همه ی احساسات نچندان خوب - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

همه ی احساسات نچندان خوب

راست می گه ، حال من هم دست خودم نیست .

تمام عوامل دست به دست هم دادند . 

دیروز پی بردم که چرا مردم صبح روزهای جمعه میرن بیرون و ورزش میکنند.

روز جمعه ..توی ماشین . ناشتا نخورده . در حال کشیدن سیگار، نگاه کردن به ورزش کردن  مردم خیلی لذت داره .

امروز پی بردم که باید تغییراتی در زندگیم رخ بده . نمی دونم چقدرش به عهده خودمه . ولی توی این شرایط فکر میکنم که معلول اتفاقات اطرافم هستم .

چند روزی هست که متوجه شدم استعداد زیادی در جذب انواع دردهای روان تنی دارم . درد دست چپ ، کمر درد ، گرفتن رگ جاهای مختلف بدن ، خشک شدن گردن ، تیر کشیدن قلب ، تنگی نفس ،....اوووه  فراموش می کنم .

کلی زحمت کشیدم که به نماز جمعه برسم . دست آخر نماز رو انفرادی خوندم .

با شوق و ذوق تمام رفتم دانشگاه که کار امضای برگه ی آخر انصراف از تحصیل رو بگیرم .باز هم مسئول آموزش رایم رو زد .فردا می رم برای درخواست ادامه تحصیل .

هیچ خبری از هیچ کسی نیست . گوشی ها همچنان بدون پاسخ می ماند .

یک گلدان کوچیک گل فلفل خریدم . دلخوشی کوچیک اما قشنگیه . ولی همچنان حساسیت منو بیشتر می کنه .مثل خیلی از این دل خوشی های بزرگ که هیچوقت واقعی نیستند . ولی همیشه قشنگ اند و اندوه آور .

چقدرآهنگ زندگی بد آهنگ  می شه وقتی که ساز ها کوک نباشه .حتی اگه یه نوازنده خوب داشته باشه  .

وقتی که سزاوار نیستم بیشتر محبتم کن .چرا که بیشتر نیازمندم .

مصرف بنزین ماشینم بالا رفته .احتیاج به تنظیم موتور داره . نمی دونم موتور آدم ها رو کجا و چطور می شه تنظیم کرد.

به دوستام نیاز زیادی دارم . و بیشتر از اونها به خودم و بیشتر از خودم به جایی که هیچ کی نباشه ، حتی هیچ فکری ، حتی هیچ کسی .تنهای تنها حتی بدون تو . خودم رو میگم .

هیچ وقت گل های مصنوعی رو دوست نداشتم . گلهایی رو دوست دارم که اگر توجه هشون نکنی خراب بشن . زرد بشن ، و بریزن .

خدایا دارم می ریزم .

عادت بده نگاه کردن به گوشی تلفنم رو ترک نکردم .همیشه فکر می کنم که ممکنه کسی زنگ زده باشه که من منتظر تماس اشم . اما یادم میره که مدتهاست که دیگه کسی زنگ نمی زنه . که من بخوام منتظر تماسش باشم . 

دلم برای خیلی ها تنگ شده . یادش به خیر آخریش خودمم .

چقدر حرف دارم که بزنم . ترجیح می دم از انواع تبدیلات استفاده کنم . انرژی صوتی که در ذهن وجود داره به انرژِی مکانیکی که در انگشتان وجود داره برای تایپ کردن . ولی دوست دارم که به انرژی آبی که در اشک وجود داره تبدیل بشه . بیشتر از هر چیزی سبکم می کنه . یعنی فکر می کنم که بیشتر از هر چیزی سبکم می کنه . یعنی دوست دارم که سبکم بکنه . اما هنوز مطمئن نیستم . 

چقدر دوست داشتن هام تغییر کرده . چطوری می شه سر مربی تیم وجودمون رو عوض کنیم . یا حتی مدیر عاملش رو . وای چقدر تماشاچی توی من هست که همش دارن فحش میدن . سر تا پام رو به ... کشیدن ...حیا کن ... رها کن . تیم بدون ستاره رو دوست ندارم . تیم بدون محبوبیت رو دوست ندارم . تیم که حتی خوب بازی نمی کنه رو چه برسه به نتیجه رو هم از دست دادن . 

دیگه بسه . نمی خوام بنویسم . حرفی که معنی نداره چه فایده ای داره . تا فردا حرف  بزن .خودم می دونم . این ها رو می نویسم که خودم رو توی انبوه این نوشته ها گم کنم . خدایا دارم می ریزم .پاییز فصل سختی است برای تنها بودن .

مدتها پیش نوشته بودم  : باید به تنهایی بر تنهایی ام غلبه کنم .

می دانم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()