وقتی تک تک گریه هایم را شماردم - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

وقتی تک تک گریه هایم را شماردم

اولین باری که برای کسی گریه کردم 5 سالم بود .خبر مرگ اما خمینی را از تلوزیون اعلام کردند .پدر و مادرم شکه شدند . بارها امام را در تلوزیون دیده بودم و مثل ده ها تصویر کودکی که یادمان نمی رود عکس اما را خوب می شناختم .و فمر می کردن من هم باید گره کنم .و گریه کردم .

دومین باری که برای کسی گریه کردم دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم .پسر خاله ای داشتم که همبازی و به قول معروف رفیق فاو آن زمان من بود. دانشگاه قبول شد و رفت تبریز .روزی که برای خداحافظی آمد خانه امان بعد از رفتنش کلی گریه کردم .

سومین  باری که برای کسی گریه کردم دوم دبیرستان بودم .تازه کرک و پشمی در آورده بودم و به قول بچه ها تازه فهمیده بودم که دوست دختر وبه اصطلاح  عشق و این حرفها یعنی چه ؟ دخترهمسایه کوچه بقلی که هر از گاهی از توی کوچه ی ما می رفت تا از میوه فروشی ته کوچه خرید کند .می خندید و عشوه می ریخت . ساعت های خریدش دستم آمده بود و گروه مدرسه اش . یک روز با دچرخه دیدم که از محله ما دارند می روند . کلی گریه کردم تا روزها .

چهارم و پنجم به بعدش را اصلا یادم نمی آید .گرفتار شده بودم دل را داده بودم و حسابش از دستم در رفته بود .فکر می کردم اگر کسی را نداشته باشم که عاشقش نباشم یعنی کم آورده ام .از کی و از چی اش مهم نبود .عاشق شده بودم . بدون شناخت و هر شب برای عشقی که خودش از عشق من خبر نداشت گریه می کردم .بعدها هم که فهمید باز هم بارها گریه کردم .

یواش یواش بزرگ شده بودم .می فهمیدم نباید گریه کرد .حتی و به خصوص  در تنهایی .دیگه تا مدتها گریه نکردم .

بار n+1 ام نه برای خودم و نه برای او برای هردومون گریه می کردم . .برای رنج یک دوست-.یاین بار یک  پسر – یک رفیق برای او گریه می کردم .روزهای سختی بود .از همیشه بد تر

عهدم شکسته شده بود .دوباره شروع به گریه کردن کرده بودم .همه چی قاطی شده بود .او مریض بود ، سخت- سرطان داشت . ما فقط تلفنی با هم حرف می زدیم .و کاری از دست من بر نمیآمد .اما خدا همچنان بزرگ بود .

عشق های دروغین گذشت ، دلتنگیهای بچه گانه گذشت ، او خوب شد ، من بزرگتر شدم .دیگه گریه نمی کنم. حتی برای دلتنگی نزدیکانم .

بیشتر از گذشته درون گرا شدم .کمتر می شه فهمید دارم به چی فکرمی کنم .اما بازم مثل هر آدم با احساس دیگه دلتنگ می شوم خیلی زیاد .

امام  رفت و دیگر زنده نمی شود _ پسر خاله زن گرفت و تا من خبری از او نگریم او را نمی بینم ._ دختر همسایه را چند باری بعد دیم .اما او دیگر به درد من نمی خورد .بعدها  فهمیدم دوست های زیادی دارد .خوب او هم سر گرمی می خواست ._ آخرین کسی را هم که دوست داشتم سوخت .خاکسترش را هم باد برد – اما از آن به بعد نفهمیدم چگونه اما بزرگ شده بودم .و بدون اسارت و انحصار طلبی همه را  دوست داشتم .

خدا بزرگ بود و لئو هم خوب شده بود.به جز مادرم تنها کسی بود که دوباره اشکم را می توانست در بیا ورد  . سالها از این رفاقت می گذرد .می گذرد .میگذرد .و من برای هیچ دلیل غیر منتطقی دیگری گریه نمی کنم .مگر احساساتم متقاعدم کنند که این دلیل کاملا منطقی است .

پی نوشت: خودش اینو خواست. هنوزم نمی دونم چرا .اما دیگه استخر نمی یام . نمی خوام نمی تونم   ذهنشو بخونم. . فقط می دونم طبق حرفهای خودش از روی ذهنیت هم که قضاوت کرده باشه  ذهنتیت بد مجازات و عکس العمل نداره .یک روز تمام ندیدمش .دلتنگ و نگرانم برای هر

دومون بهتره که خودش بیاد  ..

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧
    comment نظرات ()