روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

بچه اش هم اسمم شد

مسئول قدیمم توی سربازی بهم زنگ زد .معمولا هر چند وقت یک بار یادی از هم می کنیم . دوران خوبی بود . یادش بخیر. بهم سخت نگذشت . جایی که بودم هم راحت بود . تقریبا 6-7 کیلو وزنم رفته بود بالا . حسابی تپل شده بودم . صبحونه ی درست و حسابی با سهمیه وی‍ژه ای که برای ما میاوردن . هیچ وقت هم توی مراسم صبح گاه شرکت نکردم . بعد از مسئول های خوبم این بزرگترین افتخارم توی خدمت بود . که تا قبل از تمام شدنش نمی تونستم بگم . چون زیر آبم رو میزدن  :)  همیشه نون داغ و تازه برای صبحونه .هفته ای یکی دوبار تخم مرغ که به روش خودمون با فلفل سبز و بعضی وقتها پیاز و خرما و البته تن ماهی درستش می کردیم و انواع مربا ها و کنسرو جات .هفته ای یک بار هم به یه سرباز دیگه مون می گفتیم که برامون عدسی بیاره . من هم از مغازه پونه تازه می آوردم با کره که اونجا توی یخچالمون فراوون بود و نون داغ !! جاتون خالی . نهار هم که قبل از اینکه سرویس بیاد دنبالمون اگه غذا باب میل مون بود می خوردیم . ماهی یک بار هم پولمنو دو تا مسئولم پول می ذاشتیم روی هم  صبحونه میرفتیم کله پزی. این چنین بود که من 6- 7 کیلو چاق شده بودم . بعد از خدمتم هم اوره ام رفته بود بالا . مجبور شدم از داروهای خودمون بخورم که اونم قضیه اش حل شد . اونا هم از وقتی من سرباز اونجا شده بودم حسابی حال اومده بودن . یکی شون که کمی لاغر بود این آخری ها شکم هم زده بود . اون یکی شون هم که بدن پری داشت برای اینکه استفاده خوبی از وزنش کنه می رفت بدنسازی.... ای ی ی ی. یادش بخیر .بیشتر با هم رفیق بودیم و رابطه مون دوستانه بود تا سرباز و مسئول .

آره دیگه بهم زنگ زد و بعد از حال و احوال پرسی گفت که ترنجبین داری تو مغازه ؟ تا اینو گفت شستم خبر دار شد که احتمالا بچه دار شده . و برای زردی بچه اش می خواد ؟بهش گفتم نکنه بچه دومت اومده به من چیزی نگفتی ی ی ؟ زد زیر خنده که آره خوب فهمیدی . نیم ساعت بعد اومد پیشم . چیزایی که برای مادر بچه و خود بچه خوب بود مثل عرق کاسنی ،‌عناب و ترنجبین رو بهش دادم . گفتم حالا به سلامتی پسره یا دختر ؟بچهی اولش دختر بود که خیلی هم ناز و دوست داشتنی بود .گفت که پسره .اما وقتی از اسمش پرسیدم چیزی گفت که کلی خوشحالم کرد . گفت به عشق خودت اسم خودت رو روش گذاشتم . هر چی مادرش اسم های دیگه گفت قبول نکردم . گفتم فقط باید بشه ... !!

کلی حالمو خوب کرد . هنوز که یادش می افتم خوشحال می شم . خوبی از خودشون بود. و البته همیشه بهم لطف داشت. اگه کسی اینو بگه حس خیلی خوبی به آدم دست میده . فکر می کنی که حداقل بعضی وقتها یه جوری زندگی کردی که  بعضی ها خواستن توی یادشون جاودانه بشی .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

من از تو راضی ام . تو ام باش...!!

مگر آدم از زندگی اش چه می خواد ؟

یه کاری که دوستش داری. یه دوست خوبی که کنارته . پدر و مادری که زنده اند و سایه بالا سرت . خواهری که پله های موفقیت رو هر روز طی می کنه و یه جایی دورتر داره با خوشی زندگی اش رو می کنه . خودت که شب راحت می خوابی هر چند هزار جور گرفتاری داری اما بدهکار کسی نیستی و روزی ات رو از خالق ات می گیری.تن سالم و سلامتی که هم خودت داری و هم عزیزانت و اینکه دور و برت هر چند تک و توک اما آدم های خوب و نازنینی هنوز پیدا می شن و هست اند و کنارت اند .خونه و ماشین و پول و .... همه بهونه اند برای این که فکر کنی خوشبخت تر داری زندگی می کنی .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

3

دیروز 6 ساعت توی شهر چیرخیدم . با خانم میم بیرون رفتیم . یه منطقه خوش آب و هوا به اسم ماهیدشت رفیتم . تونسته بود یه وام 60 - 70 تومنی بگیره و زمین منابع طبیعی که بتونه  گل خونه بزنه . رفتیم و کاراشو انجام دادیم .خیلی سخته که بتونی احساسات خانم ها رو درک کنی . یعنی نه اینکه سخت باشه ولی به نظرم جامعه ما طوریه که آقا و خانم یا پسر و دختر کمترین رابطه رو با هم دارن . چه اجتماعی چه دوستانه و ... حتی خواهر و برادر ها به دلیل معذورات شدید با همدیگه ارتباط صمیمیه کمتری رو دارن که از عواطف و احساساتشون بگن . و این باعث می شه که از هم شناخت نداشته باشن . و توی زندگی دو تا آدمی که هنوز به بلوغ عاطفی نرسیدن زیر یه سقف بخوان با هم زندگی کنن و سخته که تازه اون موقع بخوان  نیاز های روحی و عاطفی همو بشناسن و بر طرف کنن .خیلی بر خوردها پیش میاد ، رنجش ها پیش میاد ،‌دلخوری ها پیش میاد و نتیجه می شه این همه طلاق .

 

 

ادامه مطلب
   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

نذری

این روزها مواد لازم برای نذری که مادرم بیست و چند سال پیش برای سلامتی ام یا حتی آخر عاقبت به خیریم نذر کرده بود را از همین مغازه که حالا امرار معاش می کنم و کار خیری برای کسی و دعایی که کسی برای آخر عاقبت به خیریم می کند می آورم . دارچین بیار .هل بیار . گلاب بیار . خلال بادام بیار.

چشم مادر جان .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
    comment نظرات ()