روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

ببخشید . توبه کردم .

عمویی دارم که .... یعنی راستش فقط یک عمو دارم که پک به پک سیگار می کشد و شعر می گوید . دستش را مثل متفکرها روی پیشانی اش می گذارد که جای دیگر را نبیند و فقط شعر هایش را .و با همان دست که بین انگشتهایش سیگارش را افراشته باز پکی می زند و فضا را مه آلود تر می کند و باز چند خطی می نویسد و باز تکرار همین کار .

یادم نیست اما می گویند که با عشق ازدواج کرد . حالایش را نمی دانم . اما آن روزها اینقدر سیگار نمی کشید . حتی اینقدر هم شعر نمی گفت . این روزها بیشتر می کشد و بیشتر شعر می گوید . کسی نمی داند چه چیزی تغییر کرده ، شعرهایش ، سیگارهایش ، عشقش ...

هنوز هم که می بینمش بیشتر وقتش را روی میز ته راهرویی که قبل از آن دستشویی و بعد از آن اتاق ته راهرو قرار دارد می نشیند و دود های سیگارش را از پنجره نیمه باز رو به بالکن به بیرون می دهد و شعرهایش را روی همان دفترهای  100 برگ که گوشه ی ورقهایش رو به بالا تا خورده اند می نویسد . با همان ژست همیشگی اش با  همان دستانی که گوشه پیشانی اش قفل می شود و سیگاری که بین دستهایش لب های دیگر کبود شده او را بوسه می زنند نشسته است و  عینکی که هیچ وقت به چشم نمی زند و همیشه با بند مشکی از گردنش آویزان است مرا مسخ می کند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

//Because i، Please Go To Die

به این می گن درد تو...

به این می گن دردی که پس از هر بار حرف زدن با تو تمام قلب و دلم را می گیرد و من مجبورم مثل خمارهایی که ترک می کنند تا دوزشان پایین بیاید و بعد ....

و بعد خودشان را خفه می کنند از .... از چیزی که معتادش شده اند و آور دوز می کنند و هزیان می گویند و پر حرفی می کنند . حالا فهمیدی درد تو چیه . به فرعان نمی دانی چیه . هیچ وقت . حتی نمی گذارم بدانی چیه .فقط آثارش اینجا می مونه .

یادم نمی ره که من.......... می کشید و می نوشت .

با تو رگ قلبم رو می زنم . رگ عشقم رو می زنم .

نکنه عاشقتم هنوز . نکنه دوستش دارم هنوز . ای ی  وای ی. ببین چه جوری می لرزمو اشک می ریزمو ..... .می لرزمو ....

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

میوه رسیده رو نچینی از درخت می اوفته و لک می زنه

یه وقتایی هست که با تمام وجودت یه چیزی رو انقدر می خوای که حست چیزی شبیه  حس تمناست . مثل تمنای اینکه سیگار رو کنار گذاشتی اما توی تاریکی شب . توی اوج سرما که بخار از دهانت بیرون می یاد تمنای یه نخ سیگار رو روی لبات داشته باشی.مثل تمنای یک لب پر از خواستن از کسی که هیچ وقت تجربه نکردی . یا اصلا خودش رو هم  تجربه نکردی. مثل یه بغل پر از خواستن که سرت رو بذاری روی سینه هاش و فقط آروم آروم بذاری اشکات بریزه . دستت رو بکشی به پشتش و محکم فشارش بدی به خودت . مثل تمنای اینکه دستش رو بکشه توی موهات ، به خودش فشارت بده و تمنای یک لب رو برات برآورده کنه . چیزی که هیچ وقت تجربه اش نکردی . سیگاری که ترکش کردی . گریه ای که دیگه به خودت اجازه نمی دی سرازیر بشه . و فقط دلت پر می کشه برای تمای تمناهای وجودت . دلت  پر می زنه .

