آمپول زدن و باقی ماجرا - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

آمپول زدن و باقی ماجرا

 

دکتر در حال آمپول زدن به من است . قبل از اینکه او بیاید و خودش آمپول بزند کپسول آمپول و آب مقطر و سرنگ را تحویل خانم منشی داده ام تا آماده اشان کند . و از من هم می خواهد تا خودم را آماده کنم .منظورش رو به خوبی می فهمم .

آمپول زدن

قبل از اینکه دکتر را ببینم آمپول سر به هوا که مثل سیگار قبل از روشن شدن با نوک دو انگشتش گرفته می بینم که از پشت پرده کشیده شده به دور تخت بیرون می آید .

رطوبت الکل را حس می کنم . حالا سوالهایش شروع می شود . یاد نــکیر و مــنکر می افتم .با این سوال های عجیب و غربیش . بدون اینکه بخواهی فکر کنی جواب ها توی ذهنت می آیند .

چند سال داری ؟ الان چکار می کنی ؟ زن گرفته ای یا نه ؟( انگار خودش می داند که جواب من نه است )چرا تا حالا زن نگرفته ای ؟ ها؟ 

صدای لئو از آن طرف تر می آید . هه !! چون  بهش ندادند آقای دکتر .(حالا تو هم خودت رو توی این هاگیر واگیر پیش دکتر لوس نکن . آی  )

.

.

یک دفعه توی همه ی این گیرو واگیر ها یاد اینجا می افتم . وبلاگم . راستی چندین سال است که اینجا می نویسم . اگر جای همه ی اینها زن میگرفتم ، بچه دار می شدم . الان لا اقل یک کوچولوی گوگول مگولی داشتم که 5 سالی داشت . نزدیک مدرسه رفتنش بود .یک بار من می بردم .یک بار مادرش . توی راه مدرسه براش . . . .

.

.

 

پاشو آقا جون تموم شد ، پاشو ! خوش گذشته یکی دیگه هم می خوای ؟

 

پی نوشت : لئو تعرفی می کرد . این آخری ها که آنفولانزای خوکی و مرغی( هنوز بزی نیامده بود ) بالا گرفته بود یک نفر با یکی  از این ماشین های وانت گوشه خیابان پارک کرده بود . بلند گو گرفته بود دست و داد می زد چه دادی . آی مردم بیاین . دوای آنفلانزا رسید . بیا دوای هر چی آنفولانزا رسید . مردم هم طبیعتا جمع شده بودند ببینن چه خبره . بعد هرکی رو میدیدیم که نایلون لیموشیرین دستشه داره می ره خونه . لامصب یک بار وانت لیموشیرین رو همین جوری یک شبه فروختش.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
    comment نظرات ()