روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

داستان مسافرت چند روزه

نوشته بودم که بعد از مدتها ضربان قلبم تند شده بود .تونسته بودم برای یه مدت با کسی باشم و بی دلیل یا با دلیل رابطه ی ایجاد شده رو بهم نزنم . سر یه اتفاق ارتباط گرفتیم . یکی از آشنا هامون بود که می خواستن برای یه سفر خانوادگی چند روزی برن مسافرت .دخترشون چند بار  اومده بود در خونه مون که با من کار داشت .به مامان گفته بود .که کار مهمی باهام داره و برای مسافرت رفتنشون می خوان زحمتم بدن . اما مغازه بودم .نمی تونستم توی روز ببینمش. شبها هم که دیر می یومدم خونه و نمی شد برم در خونشون .شماره اش رو از خیلی قبل توی گوشیم داشتم .اما هیچ وقت بهش فکرهم نکرده بودم که بخوام برای کاری تماس بگیرم .یا حتی بخوام شیطنت کنم و همین طوری زنگ بزنم.اصلا از این اخلاق ها ندارم که بخوام از شماره ها استفاده کنم . همیشه از اتفاقات استقبال می کردم و برام خوشایند تر بودن . توی دانشگاه هم همین طور بود . شماره های توی جزوه ها که نوشته می شد یا گرفته می شد اما هیچ وقت این کارو نمی کردم. یعنی برای هیچ کی نمی نوشتم .و به هیچ شماره ای زنگ نمی زدم. همیشه برای بچه ها سوال بود که چرا استفاده نمی کنی .چرا خنگ بازی در میاری. نمی خوای شماره رو به ما بده .از این جور حرفها.... اما بهم نمی چسبید. حس خوبی نداشتم . بچه بازی می یومد. دوست داشتم با یه اتفاق ،‌یه برخورد ، یه حادثه ...ارتباطی متولد بشه . شکل بگیره . شاید علتنش احساساتی بودنم نسبت به بقیه بود اما من اینو ترجیح می دادم .

نمیتونستم برم در خونشون .دیر وقت بود . از سر کار اومده بودم خونه . مامان بهم گفت که باز اومده و با تو کار داشته اسمشو توی لیست شماره ها زدم . اسمش اومد با مشخصاتی که باعث شده بود اونو اشتباه با اسم دیگه نگیرم. شماره شو گرفتم . دیر تر از حد معمول بر داشت . قطع کردم .یادم نیست که خودش زنگ زد یا اس داد یا اس دادم ....اما صبح  قبل از رفتن به مغازه رفتم در خونشون و زنگ خونشون رو زدم . باباش از همون توی حیاط با صدای بلند داد می زد دکتر جان سلام . دکتر آومدم .خیلی بهم محبت داشت . قبل از اینکه گیاه دارویی رو بزنم بهم می گفت مهندس . (‌هر چند رشته دانشگاهیم هم ربطی به مهندسی نداشت و اون می دونست.) بعد از مغازه هم از نظر ایشون شدم دکتر و منو دکتر صدا می زد .دخترشون هم بهم می گفت دکتر .مثل باباش بود . قبلا هم می گفت مهندس .بعضی وقتها هم اسمم رو صدا می کرد . باباش گفت که چند روزی می خوان با خانواده برن مسافرت . و همسایشون هم نیستند خونه . برای همین ازم خواست که شبها بیام و خونشون بمونم .و اینکه کسی رو مطمئن تر از من ندیده که بتونن بهش اطمینان کنن . خوب من هم قبول کردم. بهش گفتم باشه حتما . اما یه شرطی داره . یکم با تعجب نگام کرد. نمی دونست که چی می خوام بگم.چه شرطی رومی تونم برای اومدن به خونشون براش بذارم  بهش گفتم ازتون خواهش می کنم که وسیله های قیمتی تون رو بر دارین و در اتاقها و کمد هاتون رو هم قفل کنید .اونوقت میام و شبها خونتون می خوابم . خنده اش گرفت . شاید هم تعجبش بیشتر شد . اما گفت که اختیار داری و  این خونه متعلق به خودت و از این جور حرفا .

