پسرک دعا فروش - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

پسرک دعا فروش

پسرک دعا فروش

پسرک از خواب بیدار شد . 
مثل هر روز عجله داشت برای رفتن 
بدون اینکه به چشمهای پف کرده اش توی آیینه نگاه کنه صورتش رو شست 
شالاپ ، شالاپ
هیچ وقت اول صبح ها خودش رو توی آینه نگاه نمی کرد .
 از وقتی که خودش رو می شناخت همین جوری بود .
دشک نمد زیرش رو جمع کرد . گوشه اتاق گذاشت. 
مادرش قبل از اون پا شده بود . براش سفره صبحانه رو پهن کرده بود. یک تیکه نون سنگگ .با چایی شیرین .بدون پنیر .
مادرش هر روز صبح می رفت خونه مردم کار می کرد .
دو روز در هفته می رفت خونه “آقا بهروز “ اینا 
آقا بهروز یه پسر داشت .
پسرش چند سالی از اون بزرگ تر بود . 
از مامانش شنیده بود که 19 سالشه . اما بیشتر بهش می یومد . 
هیکلش بزرگ بود . با موهای سیخ سیخی که رو به بالا رفته بود .
سفره صبحونه رو جمع کرد. 
گوشه اتاق یک بسته ای رو بر داشت .

در خونه رو که می خواست باز کنه برای باباش فاتحه ای رو خوند . توی این یک سال کار هر روزش بود که موقع بیرون اومدن از خونه برای بابش فاتحه بخونه.
باباش مادرش رو خیلی دوست داشت .
بابا سر کار می رفت . 
اون هم مدرسه می رفت .
 مادرش هم توی خونه می موند .خیاطی میکرد .
باباش با پولی که از کار نقاشی ساختمون بدست میاورد زندگیشون می چرخوند
.پول خیاطی مادرش هم کمک خرج بود .
مادرش جوون بود و ترکه ای .روی طاقچه اتاق عکس مامان ، بابا بود . یه عکس دو نفری . 
مامان می گفت اینو اون اولای ازدواجشون تو مشهد انداختن .و هر وقت میدیدش برای بابا گریه می کرد .
مادر اون زمان خوشگل تراز الان بود . موهای بلند مشکیش که همیشه جلوش رو با یه گیره گل گلی می بست .
 همیشه آخر های روز که می شد مادرش رو میدید که می رفت پای میز آرایش. برای بابا آرایش می کرد .
لبهاش سرخ تر می شد . و ابروهاش پر رنگ تر . 
و خوشگل تر میشد . خیلی خوشگل تر . خوشگل تر از همیشه . 
بابا که اونو میدید یه لبخندی گوشه لبش میومد .انگار نه انگار که خسته برگشته خونه .
اما یادش میمود که هیچ وقت به روی خودش نمی آورد .
مادرش توی این یک سال شکسته شده بود .
از صبح تا شب توی خونه مردم کار می کرد تا بتونن اجاره خونه رو بده 
و یه لقمه داشته باشن که بخورن .
پسرک کش بسته توی دستش رو باز کرد.
هر روز توی خیابون ها ، پشت چراغ قرمز چهار راه ها .بعضی وقت ها هم توی پارک ها . 
دعا می فروخت . 

.

.

.

.

توی پارک نشسته بودم .
به این سالهای گذشته فکر میکردم. سالهای سخت که یاد اوریشون از خود اون روزهای سخت دردناک تره .
فیلتر قرمز سیگار بین لبهام جا خوش کرده بود .
توی افکار خودم بود که پسرکی اومد کنارم .
آقا دعا بدم .
دعا می فروشم . دور بسته ی دعاهاش کش بسته بود . 
13- 14 ساله بهش می خورد .
.لباس ساده کرم رنگ با یه شلوار پارچه ای 
که روی کفش کتونیش رو گرفته بود .
نگاهم به چشماش افتاد 
چشماش مثل پسر بچه ها نبود .
خسته بود .
صورت کشیدش رو بر انداز کردم . 
یادم اومد وقتی که می خوام خوب ببینم نگاه به گوشه لبها می کنم .
گوشه لبهاش رو به پایین بود .
یعنی اون مدتهاست که غمگینه .
توی چشمهای زیتونی رنگش نگاه کردم .
آقا تو رو خدا یه دعا بخر .
برای همه چی خوبه .
مشکل حل می کنه . زن شوهر میده – مرد زن می ده - بختت رو باز می کنه .برای فقر و تنگدستی – قرض و گرفتاری – دعای ظهور – دعای فرج -
آقا تو رو خدا بخر .
توی چشماش نگاه کردم .چشماش خسته بود .اما چشمهای یک پسر بچه بود . پسر بچه ای که چشمهاش برق می زد .

- همش چنده ؟
نگام کرد .
نگاهش چشمامو می سوزوند . 
نافذ بود و خیره .
همش؟ 
آقا قابل نداره .مهمون ما باشین .تو رو خدا 
همش قسم می خورد .
- خندم گرفته بود . بیشتر خوشم اومده بود – مثل کاسب ها حرف می زد .
مثل آدم بزرگ ها 
برای شما 5000 تومن می شه ؟ اما قابل هم نداره .
همش رو خریدم برای تمام بخت های باز نشدم.
برای تمام آرزوهام – تمام قرض هام .

