به دادم /دادش رسید ... به یادم رسید/ بود / است ... ! - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

به دادم /دادش رسید ... به یادم رسید/ بود / است ... !

به خیر گذشت . توی تبلیغات تلویزیون دیده بودم که بعد از هر توپی بچه ای می آید . . .

بابا هم کنارم نشسته بود. پامو با تمام توانم روی ترمز گذاشتم . دستمو دادم سمت راست . سرعت کم بود . اما هر چی باشه اون بچه بود . لحظه ای که سپر ماشین بهش خورد هنوز جلوی چشمامه . به محض اینکه زمین خورد بابا رفت سراغش . با صورت زمین خورده بود . به گریه افتاده بود . سریع تر از اونی که فکر کنم صورتش پر خون شد . بیشتر از این که بخوام دست پاچه باشم  اعصاب خورد شده بود که این بچه رو این جوری توی خیابون ول کردن که به خاطر یه توپ پلاستیکی بپره وسط خیابون . بابا دستش رو گرفته بود و اونو بردش در خونشون . در خونه شون که باز شد پنج ، شیش نفر از تو حیاطشون اومد بیرون . مادرش شروع کرد به زدن توی سر و کله خودش .


چند دقیقه ای گذشته . بقالی سر کوچه داره تیز بازی در میاره شماره ماشین رو که کنار خیابون خاموشه روی یه کاغذ یادداشت می کنه . احتمالا اینو از توی فیلما یاد گرفته .یادش می یوفته که من فرار نکردم و می خوام که بچه رو به بیمارستان ببرم .توی حیاطشون می رم . به مادرش می گم صورتشو بشور تا ببریمش بیمارستان . یکی از اون ور داد می کشه . نه نمی خواد ، همین جور ببرینش. فکر میکنم که طرف فکر کرده که اگه صورت خونین و مالین بچه رو بشورن علائم جرم از بین می ره . پدر بچه با بچه میاد . هر چی مادرش می خواد بیاد نمی ذاره . یه مادر بزرگ هم توی خونه بود که می گفت هیچی نشده .  نگران نباشید .

توی راه دو تا پلیس رو  می بینم . آدرس نزدیکترین بیمارستان رو برای تصادفی ها می پرسم .

به نگهبان می گم که تصادفی داریم .توی ماشین رو نگاه می کنه تا مطمئن بشه و در رو باز می کنه . یه راست می رم سمت اورژانس . توی ماشین بچه حرف می زنه و می گه که سرم درد می کنه . صورتش همین جوری خونیه . و جلوی لباسش تا پایین پاهاش خاکی شده .نگاه کفشاش می کنم هر دو جلوی انگشت شست پاره شده . صورت نحیفی داره . بعدا فهمیدم که کلاس دوم دبستان .

بچه رو پیش دکتر می بریم . نگاه می کنه و می خواد که صورت بچه رو بشوریم . من می رم که کارهای پذیرش رو انجام بدم. باباش می گه دفترچه اش رو یادش رفته . بیمه شون روستایی بود . اگر هم که بیارمش قبول نمی شه . تصادفی ها ازاد پذیرش می شن . این رو مسئول مربوطه بهم می گه .