شب اول رفتم خونشون . تمام چراغ های خونه رو خاموش کرده بودن . تاریک تاریک بود . باد اواخر شهریور به برگهای درختها میزد و اونها رو تکون می داد .نور چراغ توی کوچه قسمتی از حیاط رو روشن کرده بود . اما بیشتر اونو سایه ی درختها پوشونده بود . نور موبایل رو روی قفل در گرفتم .کلید های دسته کلید رو تک به تک امتحان کردم تا تونستم در اول رو باز کنم .حالا در راهرو .هرچی کلید رو می چرخوندم در باز نمی شد. حتما باید از اون قفل ها باشه که قلق داره.اونقدر باهاش ور رفتم تا اومد دستم. کمی باید در رو می کشیدم طرف خودم . بعد کلید رو می چرخوندم .حالا باید دستگیره رو می چرخوندم تا در باز شه .بعد از باز کردن در ،اولین کاری که کردم دنبال کلید چراغ گشتم تا بتونم جلوی پاهامو ببینم . زیاد خونشون نیومده بودم . چند سال پیش بود .نمی دونستم چی به چیه .نور موبایل رو روی دیوار انداخته بودم . مث دزدا شده بودم .بالاخره کلیدچراغ رو پیدا کردم . وقتی وارد هر خونه ای می شم اولین چیزی که نظر منو جلب می کنه بوی توی خونه هاست . آخه به نظرم هر خونه ای بوی خودشو داره . این جا هم مستثنا نبود . بوی خودشو می داد.برای خوابم چند تا تشک و پتو توی قسمتی از حال گذاشته بودن اون طرف تر چند تا متکی بود که روی هم افتاده بود . تشک ها از اون تشکهایی بود که برای مهمون می ذارن .از اون تپل ها که فقط سالی چند بار استفاده می شن .بی تفاوت از کنارشون گذشتم دنبال کنترل تلوزیون می گشتم .تلوزیون و ماهواره رو روشن کردم .صداشو زیاد کردم . تا بتونم به فضای جدید عادت کنم . کمی بهتر شده بود . در ها رو از تو قفل کرده بودم .حالا خیالم راحت شده بود .یه متکا گذاشتم زیر سرم .جلوی تلوزیوناز خستگی دراز کشیدم . مشغول عوض کردن شبکه ها شدم . یک ساعتی گذشت .حوصله ام سر رفته بود . شام رو هم خورده بودم اما گرسنه ام شده بود . 

بعد از مدتی با احتیاج به اولین نیازهای ضروریم مثل دستشویی و آب خوردن‌ ، باعث شد که بخوام بهش اس بدم . می دونستم یه دستشویی توی حیاط دارن . اما اصلا حوصله نداشتم تا  حیاط برم .خونه شون از این خونه های ویلایی بود که حیاط خونه جلو بود .سوال کردم تا ببینم دستشویی دیگه توی خونه دارن یا نه ؟جای دستشویی رو پرسیدم و اجازه خواستم بتونم یخچال رو باز کنم.توی این چند شب آدرس عکس های توی اتاق ها رو داد که برم نگاه کنم و یه نقاشی توی پاسیو که کار آب روغن بود .یه دختر کرد با لباس محلی پر از رنگ های شاد و مختلف،توی یه دشت سبز .شبیه خواهر بزرگ بود .خودش کشیده بود و توی اتاق خواب هم یه تابلو نقاشی از میوه های مختلف،از اونهایی که هر کی می دونی هرکسی تا نقاشی یاد می گیره یه دونش رو می کشه ،زیرش هم امضا و تاریخ خورده بود. توی این چند شب اس ها به سوالات و کنجکاوی ها کشیده شد .به چی مشغولیم ،چه کار می کنیم ودرس رو چه کار کردیم و  .... از اینجا بود که بعد از چندین سال آشنایی زمینه ای شد که ارتباطمون توی اون چند شب بیشتر بشه .

تا اونجایی که اون پست رو نوشتم .البته اتفاقات دیگه ای این بین افتاد .اما اینطوری بود که شروع شد .تا بعد /

