روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

اندازه ظرفیتت بخون

جز بچه های مذهبی مدرسه بود . باباش استاد فلسفه منطق بود . توی خونشون پر بود از این دسته از کتابها . روزه و نمازش همیشه کامل بود . یه مدت دچار شک در وجود خالق شده بود . بعد ها دوباره  برگشت . اما باز هم  کتابهای فلسفی و مذهبی و ضد مذهبی خوند .

پارسال دیگه نماز نمی خوند . اما رمضان که دیدمش روزه گرفته بود . بهش گفتم چطور شده که روزه گرفتی ؟ جوابش این بود : دفع خطر احتمالی عقلا واجب . اگه یه روزی متوجه بشم که اشتباه کردم و بخوام روزه هام رو قضا کنم کار خیلی سختیه . پس ترجیح می دم که روزه هام رو بگیرم .

اسمال دیدمش. شک اش از بین رفته بود . بهش میگم روزه ای ؟ میگه نه . جریان پارسال رو براش گفتم. می گه دیگه شکی ندارم . بین خدا و الله فرق وجود داره . این دستورها برای مردم اون زمان بوده .

 

 

کاش هنوز شک داشت .....

..........................................................................

خدایا حواست بهمون باشه . علمی که به درد نخور یا بدتر آدم رو به این روز برسونه نصیبمون نکن .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
    comment نظرات ()

شوخی شوخی جدی

داشتیم بازی میکردیم .کلی می خندیدیم .  یکی دو بار دستمو خوند.حرصم گرفته بود . آروم زیر لب جوری که بشنوه و نشنوه بهش گفتم آی پدر سگ .

_ فرداش میگه دیروز بهم گفتی پدر سگ منظورت چی بود ؟

_ میگم دور از جون بابات . منظوری نداشتم . نکنه ناراحت شدی؟

_ میگه نه . آخه من هر کی رو دوست دارم بهش می گم پدر سگ .....

_ میگم نه ه ه  ه. کاملا بی منظور گفتم .منظوری نداشتم .

.................................................................................

خدایا امشب و نجاتم بده . دلم و هر جا انداختم بیشتر گرفته شد. حرمت دل و فقط تو می دونی . خدایاگدای درگاهتم . نجاتم بده از این سراب هایی که توشم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
    comment نظرات ()