مچ گیری در کازابلانکا .. . - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

مچ گیری در کازابلانکا .. .

زنگ در خونه رو می زنم کسی خونه نیست و من هم کلید  رو با خودم نیاوردم .

سویچ ماشین رو هم توی خونه گذاشتم .پس با بی بنزینی همون بهتر که نمی تونم با ماشین برم دوری بزنم . ساعت حدود ٧ غروب . هیچ کار مفیدی توی این زمان نمی شه کرد . حوصله توی بازار گشتن هم نیست . شماره مادر رو می گیریم . می گم کجایی من پشت در موندم . می گه که رفتم خرید و تا ١۵دقیقه دیگه  بر می گردم .خوب باید یه کاری کرد . اول سراغ موجودی توی جیبم میرم.   دست توی جیب عقب شلوارم می کنم . کیف پولم رو در میارم . یه دو تومنی توشه .یه حس تکراری رو دوباره دارم تجربه می کنم ، نمی دونم چه سری هست هر وقت پشت در می مونی دست شویی ات می گیره . تا کار بالاتر نگرفته سعی می کنم هر چه سریع تر از جلوی درب خونمون دور شم . با خودم فکر می کنم که تا این ١۵ دقیقه بگذره بهتره برم کافی شاپ سر کوچه مون .

فست فود +  سیب زمینی سرخ کرده + کافی شاپ

طبق یه عادت قدیمی قبل از اینکه داخل مغازه بشم دوباره جیبم رو چک می کنم تا مطمئن بشم که پول باهامه . خوب من عاشق سیب زمینی سرخ کردم . و قاعدتا اونو سفارش میدم. چند نفر روی صندلی های جلو نشستن و منتظر سفارششون هستن . موبایلم دستم . می رم به سمت یکی از صندلی ها که بشینم . نگاه یه خانوم که چند قدم اون ور تر نشسته سنگینی می کنه . نگاه نمی کنم .از لابه لای صندلی ها رد می شم یه جای دنجش رو پیدا می کنم . متوجه هستم که هنوز داره نگاه می کنه . بی تفاوت راهم رو ادامه می دم . موبایلمو در می یارم . وصل می شم به اینترنت تا سفارش حاضر بشه . دیگه هواسم به دور و برم نیست . چند دقیقه ای گذشته .صدایی از پشت پیشخون می یاد ، آقا سیب زمینی تون حاضره .

یه نفر سیب زمینی رو با یه سس توی بشقاب جلوم  می ذاره .لحظه ای که سیب زمینی سرخ کرده رو میاره  سرم رو بالا می گیرم و تشکر می کنم .توی این لحظه است که به خودم میام و چشمام به یه نفر می خوره  . . .

چشمام از تعجب گرد شدن . خانومی که رو به روم نشسته و همش داره نگاه می کنه .. ...

مامانمه!!

هر دومون بی اختیار خندمون می گیره .سرخ و سفید میشیم و راه فراری هم نیست .   حالا کی مچ کی رو گرفته نمی دونم . (فکر کنم مچ من گرفته شده البته ). پیش خدمت مونده چرا ما داریم می خندیم . من می گم اینجا چکار می کنی ، مامان هم می گه تو اینجا چکار می کنی؟ فعلا هر دومون داریم خنده هامون رو می خوریم و سعی می کنیم معمولی باشیم . اما کار سختیه و دونه دونه این خنده ها از دستمون در می ره .مامان پیتزا سفارش داده و معلومه که قصد تک خوری نداشته ! تا پیتزایی که مامان سفارش داده حاضر میشه ، بهترین کار رو می کنم و از آقا هه می خوام که یه چنگال دیگه بیاره تا ما این سیب زمینی رو با اعمال شاقه دو نفره  بخوریم .

 

توضیح تیتر مطلب : باید اسم بعضی جا ها رو عوض کرد تا شناخته نشن .مثلا یه جایی بین خونه ما تا خونه لئو هست که ما بهش می گیم "صفر مرزی" ( که وسط راه خونه ما تا اونهاست )که به خلاصه به اون میگیم "صفر " وقتهایی هم که قرار می ذاریم به خلاصه می گیم مثلا ساعت فلان بیا صفر . تا مدتها برای کسایی که می شنیدن سوال بود که این صفر چیه ؟ کجاست ؟ چی می گن اینا ؟

حالا شما هم می دونید که کازابلانکا کجاست

پی نوشت : وقتی دارم باهات تلفنی حرف می زنم تا وقتی که جواب خداحافظی ات رو ندادن لطفا گوشی رو قطع نکن / .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()