روزهایی که آخرش با یه خبر خوب می شه . - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

روزهایی که آخرش با یه خبر خوب می شه .

انگشتم درد می کنه . چه در محکمی بود . تا مدتی دیگه نمی تونم ساز بزنم .

می گم زدم گلدون شیشه ای که کمتر از بقیه گلدونهای توی اتاقم دوستش داشتم رو پرت کردم توی دیوار بالای میزم.

همه ی کتابها و و سایل روی میز خیس آب شد.

حتی نزدیک بود به سه تارم بخوره و بشکنه .

می گه عیبی نداشت خوب .اون وقت می شد گفت این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است .

می گم .نه بابا !!

این ساز شکسته اش صدا نمی دهد .

برای فردا لحظه شماری می کنم . تمام اتفاقات بد امروز فراموش .

پس کی فردا می شه . همه چی یادم رفته . کسی می دونه چطور باید ابراز . . .

 

ا ه . اصلا ولش کن .

 پی نوشت : نئشه گی  بعد از کلی خماری چه حالی می ده  . می فهمی که . . .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()