.

.

.

.

.

.

دیگه داشت شب می شد . 
امروز خوب کاسبی کرده بود 
یاد مادرش افتاد 
و اینکه امروز رفته بود خونه آقا بهروز اینا
بازم تنش گر گرفت . قدم هاشو تند تر کرد . 
توی سرش تیر می کشید. ضربان قلبش تند تر شد .
یک دو بار دیده بود که شبها که مادرش از خونه آقا بهروز میاد گریه می کنه .
چند بار جویا شده بود اما هیچی از مادرش نشنیده بود .
اون روزها مادرش بیشتر خرج می کرد . 
یاد پسر آقا بهروز افتاد .
مادرش از اون بدش میومد. و هیچ وقت حرفش رو نمی زد .
مادرش هنوز خیلی جوون بود برای کلفتی توی خونه مردم .
چند باری به ماردش گفته بود نمی خواد بری اونجا. 
اما یاد اجاره خونه عقب افتاده میفتاد و اینکه صاحب خونه 15 روز مهلت داده بود که اجاره خونه بدن .
اون روز صدای صاحب خونه از پشت تلفن می یومد . همین که گفتم .اگه تو این 15 روز ندین اثاثتون توی کوچه است.
چند باری به مادرش گفته بود بزار بزرگ مشم. .خودم خرجت رو می دم .
پسرت که نمره .
دعا می فروشم .
کار می کنم.

یاد حرف مادرش افتاد که می گفت:

اگه پول بیمه بابات رو بدن  وضعمون خوب می شه .

مسئول اداره بیمه  اون ها رو که می دید نیشش باز می شد . هر وفت مامان می خواست بره اونجا اونو با خودش می برد .
یاد حرف هایی که هر روز به مردم می زد افتاد .
 دعا دارم .
مشکل حل می کنه . زن شوهر میده – مرد زن می ده - بختت رو باز می کنه – برای گرفتاری – حل مشکلات – قرض و بدهی - 
شاید این دعا ها برای خودش جواب نمی داد. وقتی یاد بدبختی شون می افتاد .احساس می کرد داره سر مردم رو کلاه می ذاره .دعاهاش کار نمی کردن . شاید هم میردن ولی نه برای اون .
چند کوچه ی بیشتر تا خونه نمونده بود . 
دم دمای غروب بود . سردش شده بود .
اما بدنش خیس عرق بود . 
در خونه رو زد . 
باز هم در زد . 
طاقت نیاورد .
سریع از در کشید بالا .
در حیاط رو باز کرد . 
تمام طول راه یکی با صدای خودش توی گوشش تکرار می کرد :
امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود
امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود.
پله ها رو دو تا یک کرد . 
نفس نفس می زد .
قلبش تند تند می زد 
دهنش خشک شده بود . و باز همون صدا : امروز مادر خونه آقا بهروز اینا بود.
برق اتاق خاموش بود .
در نیمه باز اتاق رو تکون داد.
صدای “جی ی ی ر ه “ در  اتاق اومد .
نور چراغ برق از توی پنچره رو به کوچه به اتاق می تابید . 
باد پرده رو تکون می داد . 
مادر؟
مادر؟
کجای ؟
خیلی ترسیده بود .مادر تو رو خدا کجای ؟
توی آشپزخونه مادرش روی زمین افتاده بود .
لباساش به هم ریخته بود.
چشماش رو بسته بود .
موهای پریشونش توی صورتش ریخته شده بود .
رنگ صورتش به کبودی می زد .
لب هاش مثل اون روزها که بابا می اومد قرمز نبود .
یک لیوان نصفه آب و یک پارچ خالی کنارش بود .
و یک عالمه ورق قرص خالی.
دنیا دور سرش می چرخید .
باز همون صدا توی گوشش می گفت: مادر امروز خونه آقا بهروز اینا بود .
یک برگه کاغد توی دست مادرش بود.
برگه  گله گله  خیس  شده با اشک  رو از دست مادرش دراورد .روی ورق جای قطره های اشک که خشک شده بود  رو می دید

مادر . . . 
توی نیمه روشنی آشپزخونه برگه رو با سواد کمی که داشت خوند .


“پسرکم برو پیش عموت توی شهرستان.
خیلی دوستت داشتم و دارم 
 خیلی . . . “

.

.

.

.

.

.

.

مدتهاست توی پارک نشستم . فیلتر قرمز سیگار بین لب هام جا خوش کرده . 
عمیق پک می زنم . 
و با هر پک دود خاکستری رو با تمام اندوه درونم بیرون میدم .
مدتهاست توی پارک نشستم و خبر از پسرکی که دعا می فروخت ندارم .
پسرکی که می گفت : آقا دعا می فروشم .
برای همه چی خوبه – برای اینکه زن شوهر کنه – مرد زن بگیره – برای بدبختی – برای قرض و بدهی –برای همه چی 
آقا تو رو خدا بخر .
آقا یه دونه بخر . . . . .

پی نوشت : همین امروز . و به یاد تمام فقری که پسرک ها و مردم این سرزمین می کشند .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
    comment نظرات ()