روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

 

یه وقتهایی هست که یه حسی داری که نه میتونی گریه کنی ،نه میتونی داد بزنی ، نه می تونی با کسی حرف بزنی ... هیچ کاری ازدستت بر نمیاد . فقط می ریزی توی خودت و هر لحظه حس می کنی که گلوت داره درد میگیره . چشمات داره قرمز می شه و یه سوزش خفیف توی قلبت ارتباط تو رو با دنیای بیرون با همه ی ادم های دور و برت قطع می کنه .

این وقتها تاوان همون وقتهایی که خیلی داشتیخر کیف میکردی. و باز هم حواست به دورو برت نبود.

دلم یه آهنگ غمگین می خواد که گوشه تخت بشینم ،سرمو بذارم توی زانوهام ...

اما می دونم هیچ آهنگ غمگینی غمش بیشتر از الان نیست.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
    comment نظرات ()