روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

جمعه ها صبح

صبحونه دعوت شدم برای کله پاچه . اصلا هم این سومین جمعه نیست که داریم می ریم . دیکه کله پاچه خونم  تا یک سال تامین شده .

_  مخلفات اضافه : آقا  آبگوشت اش رو بیشتر بریز . دو تا سنگگ بیار داداش . این شیشه آبلیمو رو هم پر می کنی . دستت درد نکنه .

 

سیگار؟ نه قربونت . کم کردم .

چایی هست ؟

 

_ توضیحات :لئو رفته  تو حجم . داره وزن زیاد می کنه  :)

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

مرخصی تشویقی

 

امروز آخرین روز مرخصی بود که این هفته گرفتم . یک هفته مرخصی که سه روزش تشویقی بود و البته علت مرخصی تشویقی هم چیزی نبود جز حسن انجام وظیفه .دو روز هم مرخصی استحقاقی بهش اضافه کردم . یک روز هم تعطیلی شنبه بود و  دو تا  جمعه این ور و اونورش داشتیم که جمعا می شه ٨ روز استراحت  :)‌

 

سربازی + سرباز+خدمت سربازی+لباس سپاه

دلم برای صبحونه های تخم مرغ و کنسرو ماهی با نون تازه تنگ شده !

پی نوشت:ما یه چیزی گفتیم . شما باور نکن. 

پی نوشت ٢ : ١٧ شرط برای بخشوده گی ٣ ماه اضافه خدمت کسایی که غیبت دارن اومده که از سال ٩٠ قابل اجرا بوده .توی ادامه مطلب می ذارم .

یاد یکی از بچه ها افتادم که از مرخصی عید داشت بر می گشت . بچه ایلام بود توی جاده منتهی به قسمت حراست دیدمش . بهش گفتم که می دونی که قانون جدیداضافه خدمت ها رو می بخشن . تا اینو گفتم چشماش یه لحظه گرد شد گفت که راست می گی .چشماش قرمز شد ،  اشک توی چشماش جمع شد. سرش رو انداخت پایین . کوله اش روی پشتش تکونی داد بدون خداحافظی رفتش .

بعدا فهمیدم که . سه ماه اضافه اش رو هم کشیده بوده .یک هفته دیگه قرار بود که ترخیص بشه .٢١ ماه خدمت کرده بود . ۶٣٠ روز.

شرایط بخشوده گی اضافه خدمت ==>>

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

 

مغزم مدام هورمون ترشح می کند

هورمون تو.

 

از زیست چیزی نمی دانم . اما تو که نیستی ، اکوسیستم اینجا بهم خورده .

فایده ندارد . بیایی هم درست نمی شود . من دارم منقرض می شوم ./

 

 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

حسرت تو ، نه من

می آیند و می روند 

هیچ کدامشان مثل هم  نیستند 

اما یک شباهت با هم دارند ،

حسرت مرا بیشتر می کنند .

 

 

همه شان حالم را خراب تر می کنند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

فهمید وقت تفریح سر رسیده

دلم کلاس می خواد . دلم دانش آموزام رو می خواد . خیلی وقته که نتونستم مثل گذشته احساس خوبی داشته باشم . دقیقا از روزی که سرباز شدم . و مدام حسرت می خورم که کاش می تونستم برم و سرباز معلم بشم . تا باز بتونم با بچه ها باشم .پشت کنکوری ها ، پیش دانشگاهی ها .

به جایی رسیدم که دیگه برام رفتن و آمدن به پادگان خسته کننده شده . روزها به کندی می گذره و بد تر از اون ماهها ست که اصلا نمی گذره . فعلا توی ٧ ماه خدمتم . و البته به قول بعضی ها تا صفر آزاد نکنی ( به ١٠ ماه خدمت نرسی) هنوز ( متاسفم که اینو می نویسم ) "آشخوری " با اینکه توی قسمتی که هستم سرباز بالا دست من نیست و یه سرباز هم زیر دستمون هست که چایی میاره و صبحونه درست می کنه و از این کارا و به قول خودشون کسی ازم آشخری نکشیده ولی به این کلمه حساسیت پیدا کردم . تبلور عقده هایی که بر سر سربازها میاد و با گفتن این کلمه می خوان به دیگران از بار رنج و عقده هاشون کم بشه . در حقیقت یه نوع تحقیره که سرباتز با سابقه خدمت بیشتر _‌پایه خدمت _ به سرباز تازه وارد می گن .

