شادی های کوچیک - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

شادی های کوچیک

همیشه برام ،  کسانی که جلوی تلوزیون می نشستن با ادا و اطفار آدم های توش خندشون می گرفت عجیب بود. در خنده دار ترین صحنه ها که اونها قهقه می زدند یه لبخند کوچولو میزدم . اما راستش بهشون قبطه(؟) هم می خوردم . ته دلم قصه ام می گرفت . خوش به حالشون با این دنیای ساده شون .قشنگشون . بی آلایش شون .چرا هیچوقت برای من این قدر خنده دار نیست . 

مدتی تلویزیون که نگاه می کنم با کارهاشون می خندم . اون هم یهو یی . فیلم هندی می بینم گریم می گیره .اون هم از اولش .

اما هنوز نمی دونم دنیام چقدر ساده شده ، قشنگ شده . بی آلایش شده ؟

پی نوشت :زیبا بود و معصوم ، چشماش شهلایی بود  و برق میزد . صورتش تپل بود با چادر مشکی بلدی که به سرشکرده بود قدش رو بلند تر نشون می داد . با چایی اومد طرفم . فکر کردم  . . . اِ

چند قدم جلو تر رفتم ... یه پسر بچه بهم شیرینی تعارف کرد .دستش رو رد نکردم .چایی تعراف کردن ؛ شیرینی خوردن ؛  از خواب بیدار شدم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()