روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

این روزها

1- وقتی از میون این آدم بعضی  وقتها میشه که  یکی شون سراغم میان  و ازم حلالیت می خواد اونوقتها ، دلم می ریزه . با خودم میگم نکنه که میخواد بره . نکنه بره و دیگه نبینمش . و همیشه می دونم کسایی از آدم حلالیت می خوان که از سرنوشت کارهاشون می ترسن . یعنی نگران هستن که نکنه کاری  کرده باشم که دل کسی رو شکسته باشن. نکنه از دستشون در رفته و کسی رو ناراحت کردن . معمولا آدمهایی سراغ این حرفا می رن که دلشون پاک تره . و من یاد این حرفا می افتم و دلم میریزه که نکنه دوباره نبینمشون . 

2- اون یکی سربازمون رفت . سربازیش 18 تیر تموم شد . یکی دو ساعت مونده بود به پایان وقت اداری که غیبش زد . هر چی دنبالش گشتیم پیداش نکردیم . می دونستیم که فردا می خواد بره . هیچکدوم نتونستیم باهاش خداحافظی کنیم . فردا که اومدیم سر کار اونجا نبود . دیشب اساس هاشو جمع کرده بود رفته بود . بدون خداحافظی . حتی از هم خوابگاهی هاش خداحافظی نکرده بود . ( بعدها فهمیدم که حتی دوست هاش هم که می خواستن مرخص بشن  غیبش می زده .علتش این بوده که احساساتی می شده و گریه اش می گرفته  ) .

3- مدتیه میرم پیش یک از دوستام که مغازه داره . چند روزی می شه که یکی رو اورده که کمکش کنه . هر روز می دیدم که این پسر دم در مغازه وای میستاد و نگاه ته خیابون می کرد . می دیدم که بعضی رفتارهاش عصبیه  . وقتی باهاش حرف می زدم مردمک چشماش آروم نداشت . تند تند تکون می خورد . به ندرت توی چشمای دیگران نگاه می کرد . تا فرصتی پیش می یومد دم در وای میستاد و همینطور خیره به دور نگاه می کرد . توی این چند روز گذشته دقیقه های زیادی رو دیدم که همینطوری بود . چیزهایی رو که دیدم به لئو گفتم . بهش گفتم می دونی مشکلش چیه که دائما به دور دست نگاه می کنه . انگار که منتظر کسیه که بیاد.لئو بهم گفت این به خاطر بی پولی میاد اینجا کمک می کنه .به خاطر بی پولی چند هفته ای می شه که نامزدیش بهم خورده . حتی خریدهایی رو هم که کردن به هم دیگه پس دادن . دلم براش سوخت / خیلی . 

4- به لطف خدا مغازه ای رو کرایه کردیم . از اول ماه آینده می ریم توی مغازه خودمون . یه مقداری پول کم آوردیم برای پول پیش رهن مغازه . استاد به لئو گفته بود که اگه برای مغازه پول خواستین می تونه کمکون کنه . بالاخره طوری شد که به استاد نگفتیم . علتش رو از لئو که پرسیدم گفت که خانوم استاد مریضه و داره پول هزینه درمانش می کنه . اگه توی این شرایط بهش بگم که پول لازم دارم اون لوازم خونش رو می فروشه که به ما کمک کنه ./( امیدوارم که استاد اینو نخونه ) 

5- به خواهری زنگ ردم که احوالش رو بپرسم . یعنی روز عید بود . بهانه ای بود برای اینکه بهش زنگ بزنم . مدتی بود که ازش خبر نداشتم . درست از بعد از امتحانات پایان ترمش . خیلی وقت بود که اون زنگ نزده بود . با نامزدش تهران مونده بودن .بر خلاف هر سال امسال تهران موند . کلاس IELS اسم نوشته . و داره می خونه برای آزمون کانون وکلا . ارشد دانشگاه بورسیه ا ش کرده و دیگه کنکور نمی ده .از اینکه خبری نداده بود از خودش  نمی خواستم که بهش زنگ بزنم . به مامان گفته بودم که خبری از خواهری نیست چرا زنگ نمی زنه . بهش زنگ زدم . صداش مثل همیشه پر از انرژی بود . گفتم بی وفا تا ما زنگ نزنیم شما که احوالی نمی گیری . جمله ام تموم نشده بود که بغض اش شکست . یهو زد زیر گریه . "داداشی دلم براتون تنگ شده ". دلم شکست . از کرده خودم پشیمون شدم  . باید بیشتر ازش خیر می گرفتم . هر چی باشه داداش جای خوشو داره نامزد هم جای خودش. بقیه حرفامون به این شد که بیشتر دلداری اش بدم .مادر رفته تهران  . ایشالله تا چند روز دیگه برای عقدشون من و بابا هم می ریم پیششون .

6- چند وقت پیش مجله همشهری جوان با خواهری مصاحبه کرده بود و عکسش رو چاپ کرده بود . هر چی با خودم کلانجار رفتم که لینک کنم نتونستم خودمو راضی کنم . در مورد موضوع مصاحبه هم نمی تونم چیزی بگم . ولی حداقل اینو باید می نوشتم .

7- این روزها تمرین تخلیه ذهن رو انجام می دم . و بیشترین عضوی از من  که داره کار می کنه دلمه . و بعد از اون جگرم . از این حیث که یکی آتیش میگیره و اون یکی می سوزه .

8- بعضی وقتها این حس که کسی آدم رو تا سر حد جنون دوست داشته باشه رو نمی شه با هیچی تو دنیا عوض کرد . مگر اینکه کسی رو تا سر حد جنون دوست داشته باشی . مثل پرواز کردن می مونه . وقتی که قربون صدقه ات می ره . هیچی توی ذهنت نیست . فقط هستی و هیچ چیز دیگه ای رو حس نمی کنی . به جز آرامش . انگار که داری با قلبت نفس می کشی . داغی خونت رو توی بدنت احساس می کنی گه تک تک گلبول های قرمزش پره  از صدای اون . معشوق بودن در عین حال عاشق بودن . (گاهی این حس توی نماز هم به هم دست داده . اون وقتها واقعا روحم می خواد جسمم رو ترک کنه .  تنها مثال عینی همین دو تا بود که م یتونستم حسم رو باهاش بیان کنم . پرواز کردن . و نماز . برای کسی که تا حالا تجربه این حس رو نداشته ) 

9-به نظر من اگر یه نفر بخواد از میون تمام چیزهایی که از دست داده دنبال چیزی بگرده اون معصومیت از دست رفته اشه "خودم رو می گم ".

پی نوشت : حالا که می خونی من هم می نویسم . هم برای خودم هم برای تو . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()