فیلم های یک کارگردان یا کارگردان های یک فیلم؟ - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

فیلم های یک کارگردان یا کارگردان های یک فیلم؟

از دیشب که قبل از خواب ساعت موبایلم رو چک کردم و عددی حول و حوش دو نیم بود تا الان که دارم اینها رو می نویسم و ساعت نزدیک هشت و نیم می تونم بگم به طور مدام خواب لئو  رو دیدم . این اتفاق در طول این قریب 20 سال برای اولین بار که به این شکل منحصر داره برام اتفاق می افته .  مثل فیلم سینمایی ، بخوام بهتر بگم چند تا فیلم بود . در صحنه های مختلف ، در نقش های مختلف ، حتی جاهای مختلف . چیزی که توی خوابهای من برام آشناست حال و هوای هر کدوم از خواب هام . یعنی مثل این می مونه که خواب هر کس مثل فیلم های ساخته شده ی یک کارگردان باشه . موسیقی فیلم ، مووضوع های فیلم ، روح حاکم برفیلم .همه برات آشناست تا حالا کابوس هم زیاد دیدم اما همه کابوس هام،  هم برام آشنان . اما دیشب اینطور نبود . من بودم .لئو بود . ما بودیم . و نیودیم .

کارگردان عوضی بود . سکانس ها عوضی بود ، صحنه پردازی هم حتی عوضی بود و همه چی نا آشنا . چندین جای مختلف و چندین موقعیت جداگانه که در هر کدام ما یک نقش داشتیم .جایی اوخوب بود و جایی من .جایی قهر بود و جایی آشتی .جایی هر دو بد بودیم و جایی هر دو بودیم و بی هم بودیم و جایی یکی نبود اما با هم بودیم.

نمی دونم ربطی به پست قبل داره یا نه . توی این آواخر زندگیم کارهای بی دلیلی رو کردم که بعدها متوجه شدم به دردم خورده . خیلی هاشون در نگاه اول ظاهرا مسخره بودن .حداقلش برای خودم اما بعد از مدت کوتاهی یه جایی به دردم خورد یا اگر نخورد اتفاقی افتاد که من و متوچه اون کار کرد . به ظاهر ابلهانه به نظر میاد که تو کارهایی رو بکنی که دلیلش رو ندونی و بیهوده به نظر بیاد. و بعدها بفهمی اون کارت یا اون حرفت کاملا حساب شده و درست بوده ."  اگر مثال بزنم موجبات مسرت و خنده را فراهم خواهد کرد واحیانا صفت بهلولیت را برایم به بار می نشاند ". پس قصه کوتاه می کنم و چیزی را که بر همین قانون باید بنویسم را می نویسم و جزئیات بیشتر را زمان معلوم خواهد کرد ( که این زمان معلوم خواهد کرد چیزی بالاتر از یک جمله و حتی شعار ، این جمله رو دوست دارم . فکز می کنم احترام به صبر محسوب می شه )

تمام آنچه دیشب دیدم ممکن برای من حجت باشه مثل هر خوابی که هر کس می بینه و خودش می دونه که اون چه دیده یک خواب معمولی بوده یا نه و براش حجت یا نه .این جمله رو باید بنویسم تا از زیر فشار تک تک کلماتش راحت بشم و در آینده برگردم و بفهمم چرا روزی تا از خوابی بیدار شدم سراسیمه نوشتم که "

قصه و من او مثل خواندن من از کتابی می می ماند که من از اواسط کتاب شروع به خواندن می کنم و هر چه بیشتر می خوانم فکر می کنم که می دانم ولی بیشتر می بینم که نمی دانم.

کتابی رو که از یه جایی غیر از اولش بخونی و تو هر چه داستان پیش می ره برای خودت پیش گویی هایی بکنی و کتاب هم تموم شه تو باز فکر کنی که داستانی خوندی شاد ،تلخ ، جالب ، هیجانی . و تو صفحات اول کتاب رو ندونی . و وقتی بعد از مدتها می فهمی اون چه که تو خوندی و نتیجه گرفتی با اون چیزی که بود و باید نتیجه می گرفتی ( هر چند اینجا رو دست جبار روزگار نگذاشته بدونی ) و کل قصه داستان رو تحت شعاع قرار می ده فرق داشته .

مثالی از اون چه که باید بزنم تا این مطلب آخر روشن شه مثل داستان فیلم انعکاش هست . حالا اگر فیلم رو دیدیید فکر کنید مطالب فیلم  از آخر به اول دارهاتفاق میفته .. بگذریم.

پی نوشت :چه روز قشنگی رو امروز دارم . و البته یکی از اجزا قشنگی امروز غم و حزنی که دارم.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم چو بیایی غم  دل برود

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()