روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

آویزان نشویم لطفا

 حتی در بدترین روزهای زندگیم که می خواستم با کسی باشم که دوستش داشتم اینقدر گیر نبودم. یعنی نمی خواستم  که باشم . سعی بر تحمیل نبود که  تلاش بر اثبات بود .

حالا نمی دانم که این درد سری که توشم درسی است برمن از طرف کسی که دوستم دارد که من هم باید چنین آویزون می بودم یا عقوبتی است بر آن چه که نکردم  یا ابتلایی است و یا امتحانی ؟که سر از مصلحتش در نتوان برد .

ما که جانمان به لب آمد .  تو کاری کن که نه دلی این وسط  بشکند نه من زجر بکشم . و این شد همان حکایت پست قبل که چوب دو سر گل ماییم:

که نه آنکه دوستش داریم دوستمان دارد و  نه دوست داریم آنکه دوستمان دارد ."

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

آن روزها و این روزها

و گرفتاری عظیم  من اینست آن که را دوست می دارم دوستم نمی دارد و آنکه را که دوستم می دارد دوستش ندارم هیچ  . . .

و این دردی عظیم است .اگر بدانید

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()

شبهایی که صبح نمی شود

٨ تا ١٠ شب.

۴ تا ۶ صبح پست دادم .

فاصله بین برجک ٢ تا برجک ٣.

نگهبان شب میاد. براش ایست می کشم . سرش رو از توی شیشه ماشین میاره بیرون . بهم میگه ندیدی دو نفر از سیم خاردار ها رد شن بیان داخل . می گم نه . می گه مطمئنی ؟ حواست به سیم خاردار ها باشه . مثل بید دارم می لرزم . چند تا لباس تنم کردم . زیپ کاپشن رو هم بالا کشیدم . هد بند و کلاه سربازی و کلاه کاپشن رو هم سرم کردم . چفیه رو دور دهنم کشیم . زیر شلواری هم پامه . لامصب سرماش  تا مغر استخوان فرو می ره .نمی تونم تفنگم رو از روی دوشم جابه جا کنم . دستگیره اش اونقدر سرده که دست رو اذیت میکنه . خودم رو می پرونم که بندش از روی شونم جا به جا بشه . هر قدم که راه میرم نورافکن ها سایه ام رو چند تا میکنن و از پشت و جلو پاهام چند تا سایه رو ، روی زمین می اندازن . صدای پارس سگ میاد . چند تا هستن . هوا سرده .و سایه هایی که باعث می شن تا هر چند وقت یه بار برگردم تا مطمئن بشم که هنوز تنهای تنهام. و کس دیگه ای غیر از من اونجا نیست . فکر می کنم یه ربعی از ساعت گذشته. نگاه ساعتم می کنم . فقط دو دقیقه رفته .

پستم تموم می شه . پاس پخش میاد میگه که بعد از تو پست خالی .

پیش خودم می گم  اگه اونقدر مهم بوده که من باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم پس چرا بعد از من پست خالیه ؟

آروم آروم به طرف آسایشگاه می رم . هنوز هوا خیلی سرده. هیچ نوری توی آسمون نیست .  .باید بخوابم و یک ساعت دیگه توی محل کار جاضر باشم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()