دلم برای اینکه بتونم خلاقیت به خرج بدم و کاری رو که دوست دارم رو انجام بدم تنگ شده. به بچه ها کمک کنم ، پای درد دلاشون بشینم ، پای دغدغه هاشون ، درس نخوندن هاشون ، شب نخوابی هاشون ، برنامه ریزی درسی ،‌ساعت بیرون رفتن ، ساعت خوابیدن ، دلهرههای لحظه های اومدن ،  لبخند های رضایت لحظه خداحافظی،دلم برای تمام اینها تنگ شده . فکر می کنم که  انگار که من بیشتر به اونها نیاز دارم .

***

بالاخره روی این لباس های بلدرچینی جدیدم اسم و اتیکت رو زدم . حالا دیگه هر مراجعه کننده ای که می یاد میخواد که کارشو راه بندازم اسممو می خونه و اسمم رو صدا می زنه .انگار که همشون می شناسنم . یاد گذشته می افتم . همون حس و حال دوباره زنده می شه . خوب چندین سال،  هر سال هشتاد نودتا دانش اموز کنکوری داشتم .و این برای من خیلی خوش حال کننده بود . معمولا وقتی بازار می رفتم یکی دو تا شون رو تو کوچه و خیابون می دیدم . دوباره اون حس و حالآشنا بودن ، اون حس مفید بودن .و مستقل بودن .

به مسئولم گفتم چه خوب شده که اسمم رو زدم .همه با اسم صدا می زنن . انگار که سالهاست که  می شناسنم  . یاد گذشته ها افتادم . می دونستم زودتر اسمم و می نوشتم . خنده اش گرفته بود . براش جالب بود . نه به خاطر حسم که به خاطر گفتنش .و نمی دونست پشت ان حرفام چه چیزی وجود داره  . من هم خندیدم . خندیدیم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

تو شعر بخوان می خواهم گریه کنم

مدتی است پریود شده ام . پریود مغزی .

پی نوشت :

. . . همه خود درد من بودند/ گمان کردند که هم دردند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

از دردی که آدم ها میکشن

با اینکه با پریشونی از خواب پریدم اما فکر میکنم که امروز روز قشنگی باشه . صدای قطره های بارون که روی شیشه نور گیر وسط حال  می خورن و گنجشکهایی که بیرون دارن مستونه جیک جیک می کنن رو  می شنوم .

***

برای خیلی ها دختر شوهر دادن سخته .از انواع نگرانی های مرتبط گرفته تا جور کردن جهازیه . بعضی ها خونشون رو می فروشن و یه خونه کوچیک تر می خرن . بعضی ها وام می گیرن قرض می کنن  و هزار تا کار دیگه که دخترشون رو آبرو مند و خوشبخت بفرستن خونه بخت .

یادمه اولین باری که به بابام گفتم زن می خوام . یه نگاه از گوشه چشمش بهم کرد . سرش رو انداخت پایین. امتداد نگاهش رو به جایی توی گلهای فرش کرد بهم  گفت زن می خوای بسم الله . عرضه داری درس ات رو تموم کن . سربازی ات رو برو . کاری برای خودت دست و پا کن زن بگیر . این راه و این چاه ..فکر می کردم که لا اقل توی این کلاف سر در گمی که بهم می خواد بگه حداقل یه کمی هم سهم خوشو از این حرفاش کنار گذاشته . اما حالا که روزگار جلو تر رفته می بینم دمش گرم که حرف آخر رو اول زد و سر کارم نذاشت که آره تو همت کن بقیه اش با من .همون طور که پدرم دست منو گرفت منو دوماد کرد برام خونه خرید ، بهم شغل داد من هم کنارت وایسادم . اما ظاهرا از این خبرا نبود.از اون روز تا حالا  من همچان یک سر  این کلاف رو گرفتم و دارم زور می زنم که گره های زندگیم رو یه نفری باز کنم .  

