یک یا دو بار برگذار می شه . 

این دوره زیر نظر سپاه هست و افرادی که سربازی شون سپاه بیفتن یا بخوان که سپاه بیفتن می تونن این دوره رو بگذرونن . البته با قانون جدید از این به بعد تنها کسانی می تون سربازی رو در یکی از مراکز زیر نظر سپاه باشن که گواهی دوره تکمیلی رو داشته باشن . تا بتونن قبل  از دریافت کد اعزام به خدمت  با ارائه مدارکشون دوره سربازی رو جای مد نظرشون بیفتن. 

توی این چهار روز به همه یک دست لباس کامل پلنگی با پوتین دادن (که البته آخر سر پس دادیم ) .دوره میدان تیر با تفنگ کلاش  با تیر جنگی  . آموزش تکنیک های حمله و پشتیبانی با تیر های گازی . یک روز صبح هم از اول صبح ما رو بردن کوه  که تا ساعت  12.30 ظهر طول کشید . وسط کوه توی دره بودیم که با یه برنامه از پیش تعیین شده از یک طرف کوه بهمون حمله کردن . چند نفر رو توی کوه مستقر کرده بودن که از یک سمت به سمت دیگه تیر می زدن . خیلی هیجان انگیز و جالب بود . هممون غافل گیر شده بودیم . صداهای مهیبی می یومد . که با بر خورد به کوه منعکس می شد . صدای شلیک گلوله و آر پی جی توی کوه  چند برابر می شد . چند تا خمپاره رو هم به اونطرف کوه زدن که منو یاد بازی های کامپیوتر و ایکس باکس می انداخت .اول صدای شلیک بعد انفجار و دوباره انعکاس صدا بود و ریزش کوه . آخر سر هم هر چی مسئولمون سوت می زد که آقا دیگه بسه . سربازه ول کن نبود . تا همه تیر ها رو تموم نکرد دست بر نداشت . 

شب ها هم که موقع خوابیدن اردوگاهمون مثل اردوگاه اخراجی ها می شد . چند نفر اونورتر  عمو زنجیر باف می خوندن . دو نفر اینور میزدن توی سر و کله ی هم . یکی دنبال نخ و سوزن می گشت . چند نفر جوک می گفتن . یکی "ملوانان ، ملوانان "می خوند .خلاصه کلی فیلم داشتیم تا بخوابیم . ما گروهان یک بودیم و البته با این اوصاف منظم ترین بین دو تا گروهان دیگه . لات گروهان شده بود ارشدمون. و از این بابت خوب بود که دیگه خودش آشوب نمی کرد . چند تا بچه باحال هم بودن که همین جور نگاهشون میکردی یاد شهید همت و اخوان می افتادیم . به قول معروف " پرچه نورشون " می یومد . هر کاری هم کردم که از یکیشون عکس بندازم راضی نشد . بهانه میاورد که من بد عکسم  و عکستون رو خراب می کنم .( حیف شد واقها ) . موقع تقسیم غذا رو که دیگه نگو که چه خبر می شد . دو روز اول خودم رفتم تا کسی حق کسی رو نخوره . غذا هم کم نیومد . اما دو روز بعد ارشد گروهان دارو و دسته خودش رو جمع  کرد و برای تقسیم غذا آورد . به همه کم غذا می دادن .آخر سر هم همیشه کلی غذا می موند که بین خودشون تقسیم میکردن . یه دوربین دیجیتال هم برده بودم که کلی عکس انداختم . ان شاء الله بزودی بعضی عکس هاشو که مشکل خاصی نداشته باشه توی وب می ذارم . یه مسئله جالب دیگه این که کلی دوست پیدا کردیم . از بچه های مثبت و اتو کشیده ها گرفته تا بچه مذهبی ها که توی حسینیه و دعا خونی و زیارت می دیدیمشون . از شلوغ کن ها و لات ها گرفته تا سیگاری ها که آخر شب حلقه های رفاقتشون از همیشه مستحکم تر می شد . یه عده هم بودن که به قول بچه ها همیشه سر "تُک پا" بودن. یکیشون یه بچه چاق بود که بچه ها سر به سرش می ذاشتنو بهش می گفتن گروهبان گارسیا. یکی دیگه هم بود که اذیتش می کردن ولی خدایی بچه خوبی بود . یه سرباز هم توی حسینیه بود که هم اذان میگفت ، هم مکبر بود .هم دعا می خوند .آچر فرانسه اونجا بود .بچه باحالی بود که ما بهش می گفتیم آقای" صدا سیما ". آخر سر هم با یکی از بچه های دژبانی رفیق شدم که تونستم پوکه بیارم بیرون برای یادگاری .

پی نوشت : اگه می خواستم خاطرات دبیرستان و دانشگاه رو هم بنویسم تا حالا یه کتاب شده بود .

پی نوشت 2 : در 30مهر89  ویرایش شد . 2 عکس از دوره گذاشتم .

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

تجدبد نظر (1)

دیروز با تمام انتظارش گذشت . انتظاری که از مدتها قبل برای رسیدنش می کشیدم . نه که دقیقا برای رسیدنش که برای گذشتن ازش.

جلسه دوم دادگاه تجدید نظر هم تمام شد . صبح قبل از دادگاه تا اذان صبح بیدار بودم . مثل کنکوری ها که شب قبل از کنکور خوابشان نمیبرد .اما این بار قضیه یکم با کنکور فرق داشت . چهار جوابی نبود . تشریحی بود .از این تشریحی ها که معلم تو را پای تخته می آورد . و همه بچه ها نگاهت می کنند . و چند نفر ته کلاس نشسته اند و منتظرند که غلط بگویی تا مچ ات را بگیرند . هر هر و کرکر بخندند . باد در غب غبشان (؟) بیاندازند و فخرشان این باشد که زمین خوردنت را ببینند .

 ساعت از 10 گذشته بود که رسیدیم . با وجود گرمی هوا مجبور بودم کت بپوشم . کیف چرم قهوای که مدارک جمع آوری شده رو توی اون گذاشته بودم دستم بود . با لئو به طرف آسانسور رفتیم . آسانسور خراب بود . ناچار باید ۴ طبقه رو ار پله ها بالا می رفتیم . همیشه وقتی از پله های دادگاه که بالا می ری آشناهایی  هستند که باهاشون بر خورد می کنی. و اون لحظه فقط یه چیز مشترک وجود داره که هر دو می ترسند که طرفشون بپرسه از این طرفا ؟باز هم یه آشنای دیگه . سلام می کنم . مسیر نگاهم رو کج می کنم تا زود تر از زیر سنگینی نگاهی که فکر می کنم پرسشگرانه داره منو نگاه می کنه رها بشم .

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()