زنگ خانه ی بقلی - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

زنگ خانه ی بقلی

مرد  از کنار آرایشگاهی که درش بسته بود  رد شد . چند قدم جلو تر زنگ خونه ای رو چندین باربه صدا در آورد

چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود  خانومی که مشغول درست کردن چادرش بود در رو باز کرد . آرایش غلیظش زیر چادر سفید هم به خوبی می تونست مرد رو بر انگیخته کنه .

بفرمائید آقا ، امری داشتید . مرد چند ثانیه ای مکث کرد و در حالی که داشت چهره ی زن رو نقطه به نقطه به بر انداز می کرد  گفت :  خودتون نوشتید در صورت بسته بودن درب منزل بقل رو بزنید .  بسته بودید من هم  زنگ زدم . زن مونده بود چی بگه و  مرد در حالی که  سرش رو به عقب بود داشت از اونجا دور می شد .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    comment نظرات ()