سفری برای آقای پروزنتور - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

سفری برای آقای پروزنتور

یکی از دوستان برای یک پیشنهاد به ظاهر عالی کاری منو دعوت کرده تهران . خودش قرار بود بره سه روزه بر گرده موندگار شد . میگه درآمد عالیه . زنگ زد گفت حالا که دیدم درآمد عالیه حیفم اومد تو که دوست خوبم هستی رو نیارم اینجا . کارش یه نوع بازاریابیه . با پورسانت عالی .گفت که امروز پونصد هزار تومن تو حسابش. می خوام تا نیم ساعت دیگه راه بیفتم . به احتمال زیاد یه دروغ سفید . بعد از اینکه بر گشتم می گم چی بوده . خودم که حدس می زنم چی باشه . اگه اونی که فکر می کنم باشه آتیش به پا می کنم . فعلا چیزی نمی نویسم . تا وقتی که بر گشتم . همه کارهامو تعطیل کردم . به دو دلیل دارم می رم تهران . پولش هم طلا باشه قبول نمی کنم . می خوام خواهری رو ببینم . براش نون برنجی ، کاک و نون گردویی خریدم . فردا به طرز سوپرایزی می بینمش :) دلیل دوم هم باشه برای وقتی که دوباره نوشتم می گم .

پی نوشت : حال من خوب خوب خوب .خیلی خوبم . ولی هنوز می دونم که . . . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
    comment نظرات ()