سیبی که گاز زده شد - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

سیبی که گاز زده شد

می خواستم بنویسم که خیلی احساساتی شدم. اما کسی نمی دونه .لئو می بینه که من عصبی شدم . و بیشتر بهانه می گیرم .اما باز هم نمی دونه . 

مشغول تماشای فیلم هستم . " i coud never your woman" تمام اتفاقاتی که باید بیفته و تمام اتفاقات افتاده شده  جلوی چشمام مرور می شه . انگار دارم دو تا فیلم می بینم . 

با لئو چند روزه که مشغول درست کردن چند تا داروی گیاهی هستیم . تک زنگ می زنه و میاد در خونه که داروها رو بهش بدم . چشمام اشکی . در رو باز می کنم .آروم اشک رو قبل از اینکه منو ببینه پاک می کنم .بعد از سلام می گه یه خبر بد می گم چی ؟میگه:

 

 

ا ز د  و  ا ج   کرد.

 

 

نفسم بالا نمی یاد . اشک هایی که هنوز خشک نشده بودن جون می گیرن . فکرشم نمی کردم . میگه این چند روز مشغول مراسم عقدش بوده . میگم با کی ؟ می گه . . . 

 

 

 

ناراحتم . و مقداری هم خوشحال . خوشحالی برای او . ناراحتی برای ...

 

بابا ظهر خونه نیومد . زیاد منتظرش شدیم . هیچی از گلوم پایین نمی ره . مادر تنها سر سفره نشسته . یه تیکه کوکو بر می دارم . سعی میکنم عادی باشم . کم حرف . همه چی تو سکوت انجام می شه . می خورم تا مادر فکر نکنه اتفاقی افتاده . زود از سر سفره بلند می شم . 

 

آرامش دارم . می دونم دیگه نباید نگران چیزی باشم . تکلیف که معلوم باشه بهتر از بلاتکلیفیه  . به سختی دکمه های روی صفحه کلید رو پیدا می کنم . روی چشمم رو چیزی گرفته . چیزی شبیه ... 

 

ربنا ... هر گلی زدی به سر خودت زدی . ریش و قیچی دست خودت . باز هم می گم چشم . این نیز بگذرد . 

 

سرم گیج می ره . فشارم افتاده . نمی دونم الان به چه بهانه ای از خونه بزنم بیبرون . دلم سیگار می خواد . دلم ... دلم .... دلم . . . . . 



شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو 

تو ای .... کجایی؟

 

پی نوشت : لطفا چیزی ننویسید.

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()