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

حالش بهتر شده .اما هنوز دلتنگی میاد سراغش.آخه ترک کرده بود

  • روزهای زندگی دارن طی می شن. این چند روز هوا بارانی یه .یکم ازحال و هوای هفته گذشته در اومده.(‌خودشو میگه )‌ .لئو خیلی کمکش کرد .خانم میم همچنان داره مقاومت می کنه که آقای میم باهاش تماس بگیره . شاید هم عین خیالاتش نیست ! (‌که این بار رو بعید می دونم ).
  • آقای میم(‌خودشو میگه ) خیلی دلش می خواد که یه عکس از مغازشون بندازه و بذاره توی وبلاگش.اما چون سر شناسه و خیلی ها می شناسنش !(بذار  دو تا نوشابه دیگه هم برا خودم باز کنم )‌ احتمال لو رفتنش خیلی زیاده. ببینه میتونه راهشو پیدا کنه .
  • آقای میم انرژی شو جمع کرده و می خواد اینبار یه کارایی بکنه.اهل نامردی نیست .خیالتون راحت . اما حالا که خانم میم  نمی خواد دست از سرش برداره ، وقتی تمام بلاتکلیفی های زندگی شو به آقای میم انتقال میده . وقتی میاد و بعد از چند وقت دست رد به سینه اش می زنه . وقتی تمام دنیا رو گشته و باز می بینه بهتر از اون نمی تونه پیدا  کنه. وقتی که مث یه زاپاس به آدم ها نگاه می کنه و  فکر می کنه هر وقت که بهش احتیاج داشت می تونه بیاد سراغش و با اون سر کنه .وقتی که می دونه با هر بار اومدنش و رفتنش دنیای اونو بهم میزنه اما براش اهمیت نداره که چی به سر دیگران میاد. وقتی که احساسات دیگران براش ارزشی نداره . وقتی که . . . .
  • حالا آقای میم  می خواد  می خواد  می خواد انرژی شو جمع کنه و کارای مهمی انجام بده.می خواد بهش نشون بده اگه کسی یکی رو از ته دلش خواست اون شخص نباید هر کاری که خواست به سرش بیاره . می خواد نشونش بده که نباید از دوست داشتن کسی سو استفاده کرد . می خواد نشونش بده که نباید غرور کسی رو خورد کرد.حق هر کسی هست که بخواد با کسی دیگه ای باشه یا نباشه . اما هیچ کسی حق نداره با عواطف کسی بازی کنه.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

ادامه ماجرای خانم میم

با خواهری رفته بودیم بازار برای که آخرین چیزایی که توی لیست مونده بود رو بخریم . توی ترافیک گیر افتاده بودیم . هر بیست ، سی ثانیه یکم ماشین رو حرکت می دادم . یک هفته یا کمتر مونده بود که مراسم عروسیش انجام بشه .ماشین ها کنار هم چند ردیفه به آرامی حرکت می کردن . با هم حرف می زدیم . از اتفاقاتی که توی این چند روز افتاده، حرف ها ، مراسم ،..... و بلند بلند می خندیدیم . اواخر تابستان بود اما هنوز هوا گرم بود .کولر ماشین روشن بود و شیشه ها رو بالا داده بودم.حس عجیبی پیدا کردم . مث یه نگاه سنگین .  مث وقتایی که وایسادی و یه انرژی سنگین رو روی تنت حس می کنی ؛همچین حسی. نا خوداگاه سرم رو چرخوندم .و ماشین های اطراف رو نگاه کردم . یکم عقب تر از ما یه تاکسی وایساده بود . کمی گردنمو  بیشتر چرخوندم تا بتونم صندلی عقب ماشین رو ببینم . توی نگاه اول سه تا خانم بودن . که یکی شون داشت به ما نگاه می کرد . خوب که نگاه کردم چشمام داشت از تعجب گرد می شد .دهنم باز مونده بود . خانم میم بود که داشت ما رو نگاه می کرد و از قیافه متعجب من خنده اش گرفته بود . روم رو بر گردوندم . چند ثانیه بعد دوباره نگاه کردم . خود خودش بود . این بار اون سرشو پایین انداخت و خندید.

خواهری وسط حرفاش فهمید که از چیزی متعجب شدم . گفت چی شد ؟بهش گفتم برنگرده اما یکی از دوستای قدیمی بود توی ماشین بقلی که داشت ما رو نگاه می کرد .

این ماجرا گذشت تا همین پست قبل  که نوشته بودم خانم میم  کاری باهام داره  و چون نتونسته بودیم توی مسنجر همزمان آن بشیم  شماره موبایلشو گذاشته بود!! 

بعد از چند تا مسیج و احوالپرسی های اس ام اسی  صحبت به اینجا رسید که بهتره تلفنی صحبت کنیم .

