من فقط اشتباهی بودم - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

من فقط اشتباهی بودم

ضایع شدن

 

 

توی ستاد با لئو بودیم .افراد زیادی داخل می شدند .و بعد از آشنا شدن با چند و چون فعالیت ها می رفتند . چند نفر از اونها از دوستای خانوادگی لئو بودند .که پس از سلام واحوال پرسی با لئو من به اونها و اونها به من معرفی شدیم . تا اینجا هیچ اتفاق غیر منتظره ای نیفتاده بود . تا اینکه .. . .

یکی دو ساعتی گذشته بود که ما توی ماشین در راه برگشتن بودیم . پشت چراغ قرمز توی ترافیک بودیم .توی ماشین جلویی دو تا خانوم نشسته بودند .که خانوم راننده توی آینشو نیگا کرد و شروع کرد با هیجان تمام به دست تکون دادن .خانوم بقلی هم که آفتاب گیرش رو پایین داده بود و از توی آینه داشت ما رو نگاه میکرد هم دستش رو تکون داد و سلام و احوال پرسی کرد .

تا اینجا هم هیچ اتفاق غیر منتظره ای نیفتاده بود . اما ضایع شدن ازاینجا شروع شد که من به عنوان حس نوع دوستی ندیده و نشناخته شروع کردم به دست تکون دادن و ابراز احساسات نمودن . از لئو می پرسم اینا رو میشناسی . میگه آره دیگه همونان که نشونت دادم . آی ضایع شدم آی ضایع شدم .

اونا برای لئو دست تکون می دادن .

٢ _مادرم امشب مسافر بود . و طبق عادت معمول دیر به اوتوبوس رسید . به هزار زحمت با ماشین جلوی اتوبوس آماده حرکت رو گرفتم . با مادر که توی اتوبوس اومدم تا از صندلیش مطمئن شم .توی اتوبوس دو نفر از دخترای دانشگاه رو دیدم که فقط توی محوطه چشمم به چشمشون خورده بود . و هیچ آشنایی از قبل نداشتیم .یکی شون خودش سلام کرد و من  هم جواب سلامشو  دادیم . و خداحافظی از مادر .و پیاده شدن از اتوبوس .

تا اینجا هم هیچ اتفاق خاصی رخ نداده بود .اما ضایع شدن از آنجا آغاز شد که من بیرون اتوبوس منتظر بودم تا اتوبوس راه بیفته . اتوبوس آماده حرکت یود که بر حسب اتفاق اون خانومی که سلام کرده بود از همون طرف پنجره از سر جاش بلند شد و بیرون رو نگاه کرد .و اتفاقا با  لبخندی بر چهره شروع به دست تکان دادن کرد. من  هم که کسی غیر از خودم رو اطرافم ندیده بودم به طور غیر ارادی مثل وقتی که یک نفر همین جور سلام می کنه و تو هم جواب سلام میدی شروع کردم به دست تکون دادن .یک لحظه به خودم اومدم و آقایی رو که چند قدم اونور تر وایساده بود دیدم که داره به طور کاملا اتفاقی با همون دختره خداحافظی می کنه .

آی ضایع شدم . آیی ضایع شدم .  پشت سرم رو هم نگاه نکردم .

بهترین کار در این مواقع ترک محل مورد نظر و حرکت به سمت کوچه علی عرب است .

نتیجه اخلاقی : هیچ گاه ابراز احساسات دیگران را به خودتان نگیرید . به شدت یاد سکانس های اول فیلم مرد عنکبوتی وقتی که داشت وارد دانشگاه می شد و چند تا دخترا براش دست تکون می دادند .و اون به خودش گرفت ولی  با دوست همکلاسی پشت سرش بودند که چند قدم عقب تر داشت به سمتشون می رفت می افتم . یه چیزی تو مایه های حس همدریدی پس از ضایع شدن

نتیجه ٢: احیانا هیچ شباهتی در آینده بین من و مردی که قرار بود عنکبوتی شود وجود نخواهد داشت .هر چند خدا را چه دیده اید .شاید ما هم وبلاگ را بستیم و به دنبال تار های تنیده زندگیمان رفتیم.

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()