آهنگی که زر زر می خونه :

گوش کن :می خوام یه چیزی بهت بگم - می خوام چیزی بهت بگم ،که توام مثل من سردت بشه

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

the ocean is a f.u.ck of a long way to swim

لاین سمت راست اتوبان را گرفته بودم . هیچ آهنگی هم گوش نمی دادم . حتی سیگار هم نمی کشیدم . سرعتم از حد طبیعی که معمولا راننده های ناشی در حرکتند هم کمی بیشتر کمتر بود و  راننده های کنجکاوی  که سرعتشان را کم می کردن و توی ماشین را نگاه می کردن شاید اتفاق جالبی در حال رخ دادن بود .من حتی کمی هم توجه نمی خواستم . فقط سمت راست اتوبان را گرفته بودم . 

حتی اخلاق های سگی ات هم همان هاست . حتی تکیه کلام های سگی ات هم همان هاست .چرا هر چیزی که به تو ربط دارد مرا به هوای مه گرفته ای که روی قلاجه که ساعت 3 شب دینام ماشینم اتصالی کرد و شب در سرما ماندم و می لرزیدم و هیچ امداد خودرویی حاضر نشد که بیاید و دقیقا 3 ساعت به سال تحویل مانده بود می اندازد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

خیانت؟!

یک سالی می شه که مشتریمونه . حساب دفتری داره . هر چند وقت یه بار می یاد یه بسته لاغری می خره و می ره تا چند وقت دیگه . معمولا با پسر کوچولوش میاد .فکر کنم 4 یا 5 ساله باشه یه دختر هم داره فکر کنم راهنمایی یا دبیرستانی باشه. معمولا تا میاد تو مغازه  بچه اش میاد پشت میز کامپوتر میشینه می گه عمو بازی بذار برام . بچه ی شیرین و خوشگلی داره . خودش رو توصیف نمی کنم .شماره خواست که برای کپسولهای لاغری جدید زنگ بزنه .یعنی توی این یکی دو سال هم داشت اما این بار خواست که باز بهش بدم . یک کار معمولی و طبیعی یه .  شب چند تا اس کاری داد و بعد ... خانم می گه دل بستم بهت ! میگم مگه شما متاهل نیستی . میگه مگه اشکالی داره ؟ حالم بد می شه.

یاد داستان علی گدابی میفتم .(+) چند تا اس می ده  که در موردم فکر بد نکنی و از این حرفا . خوشم ازت اومده و از این حرفا . چند تا اس قربون صدقه می ره  و از این حرفا . چند تا اس عاشقانه و ....

 تکه تکه ام کنند دوباره سر هم بشم عمرا با زن شوهر دار بخوام ارتباط بگیرم .این دومی اش بوده تا حالا . اون یکی می گفت مگه چیه فقط می خوایم با هم حرف بزنیم .گفتش که  مگه قراره بینمون اتفاقی بیفته . گفتم : نه من بچه ام نه شما . جوان مجرد و یه خانم متاهل رو کنار هم بذاری بالاخره هیچ اتفاقی نمی یفته؟ هیچ حرف عاشقانه ای زده نمی شه . هیچ وقت دوست نداری دستش رو بگیری. هیچ وقت نمی خوای ببوسیش .هیچ وقت  ...؟ بالاخره کی چی ؟ بهم نگاه کرد . حرس اش؟ گرفته بود . یکم حرفای روشنفکری بلغور کرد .که من با شوهرم مشکل دارم . با هم مثل خواهر و برادریم .و حرفای دیگه ..... آخرش هم خندیدد  . خندیدد . خندید

 

من تعجب    اون مژه      شوهرشخیال باطل        اونی که اون بالاست متفکر

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

درد زنی که .....نه ! درد مردی که زنش سرطان داشت .

مرد نسبتا میان سال بود . دستهای پینه بسته ای داشت . از ترکیب استخوانی صورتش معلوم بود که مرد زحمت کش و رنج کشیده ای یه. اولش یه سم سوسک خواست که بهش دادم .گفت که قیمتش چقدر گران شده .یک ماه پیش ارزون تر بود . راست م یگفت . 20 در صد گرون تر شده بود . بعدش گفت آقا می تونم یه سوالی بکنم . گفتم بفرمایید . گفت آقا خانم من یه مشکلی داره . چند وقت پیش رفته آزمایش داده . متوجه شدیم که به سرطان رحم گرفتار شده . دکتر ها می گن باید شیمی درمانی کنه . اما هزینه درمانش رو ندارم . من یه کارگر ساده ساختمانی هستم . ...

