الو : من همون منم - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

الو : من همون منم

حتی نمی تونم صداش رو با تمام زیر و زبر ها و لحنش بشنوم.بالای بالای میری یهو بوم . صدای مغرت میاد که پهن شده روی آسفالت .

شکه شده بودم .نمی دونستم توی اون لحظه که برای اولین بار که قرار بود صداش رو بشنوم چه اتفاقی میوفته . حتی نخواست که کوک صداش رو بشنوم . "دو" ها "فا "می زند ."می "ها "لا " می زند و من مانده ام که باور کنم که این همان است یا نه .

خاطره ای که مثل رعد از جلوی چشمام گذشت ، نذاشت که حتی بتونم حرف بزنم .یاد روزی افتادم که من حرف میزدم و اون بوق می زد تا من بتونم منظورش رو از لابه لای بوق های ممتد و منقطع بفهمم .

همه ی اینها یادم افتاد و یادم افتاد که دوباره ، شاید ، ممکنه ،نکنه ، همه چی دوباره تکرار بشه وفتی که تو بی صبرانه منتظر یه اتفاق مهمی . . .

ساکت موندم و قلبم ریخت و اون شاید نمی دونست که چه زخمی توی قلب من دوباره سر باز کرد . و من هیجان زده بودم

 

 

منتظرمی مونم . مثل انتظار سخت کیفر . مثل انتظار سخت اینکه قاضی با تصمیمش چه ویرانه ای بر جا گذاشت .مثل  انتظار سختی که برای تشکیل شورای دانشگاه کشیدم . مثل انتظار سختی که هر چند وقت یک بار میاد که لئو خوب بشه و دوباره سلامتیش رو بدست بیاره .مثل انتظار سختی که صدا هایی که هیچ وقت دیگه تکرا نمی شه رو بشنوم .

یه بنده خدایی داشت امروز خاطره ای رو برام تعریف می کرد که چطور بچه اش رو از زندون نجات داده بود روز قبل از اینکه جلسه دادگاه تجدید نظر برگزار بشه .و من در تمام مدتی که حرف می زد سعی می کردم که به خودم فکر نکنم .و حرفهای اون گوش بدم و اینکه اون سه ربع تمام رو به روی درب خونه شاکی پسرش منتظر بود و بعد از انتظارش این جمله رو گفت که نزدیک بود بغضم بترکه .

النتظار الاشد من الموت

 

بازم دمت گرم . جمیعا و رحمت الله

پی نوشت : چه حس بدیه که حتی فکر کنی توی جمع کل وبلاگ های اینترنت بجر اونهایی که زرد می نویسند ، نوشته هات به طرز خجالت آوری غیر قابل درک اند .می شه گفت بار ندارند . و فقط خودت با خودت حرفهایی رو می زنی که از  کنج خاک گرفته مغزت هم بزور می تونی بیرونشون بکشی. نگران

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
    comment نظرات ()