سعی کردم عادی بر خورد کنم . صداش کمی تغییر کرده بود . جا افتاده تر شده بود. صدای بچه از اطرافش می یومد اما جاش رو تغییر داد .لحن صداش خیلی گرم بود و خودمونی . سعی می کردم رسمی باهاش حرف بزنم و به جای واژه های " خوبی " یا " تو " از "خوبین"  یا "شما" استفاده کنم .این کار رو آگاهانه انجام می دادم تا فاصله ام رو باهاش حفظ کنم .  صحبت به برخورد اتفاقی توی ترافیک رسید . با اینکه به خواهری گفته بودم که بر نگرده و خوب این حرفمو یادم بود  اما بعد از اینکه بهش گفتم به خواهری گفتم که یکی از دوستای قدیمیم رو توی یکی از ماشین ها دیدم گفت که اون منو یه جوری نگاه کرده !!  بالاخره حرفها به بحث کاری رسید . . .

توی صحبت هاش برام مشخص بود که از دوست داشتن های قبلی من نسبت به خودش آگاهی داره و سعی می کرد که زاویه نگاهش بهم از بالا به پایین باشه .بعد از اینکه چند باری توی این 9 سال این رابطه رو کات کرده بود و دوباره شروع کرده بود می دونست که هنوز از اون علاقه شدید حتما چیزی مونده و می تونه باز بیاد سراغم و من نمی تونم به اون " نه " بگم .حتی توی یک صحبت کردن کاملا عادی . بهش گفته بودم که بعد از اون نتونستم با کسی ارتباط داشته باشم . با هیچ کس دیگه ای حس علاقه رو ندارم . این حرفا رو قبل از سربازی رفتنم بهش گفته بودم . زمانی که هنوز مغازه نزده بودم ./

اینو نمی دونم که کاملا عادی بود یا نه ؛ که این کار رو انجام داد .از لحن صحبت کردنم ایراد گرفت که من با اون مثل یه خانم متشخص برخورد نمی کنم . و انگار که دارم با دوست های پسرم حرف می زنم .!! این که من در برخوردم با اون جدی هستم و . . .فکرش رو هم نمی کرد که زیاد تحویلش نگریم . یعنی انتظارش بیشتر از این بود . بار آخر کلی قربون صدقه اش رفته بود . کلی نازش رو خریده بودم . کلی باهاش مهربون بودم . و شاید فکر می کرد الان هم .....

خوب می دونست که باید چطو تمام منو زیر سوال ببره .قرار نبود که این مکالمه ادامه داشته باشه و حتی اگه راست می گفت برای یک مکالمه کوتاه جای این حرف نبود . و می خواست سنگ منو بشکنه . این جریان اونقدر برام اهمیت داشت که با لئو هم مطرحش کردم و اون هم تایید کرد که کاملا آگاهانه بوده . و اون کسیه که همه ی این سالها چه بلاهایی سرت آورده و داره از دوست داشتن تو سوء استفاده کرده.الان هم به خاطر حال خودشه که سراغت اومده و ....

خانم میم بهم گفت که از روزی که منو تو ماشین دیده تقریبا مدام هر شب داره خواب منو می بینه . و قبل از اون هم می دیده اما از اون روز بیشتر شده .اینا رو بعد از اون گفت که ازش پرسیدم چرا توی یکی از  پی ام هاش نوشته بود که " خیلی بدی"

با این حرفش برام مشخص شده بود که چرا خواسته باهام حرف بزنه . قبلا هم همین طور بود . زمانهایی که دلتنگ می شد و زیاد می یومدم توی فکر و خیالش میومد سراغم . تمام اون حالتها رو به من می داد و باز غیبش می زد تا چند وقت یعنی چند سال  . کار و بحث بیماری بهونه بود که باز این حالت رو از خودش دور کنه . همیشه سعی می کنم در قضاوت هام احتیاط کنم اما این بار تجربه این سالها اینو بهم ثابت کرده .حتی از قبل از سربازی رفتنم که همه چیز برام عادی شده بود و داشتم اونو فراموش می کردم. اما یک ماهی مونده بود به سربازیم که دوباره اومد . هر روز احوالمو می پرسید . اس ام اس ، تلفن ...  اما بعد از دو سه هفته باز هم ارتباط رو کات کرد . تا چند ماه دوباره حالم بد بود . حتی فکر اون روزها هم حالم رو بد می کنه .

خودش اینبار متوجه شده بود که دارم بسته بر خورد می کنم و مثل دفعه های قبل از تلفنش ذوق زده نشدم و حرفی از گذشته نمی زنم . بهم گفته که تو به من گفته بودی که من سنگ دلم اما مثل اینکه تو سنگ دل تر شدی !!

