WHEN she MARRIED - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

WHEN she MARRIED

من آشفته رو تنها نذاری

.

.

.

شوهر خوبی نصیبش شد . روزی که ما رو تالار دعوت کرده بودند همه مهمانها روی صندلی های لوکس با بشقابهایی که قرار بود پر از غذا های مجلسی و خوشمزه بشه نشسته بودند .همه منتظر بودند تا عروس داماد جدید از محضر بیاند .بیشتر افراد کسی رو گیر آورده بودند که با هاش صحبت کنند . خانمها همه با هم حرف می زدند . قسمتی که ما بودیم مثل همیشه یک نوک جمع رو چیده بود و تنهایی داشت اطلاعات کمری جدیدش رو با آب تاب برای بقیه تعریف می کرد.

تقریبا ساکت نشسته بودم و سعی می کردم وانمود کنم که دارم به حرفهاشون گوش می دم .یه لحظه تالار ورودی شلوغ شد و این نشون می داد که عروس و داماد دارن میان .درب رودی تالار باز شد .همه به طرف در برگشته بودند . لحظه ای که با هم از در ورودی تو اومدن به نظرم خیلی قشنگ اومد . واقعا به هم میومدند . هیچ وقت اینقدر قشنگ ندیده بودمش. چشماش برق می زد و اشتیاق رو می شد از تو چشماش خوند . با همه سلام و علیک کردند . ذوق زیادی کرده بودم .همیشه براش این لحظه رو آرزو می کردم. بی اختیار لبخند می زدم .به من که رسید لبخند ملموس تری روی لبش نشست . با داماد دست دادم و هم دیگر رو بوسیدیم . به عروس تبریک گفتم . خوشحالی هردومون نمایا ن بود . احساس می کردیم لحظه ای رو که مدتها منتظرش بودیم فرا رسیده . زندگی نوید لحظات بهتری رو براش داشت . .

مجلس تمام شده بود . مهمانها یکی یکی داشتند خداحافظی می کردند.چند نفری بیشتر باقی نمونده بودند .من کناری وایساده بودم .دیدم اومد طرفم .بعد از عقد رسمیش و از چند روز قبل اولین باری بود که خلوت تر می تونستیم کنار هم باشیم . بهش نظرم رو در مورد  انتخابش گفتم. و اینکه چقدر به هم میان . نمی دونست باید چی بگه . دائما چنین روزی رو برام آرزو می کرد و اینکه هر چه زودتر درست رو تمام کن .چیزه دیگه ای ازش نمونده و نو به تو هم می رسه ، ختم کرد .

بیشتر توی اون شرایط می خواست نشون بده که او هم نگران منه و با ازدواجش چیزی از من برای اون تغییر نکرده .و همچنان من جز دغدغه هاشم .شاید کلمات بهتر هم توی اون لحظه بود به جای اینکه منو یاد گرفتاریهام بندازه اما چون صادقانه بود و احیانا بهترین موضوعی که سعی کرد پیش بکشه من ناراحت نشدم و این هم دلی شو پیش خودم قبول کردم.

دیگه شرلیط فرق کرده بود .حالا کس بود که خیالم راحت باشه که مواظبشه . نمی ذاره ناراحت باشه و شادی های زندگیش رو بیشتر می کنه. کسی که فعلا باتمام وجودش دوستش داره .

باز تمام شرایط زندگی من هم به دانشگاه لعنتی ختم می شه . بیشتر برام شبیه یه منطقه نظامی شده . محیطی سرد و ساکت . همه سرشون تو کار خودشونه . جمع های چند نفری به دو نفری یا حداکثر سه نفری تبدیل شده .دیگه خبری از اون محیط پر از شور و فرهنگی با تمام دغدغه های شیرینش نیست .فقط حضور دانشجویانی که احیانا فقط باید در اونجادرس خواند و درس خواند و با اجازه وارد اتاق استادهایی شد که باید از قبل برای دیدنشان وقت بگیری.

دقیقا 6 روزبعد با شوهرش دیدمش .خوشحال بودن .شوخی میکردن و البته یک موج انرژی در فضا در رابطه با من وجود داشت که من اونو درک نمی کردم . هر دو شون سعی میکردن خودشونو به من نزدیک کنن بیشتر مثل یک حس هم دردی .انگار اونها هم با من جز دسته های یک نفری بودند و حالا که دو نفری شده بودند می فهمیدند و یا شاید احساس میکردن که کسی دیگه ای هست که به عارضه ای دچاره که تا مدتی قبل اونها هم دچار بودند .اما من از چیزی ناراحت نبودم .و این رفتار و وانمود کردن اونها که به نظر حقیقی میومد منو معذب می کرد . حین صحبت بودیم که یک لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد .برای چند ثانیه .نتونستم بفهمم به چی فکر میکنه .ترجیح دادم چشمام رو پایین بندازم .امتداد نگاهش همچنان توی چشمام ادامه داشت .و این ادامه همون انرژی بود که نمی تونستم تفسیرش کنم و بدونم برای چی و چرا ایجادشده بود .و او همچنان نگاه می کرد .و حرفهایی که می خواست بزند و فقط خودش صدایش را می شنید . . .

باران که می بارد تو می آیی   باران گل باران نیلوفر

باران که می بارد تو در راهی   در دشت شب تا راه بیزار

پی نوشت : این موضوع تمام شده است

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
    comment نظرات ()