اندر باب کتاب خواندن - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

اندر باب کتاب خواندن

گل+ستاره + استاد

لئو از استاد برام میگه :

میگه وقتی میری توی اتاق استادخبری از دیوار و کاغذ دیواری و رنگ و این چیزا نیست .دور تا دور اتاق هر چی می بین فقط کتاب .از روی زمین تا نوک سقف. میگه که کتابخونش رو خودش با چوب درست کرده .و پله و ریل درست کرده و تا بالا می تونی بری و کتابهای نزدیک سقف رو بیاری .

اینا رو در حالی داشت برام تعریف می کرد که ما توی کتابخونه بودیم و به کتابهای کتابخونه گذری نگاه می کردیم .

لئو تعریف می کنه که استاد میگه : وقتی تو یک کتاب رو می خری و این کتابی رو که خریدی نمی خونی یعنی اینکه مثلا این کتاب هزار تا چاپ شده و تو این جلدی رو که خریدی همون جلد هزارم کتاب و همه جلد های دیگه ی این کتاب فروش رفته و حالا یک نفر هست که می خواد این کتاب رو بخونه و چون از این کتاب دیگه نیست نمی تونه این کتاب رو بخونه و تو هم این کتاب رو نمی خونی و این یعنی تو کار حرام انجام دادی .


پی نوشت : این روزها لئو از استاد بیشتر می گه و من بیشتر به کارام فکر می کنم و و لئو حرفهای از دل می زنه که به دل می شینه .این روزها ، روزها زودتر شب می شه .و من همش تصمیم میگریم که زندگیم رو درست کنم و لی اینقدر کارهای نکرده دارم که فردا چندا تا دیگه بهش اضافه می شه و تصمیمات دیروز به فراموشی می رن  نگران

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()