و حتی موقع خداحافظی وقتی که بهش گفتم : " خوب کاری؟"

بهم گفت اینطور نگو . بگو:" کاری نداری ؟"

و آخر جمله ات لحن رو ملایم تر کن و بگو :"‌کاری نداری ی ی ؟ " بگو ؛ بگو دیگه  . . .

- نمی تونم . یعنی نمی خوام بگم

- باید بگی می تونی ،  بگو

-خوب  کاری نداری ی ی ی ؟

- نه کاری ندارم . مرسی که تماس گرفتی . خوشحال شدم .خداحافظ

.

.

.

.

لعنتی ی ی ی ی ی. بلده . خیلی هم بلده . نباید می گفتم . اما خوب که چی  . . .

 بقیه اش بماند تا آخر  ./

پانوشت :

( اینا رو ننوشتم که درد دل کرده باشم . نوشتم که هم خودم یادم بمونه که این بار نمی خوام اسیرش بشم . و هم اینکه  می دونم که خیلی های دیگه هم هستن که با یه نفر ممکنه همچین حسی رو داشته باشن . ا ی ی شاید تونستن چیزی رو که کس دیگه ای تجربه اش کرده اونا این رو تجربه نکنن . و  هیچ وقت دنبال رابطه یه طرفه نرن .خیلی ها رو دیدم چه پسر چه دختر که به خاطر یه علاقه بچه گانه دست به خودکشی زدن . اونقدر این احساسات فشار آورده و کنترل رو از آدم گرفته که هر کاری انجامش ممکن می شه . اما باید دید که آخر این راه چیه .خدایی اش نابودی.

خدایا فقط بذر محبت خودت رو توی دلمون بکار. حتی اگه از کسی خوشمون اومد طوری این دوست داشتن رو درد دلمون بذار که اگه خواست از پیشمون بره ، با رفتنش حالمون دگرگون نشه  . هم اون آزاد باشه هم ما . خدایا وابسطمون نکن .خدایا زندانیمون نکن .اسیر یه آدم . اسر یه علاقه . اسر یه رابطه . اسیر دنیا .اسیر زن ،‌مرد ،پول.... خدایا نشونمون بده دوست داشتن از هر چیزی بالاتره . بخصوص از عشق .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

کسی که باعث شد وبلاگ بنویسم .

دوباره سر و کله خانم میم پیدا شده . بعد از دو سال . آخرین بار قبل از رفتنم به سر بازی بود که با هم صحبت کردیم . حدودا یکی دو هفته . و این ارتباط از تابستان 89 قطع شد تا این که چند روز پیش توی یاهو پی ام گذاشته بود که کاری با هام داده .

یادش که می یفتم می بینم از دوران دبیرستان تا الان خیلی اتفاقات بدی رو به خاطر اون تجربه کردم اما این سختی و تلخی تجربیاتی رو بهم داده که ارزشش رو شاید داشته .

که الان باعث می شه با هر لبخندی یا نگاهی سرم خم نشه . با هر کسی ارتباط نگیرم . حتی موقعی که یه دختر یا خانمی ابراز علاقه می کنه احساسات جلوی درست فکر کردنم رو نگیره .زیبایی یه زن وسوسم نکنه .نگاهای معنا دار دلمو نلرزونه . حتی جایی که یه خانم از ابزار قدرتمند وسوسه کردن یه مرد استفاده می کنه بتونم بگم نه.

از این جهت خوشحالم . بعد ها فهمیدم که اگر به هر کدوم از اونها جوابی غیر از این می دادم چه اتفاقات بدی می تونست برام بیفته . علاقه شدید قبلی ام  به خانم میم باعث شد که خیلی از مریض ها یا مشتری های مغازه یا دیگرانی که توی موقعیت های کاری یا اجتماعی باهاشون برخورد می کنم برام مشکل عاطفی ایجاد نکنن .و نتونن روم طور دیگه تاثیر بذارن.

اما باز هم که اسم خانم میم که میاد کم میارم . تمام اعتماد به نفسم زیر رادیکال میره .نمی تونم این یکی رو درست کنم .اضطراب وجودم رو میگیره .شماره شو بهم داده که بهش زنگ بزنم .این حالتم رو که می بینم خنده ام می گیره که این منم . بعد از این همه سال.بعد از این همه سنگ دلی .چه کردم با خودم که هنوز آثارش هست . . .

اگه بهش زنگ زدم شاید نوشتم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
    comment نظرات ()