اما این قضیه برای دختر خوانوم خونه ما مثل دخترای دیگه  یه کم فرق داره.و البته خوشحالم که این طوریه . یاد خواب پریشون دیشب می افتم . یاد خواهریکه دنبال برادرش می گشت و من تو خواب باهاش همدری می کردم که داداشت رو برات پیدا می کنم . یاد خواهرم که داره میر ه دنبال زندگی خودش .

همیشه فکر میکنم که اگر پدر بودم به این آسونی ها دخترم رو شوهر ندم . و فکر می کردم که  هیچ کی لیاقت اونو نداره مگر اینکه خلافش ثابت بشه .می دونم این تفکر ایرانیه که بیشـــتر به این نوع احساسات منجر می شه . اما گلی رو که مدتهای زیادی آب و نور دادی .مراقبش بودی .تمام توجه ات رو معطوفش کردی ،  در اوج زیبایی و بالندگی ، بلوغ فکری و اجتماعی . یکی میاد و اون گل رو می خواد که مالک بشه.شریک بشه . واین زاویه دید از نوع رابطه ای یه که از لحاظ نسبت وجود داره . مگر نه . . .

***

 همیشه یه باغ گل رو داشتن آروزم بوده. گل ها رو باید هدیه داد نه اینکه اونها رو فروخت  جمع و جور کردن افکاری که توی سر آدم می چرخه و همش خودشون رو به این ور و انور کله ات می کوبن سخته . حتی اگه بتونی افکارت رو برای خودت حلاجی کنی و بفهمی تو رو دارن به کدوم سمت و سو می برن به زبان آوردنش و بیان کردنش خیلی سخت تر می شه .

مشکل فقط به بیان حقیقت پنهان اتفاق افتاده توی ذهن ختم نمی شه . بعضی وقتها مشکل به فهم و طرز برداشت مخاطبت از موضوع  هم بر می گرده و اینجاست که به تمام اون ذهنیت های خودت گند می زنی و نمی تونی منظورت رو برسونی . و نگرانی ها و تلاتم های درونی ات کم نشدن که هیچ بیشتر هم می شن از اینکه بازخورد بیرونی براشون پیدا نمی کنی .

 

دلبرکم هیچ چیز به اندازه این دوری برام سخت نیست و اینکه نمی تونم از نزدیک ببینمت . می دونم که نمی تونی اینها رو بخونی اما از اینکه میبینم خوشحالی من هم خوشحالم .

گل قشنگم نامزدی تون مبارک باشه / اصلا مگه می شه که سلیقه شما  بد باشه

درآخر اینکه آی داماد جدیدمون آمدی و صبر و قرار مرا بردی . امیدوارم خوشبخت بشین . و قدر همو بدونید . اما اینم یادت نره فعلا توی دلم می گم وقتش که برسه به خودت هم می گم .

خیلی خوش به حالت شده . امیدوارم قدرشو بدونی.حواستم باشه  یه روز خدای نکرده نبینم اون روزو که بخوام بهت بگم خواهرم کوفتت بشه . اگه ناراحتی اش رو ببینم به نفس اسب های دونده . به جرقه زیر سم هاشان .به خاک افراشته ازپس سرشان " تیکه بزرگت گوشته "

***

مامان و بابا هنوز خوابن . هنوز دیر نشده اما می خوام صبحونه امروز رو عدسی مهمون من باشن . مدتها بود چیزی ننوشته بودم که بخوام کلمات جدید رو کنار هم بذارم . سرباز که باشی زندگی ات یعنی باید کاری رو بکنی که به تو گفته می شه انجام بده . امااین بار کاری رو کردم که دوست داشتم . از اون چیزی نوشتم که فکر میکردم حاصل ذهن خودمه . توش می تونم خلاقیتم رو  بکار ببرم . حالا چقدر می تونه خوب باشه رو نمی دونم . اما اینو می دونم که می تونه کمی منو آروم کنه /

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()