این چند روز - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

این چند روز

* نمی دونم آدم وقتی دستش به قلم نمی ره باید چکار کنه ؟ 

تنها راهش اینه که همین جوری بنویسی و بنویسی و خودت رو روی افکارت رها کنی .خوب من هم می خوام همین کار رو بکنم . 

* خواهری خودش مسائل رو باز کرد .و البته استقبال از اینکه کسی باشه که به جای اون اداره این موارد رو به عهده بگیره .

* زندگی در بعضی مواقع به جایی آدمو می کشونه که فکر می کنی الان در پایین یه دره هستی که هیچ راهی به سمت خلاص شدن از این وضعیت رو نداری .و احیانا من الان همون جام .

* نه اتفاق تازه ای که شور زندگی رو در آدم زیاد کنه . نه درس خوندن و نه دانشگاهی . زندگی یه روال ثابت رو میگره که فکر می کنی مثل پدرهایی شدی که همه ی کارهایی رو که باید تا حالا می کردن رو کردن ! و الان فقط باید منتظر باشن که بچه هاشون بزرگ بشه و هر روز فقط برن سر کار و شب برگردن خونه و شام بخورن و اخبار ببیننو بخوابن !

ابتدایی ترین احساسات و میل ها هر روز کمتر می شن .  و تمام احساسات عالم یه جایی بین گلو و قلب جمع می شه و غنه (؟) می شه . نمی ذاره همین نفس آروم و ساکنی رو هم که میکشی بی دغدغه از گلوت بیاد و بره . 

* من از اون دسته آدمهایی که درد دل می کنن و آروم می شن نیستم . معمولا درد دل ها به رنج ها و غصه هام اضافه کرده . خیلی هاشون رو نمی گم . و بعضی هاشون رو شاید یه جور که خودم هم متوجه نشم اینجا بنویسم . شما رو که م یدونم حتما متوجه نمی شین .  

* اعتقاد چندانی به امید های واهی ندارم که آدم با امید زنده است . در اتفاقات بد ترین حالت رو در نظر می گیرم .تا با کمی بهبودی اوضاع اتفاق خوبی رخ داده باشه !  همیشه به جای امید توکل می کنم . خیلی . خیلی . خیلی 

* چقدر دوست دارم پرواز کنم . هر چند وقت یه بار خوابش رو می بینم که می پرم و پرواز می کنم .مطمئنم یه روزی واقعی می شه . دیشب توی خواب یادم بود که قبلانا توی خوابم پرواز کردم . فکر می کردم بیدارم .و باورم نمی شد که این بار دارم توی بیداری پرواز می کنم . اما صبح فهمیدم بازم خواب بودم .

*نمایشگاه کتاب اینجا تموم شد . بیشترین کتابی که دیدم و توی اکثر غرفه ها بود کتاب راز بود با یک سی دی همراه . اما اتفاقات حواشی نمایشگاه هم معمولا جالبن . 

زیاد بودن دختر هایی که رادارهاشون کلا کار می کنه و پسر هایی که علاوه بر رادارهاشون جاهای دیگشون هم کار می کرد.

تیتر زدن کتاب قصه های  هزار و یک شب : دو تا دختر از کنارم رد می شن . اولی به اون یکی می گه ااااه . بیا بخریم .کتاب قصه های هزار و یک شب . دلنوازان  داره . شمس العماره داره . بعد هر دو  می زنن زیر خنده . 

یا مادری که دست بچش رو گرفته بود یه پسر شیطون و مامانی . می گه مامان جون بجای نگاه کردن به مردم بیا یه کم کتابها این جا رو نگاه کن . 

یا یه غرفه  که ازش قیمت یه قرآن که با شرح واژگان رو پرسیدم بهم گفت دوازده هزار تومن . می گم آقا جون این کتاب رو یک ماه پیش هشت و نیم می دادن . خواستم بخرم تمام شد . می گه داداش کتاب مثل طلا می میمونه. کاغذ گرون شده و هر روز قیمت کتاب داره بالا تر می ره .تازه کتاب قرآنه ها ! این کتاب هم چاپ جدیده گرون شده . 

نگاه صفحه آخرش می کنم . هم چنان چاپ اول است . 

دو روز بعد رفتم پیشش که کتاب رو بخرم . میگم آقا این کتاب رو چند فرمودین ؟ 

از پشت میز کتابها یه نگاه به تیپ و سر ولباسم می کنه . می گه چهارده تومن آقا . میگم آره . یادم نبود کتاب مثل طلا می مونه. دو روز پیش گفتین دوازده تومن . 

آها . شما بودین . اون با تخفیفش بود . اینم تخفیفش بیاد روش میشه همون دوازده تومن . 

* و بالاخره اینکه چند روزه که این مسئله فکرمو مشغول خودش کرده. چطور می شه که بعضی خانوم ها  هم برابری حقوق زن و مرد می خوان و هم حق طلاق می خوان از اون طرف هم مهریه بالا ( یا حتی معمولی اش رو )  از قلم نمی اندازن ؟ یک بام و دو هوا رو برای این جور وقت ها گفتن یا اشتباهی این وسط ها شده . 

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
    comment نظرات ()