آرزوهایی به اندازه یک اتاق - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

آرزوهایی به اندازه یک اتاق

دختر 18 سال بیشتر داشت . دستش توی دستای باباش یا یه چیزی شبیه اون بود . من پشت ویترین مغازه عروسک فروشی وایساده بودم . کادو های ولنتاین رو نگاه می کردم . و تقریبا به چیزی فکر نمی کردم . و تنها تصور می کردم دنیایی رو که وجود نداشت و من توش بودم شاید هم دنیایی رو که سالها پیش وجود داشت و باز هم توش نبودم رو یاد آوری می کردم . صداش اونقدر بلند بود که نظر منو جلب کنه و تک تک حباب های خیالم رو بترکونه . بابایی اون خرس بزرگ رو دیدی چقدر قشنگه . اگه اتاق داشتم یکی شو می خریدم .

برای یک لحظه عمیقا فکر کردم مشکل عروسک سی و چند هزار تومانی است یا اتاقی که وجود ندارد ؟

آنچه می خوانم  :در حال حاضر نسخه موبایلی  کتاب" روســـپیان سودا زده من" نوشته کارلوس کاستانتا برنده جایزه ادبی نوبا به خاطر کتاب" صد سال تنهایی " رو می خونم . از نظر نویسندگی حرف خاصی نداره ولی موضوع جالبه و نسبتا اروتـــیـک .حال و هوای پیر مردی است که در سالروز 90 سالگی اش می خواهد به یاد جوانی با دخترکی با کـــره ....

به من چه خودتون بخونید

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
    comment نظرات ()