من فقط به حرفهاش گوش می دادم ....

درامد چندانی ندارم .نمی تونم از پس هزینه های درمان زنم بر بیام . شما با داروگیاهی چیزی برای این مشکل دارید . ؟ من زنم رو خیلی دوست دارم . به هر چی که رسیدم از این زن بوده . همین طور که داشت این حرفها رو می زد چشماش قرمز شد . دیدم اشک تو چشماش حلقه زد . وقتی اشک توی چشماش رو دیدم دلم خیلی گرفت . ناراحتش شدم .ادامه داد که هر چی تو زندگیم دارم از این زن. با نداری و بدبختیم ساخته . کم توقع بوده . بچه هام رو بزرگ کرده . اگه بلایی سرش بیاد نمی دانم چه کار باید بکنم .گفت که من توی شهر شما غریبم و سنندجی ام . اگه می تونید کاری براش کنید .اگه خوبش کنید مدیونتونم . ......

هم برای قدر شناسی از همسرش و هم برای اینکه اینقدر نگران حالش بود ته دلم خوشحال شدم . اما ازا اینکه هر روز بارها از این صحنه ها می بینم و با درد مردم از نزدیک برخورد می کنم ناراحت می شم . برام خوبه که بیشتر بدونم هر کسی توی دلش چه درد ها و رنج هایی داره . شاید هر روز پیش میاد که خانم یا آقایی میاد و شروع می کنه به درد دل کردن و از رنج های روحی یا جسمی اش می گه . وقتی که بدونیم دیگران چه دردهایی در زندگی شون دارن بیشتر شاکرخدا می شیم و قدر خوشی های کوچیک زندگی مون رو بیشتر می دونیم .حتی قدر بد اخلاقی اطرافیانی که دوستشون داریم  چرا که پرپر شدنشون رو با چشم خودمون نمی بینیم .

پی نوشت : سعی می کنم اگه بشه از مغازه هم بنویسم .

لینک:دیوار استبداد +

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

مثل بمب پر انر‍ِژی و حساس

از دست خودم ناراحتم . اینقدر ناراحتی ام زیاد بود که چند روز پیش سیگار کشیدم . چند ماهی می شد که اصلا سیگار نکشیده بودم . کلا کنار گذاشتم . حتی تفریحی هم دیگه نمی کشم . یه روز از خودم بدم اومد که اینقدر تمام وجودم به چیزی وابسته شده .سیگار رو می گم . تصمیم گرفتم بذارمش کنار . یه دفعه ای . ناراحتیم به خاطر این وابستگی یا دلبستگی هستش که برای خانم پ ایجاد شده . دو ، سه سالی ازم بزرگتره . نمی تونم بگم دوستش ندارم . که خیلی هم دارم .از اولش بهش گفته بودم که بین ما بحث ازدواج نیست . فقط هستیم . و از بودن با هم لذت می بریم . از روز اول تمام چیزهایی رو که باعث می شد به هم دلبسته بشیم رو سعی کردم که جلوش رو بگیرم . بعد از مدتی بینمون داشت قربون صدقه ایجاد می شد . ممنوعش کردم . یعنی ازش خواستم که نگه . بعد مسائل دیگه داشت پیش می یومد بازم ممنوع شد . حتی اداش رو در آوردن . اما بعد از سه ماه می بینم که بند بینمون آب رفته . خواستگار های خوبی داره . از پولدار بگیر تا دکتر . اما می گه که میخوام با عشق ازدواج کنم .یه بار عقد کرده . عقدشون بهم خورده .البته  هنوز دختره و براش اتفاقی نیفتاده . خودش تحصیلات خوبی داره .معلمه ، توی مدرسه والبته دانشگاه هم تدریس می کنه . ورزشکاره ملی یه.مقام استانی و کشوری زیادی داره .اونقدر توی ورزشش مقام داره که برای سر داوری توی مسابقات ازش دعوت میکنن . حتی توی کشورهای همسایه .با اینکه تدرس می کنه اما دانشگاه هم می ره و داره درس می خونه . با ماشین خودش سر کار می ره .هم قد خودمه . اندامش ورزشی اما دخترونه است .پوستش برنزه است و آرایشی که می کنه مات . رنگ رژی که می زنه جیغ نیست و هم رنگ صورتش. معمولا موهاشو بالای سرش جمع می کنه و می بنده .نوع پوست و صورتش و آرایش و مدل موهاش مثل j.lo می مونه . هر روز یه مدل لباس می پوشه .تیریپ قهوه ای و مشکی رو بیشتر می بینم که می پوشه .موهاشو قهوه ای تیره رنگ می کنه .ابروهاشم کوتاه و نسبتا ضخیم بر می داره .هر چی که دوست داره می خوره اما چون به خودش خوب می رسه اصلا چاق نمی شه . هر بار که می ریم رستوران یا کافی شاپ پا به پای من می خوره . توی ماشینش همیشه پر از خوردنیه . و اونقدر خوشمزه و با اشتها غذا می خوره که فکر می کنی مزه غذای اون از مال تو خوشمزه تره .صندلی عقب ماشینش یه سبد مسافرتی داره که توش همه چی پیدا می شه .اینا خصوصیات کلی و ظاهری اونه. اونقدر پر انرژی حرف می زنه و اکتیو که من اسمش رو توی گوششیم BOMB سیو کردم .

