بر می گردم ...به دنیای نامرد - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

بر می گردم ...به دنیای نامرد

اولین سالی بود تا اونجا که یادم میاد دوست نداشتم کسی روز به دنیا آمدنم یادش باشه .

تغریبا ساعت 9:30 شب شده بود. بابا ، مامان هم تا حالا چیزی نگفته بودن .ولی متاسفانه بالاخره تبریک گفتن و باقی قضایا .

ساعت 7:30 صبح همون روز از تهران زنگ زد .بهم تبریک گفت .گلی داداش.

ساعت 6 عصر بود از تو پادگان که تازه رفته بود برای آموزشی وکلی تبریک ....

لئو که یادش رفته بود .یعنی یه شیطنت توی وجودم بود که اصلا می خواستم یادش بره .پارسال تا 2 ر روز مانده به روز تولدش یادم بود ولی اون روز که باید یادم می بود یادم رفت .کلی از دستم ناراحت شد و قاعدتا من هم کلی عذر خواهی .امسال پاک یادش رفته بود .

یه سوپرایز هم داشتم که سوگند بود .اولش فکر کردم هک شدم که یهو  این همه نظر اومده ولی خوب بعدش ....

پی نوشت : هیچ چیز اونقدر دیگه برام مهم نیست که بخوام به خاطرش زیاد ناراحت بشم .یعنی همهی چیزهایی که برام مهم بوده و نباد منو ناراحت می کرده باعث ناراحتیم شده .خوب حالا چی میتونه دوباره منو این طور ناراحت کنه .

دارم سعی می کنم از کوچکترین فرصتی که برای شاد بودن هست استفاده کنم .

یادت نره برام دعا کنی .دیروز روز 10  اردیبهشت دادگاه داشتم .فعلا هیچی مکعلوم نیست .وکیلم قول شرف داده که هیچ اتفاق ناگواری برام نمی یفته .مادر بیتابی زیاد می کنه .با این که کلی پول باید خرج کنه ولی اعصابم رو خراب می کنه .

پدر هیچ پولی خرج نکرده ولی بعضی وقتها باعث آرامشم می شه .به سختی دنبال یه کار می گردم که بتونم با هاش وام بگیرم .لئو روی اعصاب راه می ره با بعضی از کارای نسنجیدش .

زندگی سخت تر از همیشه شده .الان می فهمم چرا کسانی که گرسنه اند درد عاشقی ندارند .

از قدیم گفته بودند .شب بدون نان نخوابیدی که عاشقی یادت بره .ولی باز هم بودن عشق نمی توان زندگی کرد .فکر می کنم از همیشه عاشقترم ولی از یه نوع دیگه !

وکیلم اسم منو توی کلاس زبان نوشته  .البته با هزینه خودش .به قول خودش باید به اجتماع برگردم.اون هم به این اجتماع پر از نامرد 

اونجا یه خانم معلم دارم کلی مهربان .منو با اسم کوچیک صدا می زنه و یه هم کلاسی به اسم عباس که خیلی کوچیکه .اونقدر کوچیک که وقتی می خواد حرف بزنه گاهی سرخ میشه .

علت غیبت متوالی و زیادم مشکلاتیه که برام پیش اومده . دعا منو دیوونه می کنه .اگه دعا نکنم می میرم .به خاطر همینه که می گم لطفا برای حل مشکلاتم برام دعاکنید .نیروی مثبت بفرستید.

دیروز که داشتم می رفتم آگاهی یه سید عمامه پوش رو دیدم که صرت نورانی داشت و سنش هم بالا بود .ماشینو  پارک کردم . نگاهم به نکگاهش افتاد .یه لحظه هر دو مکث کردیم .پیر تر از این حرفا بود .با اون عصای دستش هلک هلک می کرد که از خیابان رد شه شاید هم منی خواست ما رد شیم وبعد بیاد .تا وسط خیابان آمدم .اما منصرف شدم .لئو طرف دیگه منتطر بود .برگشتم .شلام کردم .به آرامی جو.ایم رو داد . ازش خواستم که به خاطر معمم بودنش و سید بودنش برام دعا کنه .اون هم همین خواسته رو از من کرد .تعجب کردم .کمتر دیده بودم که پیره مردی با اون سن و سال و اون هیبت بخواد که کسی براش دعا کنه ...ازش جدا شدم .به راه افتادم .کارم که توی آگاهی تمام شد داشتم بر می گشتم که اونم توی آگاهی دیدم ...

تازه داشت میفتاد که چرا از من هم خواسته بود که براش دعا کنم .همین .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()