روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

 

بالاخره بغضم ترکید .

و باز غرورم 

و این من پوشالی که ساخته بودم 

دلم زیارت می خواد . از اونهایی که وقتی دلت شکسته و دنبال جایی می گردی که بتونی خودت رو بچسبونی به یه دیوار، به یه کنج ، به یه جای امن  و زار زار گریه کنی . به حال خودت . به روزگارت . به این چیزی که الان شدی.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

 

یه روز خوب میاد  . . . . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

همه ی آخرها را تو درست می گفتی

حق با تو بود .

پس از مدتها دست در دست هم بر می گشتیم . 

                               از بانک 

وام ازدواجمان بود یا پرداخت اقساطش ، نمی دانم .

مثل گذشته همه نگاهها بر می گشت و زل می زد به ما . 

به ما که بودیم و می خندیدیم . متحیر با جاذبه .

 

( نویسنده در این زمان چیز دیگری یادش نمی آید . اما این موضوع را آنقدر مهم می داند که همین چند خط را هم باید می نوشت ) ادامه نوشته ....

 بعد ار آن روزها 

دیدن دوباره این روزها را 

در خواب می بینم . 

 

در خواب بود که دیدم

پس از مدتها درست در دست هم  . . . . .

 

حق با تو بود .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

چترهایی که عاشقان می سازند

کسانی که چتر های یزرگ را ساختن 

عاشق بودند یا برای آدم های بزرگ ساختندش.

 

فکر می کنم کسی که چتر مرا ساخت عاشق بود .

زیر باران ، زیر یک چتر ، وحتی انقدر بزرگ نبود که نزدیک بود 

حادثه ای تو را زخمی کند. 

 

همیشه چترهایی می خرم

که سازنده اش عاشق بوده باشد

شاید وقتی که چتر را باز میکنم و باران می بارد

بشود دوباره عاشق شد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()

جشن دلتنگی

بهم زنگ زد و خواست که مراقب عشقش باشم که داشت ازش دور می شد . گفت که راه افتاده که برگرده به شهرشون . صداش بریده بریده بود .تند تند بغض می کرد .سعی می کرد خوش رو کنترل کنه که گریه نکنه .از شنیدن صداش منقلب شدم . بهش گفتم گریه کنی اشک من هم در میاد . خندش گرفت .  گفت داره از پیش من میره .امشب راه میفته که بیاد طرف شما . دست شما می سپارمش . 

 

 

بهش زنگ زدم . دیدم این هم صداش گرفته است .معلوم بود که گریه کرده . مثل اینکه چیزی نمی دونم گفتم چی شده که صدات می لرزه؟ غرور مردونش بهش اجازه نداد چیزی بگه . گفت چیزی نیست . بهش گفتم سفارشت رو کردن . مراقب خودت باش . صبح قبل از اینکه برسی بهم زنگ بزن تا بیام ترمینال دنبالت .

 

پی نوشت :

اشک تو چشمام جمع شده بود . مدتها بود دو نفر رو ندیده بودم که هر دو همدیگه رو بخوان . و به خاطر عشقشون اشک بریزن . به رسم عادت معمول دنیا همیشه یه جای کار می لنگید. اما این دفعه جاده عشق دو طرفه بود . 

ویرایش: طاقتم نگرفت . عکس رو حذف کردم . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()