روزنوشت - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

روزنوشت

 

 

 

این روزها بسیار غمگینم .

چرا که آدمی تا زنده است همین طور در بین شادی ها و غمها غوطه می خورد .

این روزها تنها دل خوشی من آب دادن به درختهای توی باغچه شده که پارسال کاشته بودم 

امسال اولین آلبالو ، روی درخت 1 ساله خانه ما سبز شد. آنقدر خوشگل است که من دلم نمی آید آنرا بکنم .هر چند می دانم مثل تمام آلبالوهای دیگر است .اما آدمی همین طور است .فکر می کند که هر چه او دارد از همه چیز قشنگ تر است ومنحصر تر.

زمانی که اولین بار عاشق یک دختر شدم .سالها فکر میکردم که او قشنگ ترین و زیبا ترین دختر شهرمان است .سالها فکر میکردم که او مهربانترین دختریست که من می توانم در طول عمر خود ببینم .

از آن سالها بسیار زمان می گذرد و من می دانم که این بیماری همه ی نوع بشررا به نحوی دچار می کند .چرا که آدم تا وقتی که به یک چیزی علاقه دارد تمام چیزهای دیگر از آن جنس در نظرش کوچک خواهند بود .از عشق آن دختر سالها می گذرد و من نفرت بعد از عشقرا فراموش کرده ام .چرا که هرگاه عشقی باشد در اتفاقی همه چیز  نفرت می شود و هر گاه نفرتی باشد در یک لحظه همه چیز می توند عشق شود .اما من از آن روزها تا حالا هنوز مهر هیچ دختری را به دل راه نداده ام .چرا که هنوز کسی نتوانسته که در نظر من بهتر جلوه کند .

هر مردی برای تامین نیروی روح خود به زنی نیاز دارد .تا با او حرف بزند .مهر بورزد و او را مورد نوازش قرار دهد .و اگر مجاز باشد با هم تفریح کنند .تا بتواند قوی باشد وروح او از مصائب آزار نبیند و تحمل سختی ها برایش راحت تر باشد  . اما وقتی در نظر مردی زنی جلوه کند و مهری بین آنها بیفتد او دیگر نمی تواند هیچ زنی و دختری را زیبا ببیند .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
    comment نظرات ()