مرا ببخش که خط نوشته هایم طعم شراب و بوی ریحان نمی دهد - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

مرا ببخش که خط نوشته هایم طعم شراب و بوی ریحان نمی دهد

دیشب در شبی به بلندای یلدا منو خیالت تا صبح از نرگس و اقاقی گفتیم . دیشب گل گونه هایت سرخ  ِ سرخ بود. همین دیشب بود که دوباره تصمیم گرفتم به دیدارت بیایم. منو خیالت تا صبح بیدار بودیم .بالاخره در شبی یلدایی بود که به خودم جرات دادم که دستای خیالتوبگیرم . گرم بود .گرم عشق بود .برای یک شب تمام ،دستانت مال من بود .خیالت لباس آبی با دامن مشکی کوتاه وبا یه کفش پاشنه بلند پوشیده بود . گل سر سفید تاج دار با گردن بند مرواریدی که چند دور اونو دور گردنت تابونده بودی ، کلی زیبات کرده بود . دیشب که شب یلدا بود کلی گفتیمو خندیدیم.کلی هم رقصیدیم. برات یه فال حافظ هم گرفتم . می دونی خیلی خوب اومد؟آخه حافظ هم همه چی رو می دونه . تو هم اولین باری بود که شعر می خوندی .گرمو آروم.چقدر ناز می خوندی . با هر بیتی که می خوندی دل منو با خودت می بردی . خوب می دونم که شعرام با تو هیچ وقت این کارو نکرد.هر بیتی که می خوندی ابرو هاتو بالا مینداختی منو نیگا می کردی . می دونستی که داری منو با خودت می بری. برق لذتو می شد از تو چشات دید. کاش خط نوشته هایم مثل شعر های تو بود.دیشب کلی با هم خندیدیم. اما تو دلم یه عالمه غوغا بود. وقتی فکر می کردم تو مال کسه دیگه ای می شی .چقدر خودمو کنترل کردم تا بغضم نترکه .نکنه دلگیر بشی. فکر کردن به اینکه کس دیگه ای جای من ، تو رو غرق بوسه و نرگس کنه .اونقدر که بدنت بشه باغ گل سرخ، تموم بدنمو خیس عرق می کرد.چقدر به او رشک خواهم برد.نمی تونستم بهت بگم این آخرین یلدایی که به دیدنت میام.از این به بعد تو باید منتظر یکی دیگه باشی.هر چند می دونم کسی نخواهد بود که تو رو به اندازه ی من دوست داشته باشه ، ازدیدنت غرق شور بشه ، تموم بدنش گر بگیره . بخواد تموم شب تو رو بو کنه ، صداتو بشنوه و ساعتها نگات کنه . انگار اولین باریه که تو رو می بینه. تازه ی تازه.مثل اولین بار دیدار ......دیگه نزدیکای صبح شده بود . صدای موذن داشت به گوش می رسید. داشتم حاضر می شدم که برم .نمی دونم چی شد یه دفعه دست تو رو از پشت رو شونه هام حس کردم.همین که برگشتم تا چشمام تو چشمات افتاد ، سرت رو روی شونه هام گذاشتی یه دفعه زدی زیر گریه . انگار یه حسی بهم می گفت چرا داری گریه می کنی . اما نمی تونستم چیزی بگم. بغضم داشت می ترکید. خودمو کنترل کردم . دستامو اروم بردم توی موهات . همین طور نوازشت می کردم .این رنگ واسم خیلی آشنا بود .دیگه روزگارم داشت رنگ موهاتو می گرفت .این تنها کاری بود که تو اون لحظه می تونستم بکنم. می خواستم داد بزنم .با هات گریه کنم .خوب می دونستم هر دومون یه چیز رو می خوایم. این اولین باری بود که می دیدم اینجوری داری گریه می کنی . هنوز باورم نمی شد تو هق هق بزنی. می دونستم تو هم نمی خوای برم .نمناکی اشکاتو می تونستم روی شونه هام حس کنم .می خواستم بغلت کنم .اشکاتو پاک کنم گونه های خیستو ببوسم . بهت بگم آخه چرا؟؟.. . . . . فقط کافیه که تو بخوای . هیچ چیز نمی تونه جلوی منو واسه ی با تو بودن بگیره . می خواستم بهت بگم من تا آخر دنیا با تو ام. . . . . . . نمی خوای پاشی . مگه امروز کلاس نداری . این صدای مادرم بود که میومد .پاشو دیگه . . . . . . وای خدا جونم!!  بازم خواب .یعنی همش خواب بود . دارم دیوونه می شم. دیگه رسما دارم دیوونه می شم .چشمامو که باز کردم اولین جمله ای که به ذهنم اومد این جمله بود: کسانی که شاید نگون بختی مرا خواستارید، شاید امشب آرزویتان براورده شد.

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳
    comment نظرات ()