وقتی همه خوابن - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

وقتی همه خوابن

یک ساعتی از نیمه شب گذشه .طبق معمول من بیدارم .میرم توی آشپزخونه که آب بخورم . در یخچال رو باز نکرده چشمم به یه موجود سیاه و سفید گوشه آشپزخانه می خوره . آنچنان داد می کشم که گربه بد بخت پاش چند بار لیز می خوره . دمش رو روی کولش می ذاره . راه در حیاط رو پیش میگیره .مامان که جلوی تلوزیون خوابش برده  از صدایداد من  بلند می شه . چیزی بین داد جیغ میزنه که  چی شد؟ هنوز صدای جیغ اولش تموم نشده جیغ دوم رو بلند تر می کشه . آخه گربه بدبخت توی راه برگشت از جلوی مامان رد میشه . وقتی که از آشپزخونه میام تو هال خبری از گربه نیست . از خنده دستمو می ذارم روی شکمم . مامان هاج و واج مونده . در اتاق باز می شه . بابا میاد بیرون . با صدای خواب آلود میگه چی شده چرا داد می زننین ؟ تو چرا می خندی؟ خندم بیشتر میشه . بهش میگم : “کوروش تو بخواب دنیا امن و امان است “ .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()