این هفته هر روز عصر اومد در مغازه دنبالم و یکی دو ساعتی رو توی شهر چرخیدیم .امروز عصر بهش گفتم که از دست خودم ناراحتم که شیطونی هایی کردم که این ارتباط به وابستگی داره می رسه . اونم بهم گفت که تو هر وقت که بخوای می تونی این رابطه رو قطع کنی . بهش گفتم بزرگترین آرزوم برای تو اینه که ازدواج کنی. ببینم که خوشبخت تر  شدی . گفت شاید خونمون یکی بود .تنم لرزید . رنگم پرید . نمی تونستم بشنوم که این حرف رو داره به زبون میاره . فکر نمی کردم به این مرحله برسه که بخواد مستقیم اشاره کنه . خودم رو زدم کوچه علی چپ بهش گفتم یعنی خونمون توی یک آپارتمان بود . ناراحت شد . چیزی نگفت . دلم باز شکست . من بهش گفته بودم که بینمون بحث ازدواج منتفیه.اما اون داره سعی می کنه و این منو عذاب می ده . واقعا دارم از کارایی که کردم که دلش رو بردم پشیمون می شم . روزای اول فکر خودم بود . از ته دلم دوست داشتم که باهاش باشم اما نمی خواستم خودم دلبسته شم و حالا هم نمی خوام  به قیمت دلبستگی اون تموم بشه . خوشحالم که جلوی خودم و اونو گرفتم که این زنجیرهای عاطفی بیشتر و بیشتر نشده اما بازم عذاب وجدان اومده سراغم .خدایا منو به آرزوم برسون . یه بخت خوب نصیبش کن . لئو یه حرف قشنگی زد . گفت تو که جلوی خودت رو گرفتی و با اینکه می تونستی بصورت حلال هم باهاش ارتباط داشته باشی اما  با این دختر کاری نکردی .کمترش هم کاری نکردی . اگه بتونی کاری کنی که ازدواج کنه خدا برات یه حوری شکل اون مهیا می کنه که نتیجه کارت رو ببینی . بعضی وقتها یه کارایی به خاطر خود خواهی انجام می دیم که توی کار خودمون می مونیم . بهش گفتم تو باعث شدی من دوباره بتونم یه دختر رو توی زندگیم راه بدم . از جریان گذشته من و خانم میم کم و بیش بهش گفته بودم. بهش گفتم که از وقتی که مغازه زدم برام موقعیت های زیادی ایجاد شده که نتونستم بیشتر از چند روز دوام بیارم و اون رابطه ها رو قطع کردم . حرفام رو باور کرده بود و چون می دید که دو سه ماهی می شه که با اون ارتباط دارم خوشحال بود . و فهمیده بود که پیش من جایگاه خاصی داره .

