انكار - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

انكار

 

و چه سخت است

كه بپنداري هر چه را كه

بافته اي رشته شده

و هر چه رشته بودي پنبه شد

و دستي به ظرافت يك طعنه

استحكام پيوند رشته هايت را گسست.

و اين سخت تر است كه فكر كني

تار  رشته هايت

طرح خيالي بر پود واقعيتي دور بود

كه هرگز نخواهد آمد

و حالا تو مانده اي و

كلاف سر در گم

آمالي كه قرار بود

قرار تو را واقعيت بخشد

كشيده مي شود به مسلخ

باور زود باورت

سوسوي نور مي آيد

صداي سوت مي آيد

و سلاخي كه تو را با يك بغل عاطفه

به صليب مي كشد

سلاخت معصوم و پاک

و تو در معصوميت او گناه وار

مسيح...مسيح

و در آخر صليب

او هيچگاه پدري نداشت تا بگويد:

"من با بطالت پدرم بيعت نخواهم كرد"

و هميشه تنها ماند

همچنان كه تنها زيست

و هيچگاه دل را عاريه نداد  تا زماني را فرا رسد

كه در دلهوره ي ماندن و رفتن

بگزيند آنچه را كه نمي خواهد

و به نزديک يار هم پيمان گفت:

در فردا روزي تو سه بار مرا انكار خواهي كرد

قسم ياد کرد هرگز چنين نکند. .  .

و انكار شد – و انكار شد – و انكار شد

و نيز من

انكار مي شوم

در فردا روزي

آنچنان كه هرگز نبودم

جز يادي در خاطره ي گمشده ي خيالي

كه دوست مي داشت مرا.

و كبوترانی كه مسيح زنده كرد

نداشتند کبوتری

هم پرواز

هم آواز

تا با او بانگ

"كبوتر با كبوتر"

سر دهند

-بلند بلند-

به بلنداي هق هق فرياد

چرا كه كبوتر هيچگاه ديگر

طوقي اش رانخواهد يا فت

او فقط مجسمه بود

و يادش رفته كه

با نفس مسيحايي كبوتر شده بود

م 

ن

ه م

ش ا ي د

...

.

.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤
    comment نظرات ()