بارها می شه که پیش خودمون آرزو می کنیم کاش دارا بودیم دست ندار ها رو میگرفتیم . کاش قدرت داشتیم و از قدرتمون به نفع بقیه استفاده می کردیم . کاش زیبا بودیم و از زیباییمون سو استفاده نمی کردیم . کاش کاش  کاش ... خدا سخته سخته سخته . از بچه گی یادمه که اینا رو ازت خواستم . کمک کن که روزی که اومدم پیشت شرمنده تر از الان نباشم .الان که پیش خودم شرمنده ام .می دونم روزی که ازم جدا بشه ضربه سختی می خوره .فعلا عذاب وجدانش رو دارم . می دونم باید بکشم.اما شیطون هم قویه . می نویسم که یادم باشه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

تصمیمات پیرامون خانم میم

خانم میم هر لحظه بیشتر ابراز وابسته گی می کند. نه که مستقیم چیزی بگوید . نه اصلا. اما مسیج های می دهد که بوی دلتنگی هایش را می شود مثل وقتی که از در وارد خانه می شوی و بوی غذای سوخته می آید بفهمی . خانم میم بفهمی نفهمی هنوز بازی را شروع نکرده قافیه را باخته است.به نظر سخت تر و مقاوم تر از این حرف ها می آمد یا شاید من سست تر و شکننده تر بودم .

یکی از همین مسیج هایش بود که سوال کرد : هنوز هم مثل گذشته مغروری ؟

می خواستم بگویم کجایش را دیدی . حتی بیشتر . یکی از دوستهای قدیمی ام را دیدم . گفتم فلانی تو که مدتهاست با من از دور و نزدیک نشست و بر خواست داری به نظرت آدم مغروری هستم . یکم فکر کرد . لبخندی زد و گفت : راستش قبلا که نبودی اما الان کمی آری . سر سنگین تر شدی و کمتر گرم می گیری . به لئو گفتم : گفت برای من نه اما برای بقیه آری.

با خودم گفتم .ای وا وی لا به حالش . حتی یک روز سر حرف با خانم پ به همین حرف ها رسید .که خودم گقتم آدم مغروری هستم . او هم تایید کرد و گفت می دانم .گفتم خود خواهم . گفت خود خواهی اولین حق هر آدمی است . بگذریم ....

اگر روزی خانم میم زنگ بزند و قرار بگذارد که هم را ببینیم . حتما به او خواهم گفت : آهای کسی که سالها به دنبالت آمدم و عاشقت بودم .حواست باشد وابسته نشوی ،‌اسیر نشوی ، دلبسته نشوی ،‌ممکن است با تو همان کاری را کنم که روزی دختری با من کرد که اسمش هم اسم تو بود .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()

جواب سوال

والپروات سدیم داروی مربوط به صرع هستش . بسته به شدت اون تعداد مصرف قرص هم تغییر می کنه . این قرص رو یک دفعه نمی شه قطع کرد و برای قطع اون هر دو هفته یک چهارم قرص رو کم می کنیم تا اینکه دوباره حملات تشنج و صرع شروع بشه و به محض مشاهده مجدد یک دوز اضافه می کنیم . اما مصرف دیازپام همراه با اون بدون مشاهده علائم و نشانه های دیگه سخته . لطفا بررسی کنید که آیا قرص دیگه با تشخیص پزشک یا بدون نظر پزشک مصرف می کنند یا نه ؟ قرص روان گردان یا ترامادول یا متادون و موارد مشابه مصرف می شه یا نه. علت بروز تشنج رو بدون در نظر گرفتن مصرف والپرووات سدیم که اشاره کردید پس از بررسی شما می شه  گفت .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()