عکس از سر می خواد .چند تا راهرو رو رد می کنیم تا به محل رادیو لوژی برسیم.  تمام اتاق های رادیو لوژی درهاشون بسته. بر می گردم . دکتر زنگ می زنه به نگهبانی و می خواد که page کنند . دوباره می رم قسمت رادیولوژی خبری  نیست . دوباره پیش دکتر . دوباره یه تماس دیگه . سر راه می رم قسمت نگهبانی ، میگه بلندگو خرابه . میرم پیش مسئول دکتر ها . می گه صداش کردیم . الان میاد و بالاخره موفقم می شیم که بعد از یه ربع آقای سوپروایزر رو ببینیم ( خودشون می گفتن اسمش همینه) . تا عکس میندازن میرم که چیزی برای بچه هه بخرم . بوفه بسته است . از جلوی بیمارستان کیک و ساندیس رو بیشتر از قیمت معمولش می خرم . عکس رو نشون دکتر میدیم . نگاه می کنه . زیر نور مهتابی .البته هنوز هم بیرون ماه کامله . مهتاب زده تاج سر کاج ، پاشویه پر از برگ خزان دیده زردست .اینها به فکرم میاد یا شاید به فکر دکتر که نگاه عکس می کنه و داره با تلفن حرف می زنه .عکسش سالمه اینو دکتر بهمون می گه . و من فکر می کنم که منظورش از این جمله که عکس سالمه چیه ؟ خودش یا عکسش یا عکس خودش سالمه . منظورش رو گرفتم . ( همون عکس سر پسره سالمه ( سر توی عکس سالمه )) تا حالاش به خیر گذشته . اما احساس می کنم که الان وقت دعاست .  توی دلم چیز هایی رو که بلدم می خونم . دکتر ادامه می ده که خوبه ، چیزیش نیست . "گلاب به روتون " استفراغ نداشته؟ . . . . نه !‌ باید تحت نظر باشه . تایم فوتسال داره شروع می شه جمعه ها این وقتها می ریم فوتسال . حالش  که خوبه . چرا نمی ذارن بریم این فکر ها توی سرم میاد .به خودم جواب می دم . بشین بینیم بابا . برو خدا رو شکر کن بچه سالمه . فوتسال بخوره تو . . .

بابای بچه داره سیگار می کشه . احتمالا اعصابش خرابه . کم حرف تر از اونیه که مامانش به نظر می یومد . بابام رو به روم وایساده . با بچه  هه حرف می زنه . خوبی عمو جون .من نگای بابای بچه می کنم و احیانا من هم دلم می خواد که توی این وضعیت اسف بار و اعصاب خورد ( نیمچه تصمیمی گرفتم که ترویج دخانیات نکنم . پس نمی نویسم که چی دلم می خواست )...

دلت درد می کنه ؟ اینجا ؟ اینجا چی ؟ راست بگو . مطمئنی؟ اونقدر محکم  دل بچه رو فشار می ده که اگه دل و شکم منو فشار می دادن درد می کرد اما بچه هه دردش نمیاد . دکتر می گه برای اطمینان سونوگرافی هم بشه . اینجا نداریم برین بیمارستان امام رضا .

حتما آقای دکتر .آقا باید زنگ بزنیم پلس بیاد تا بچه ترخیص بشه . پدر بچه مونده چیکار کنه . دکتر خوب راهنمایی می کنه . زنگ می زنه ١١٠ و آدرس محل تصادف رو میده که پلیس بیاد .

دکتر با مهربونی خاصی که حیانا بعد از وضعیت من دیده و البته حال بچه هم خوبه و تمام ساندیس رو تونست که یه نفس بالا بکشه و لب به کیک max شکلاتی که براش خریدم هم نزده و برای مدرسه فرداش نگه داشته و هیچ جاش درد نمی کنه اما همش اشک بی صدا از چشماش می یاد ،  تصمیم می گیره که بگه : که اگر مشکلی نیست و شما شکایتی ندارین می تونین برین .پدر بچه هم  قانع می شه و ما راه می یوفتیم که اونا رو ببریم در خونشون . بیشتر راه رو اومدیم . بابای بچه یادش می یوفته که عکس رادیو لوژی رو یادش رفته و ممکنه که بعدن به دردی بخوره . برای خورشید گرفتگی و می خواد که برگردیم . و من با کمال میل ! بر می گردم . الان اگه لئو بود میگفتم توی این بی بنزینی فدای سرت که یادت رفته . و باز با کمال میل بر می گشتم .

مادر بچه خوشحال که بچه اش سالمه . اما مطمئنم یادش می ره که باز به بچه اش نشون بده که چطور از خیابون رد بشه . یا برای یه توپ دنبالش نپره وسط خیابون .اگه چیزی از کسی خواست لطفا بگه  و پس از اینکه کسی کاری رو براش کرد تشکر کنه .(اشتباه شد اینا مال جای دیگه بود ) و هم چنان فکر سیر کردن شکم بچه است و آن کس که دندان دهد نان دهد . و من هم خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که به خیر گذشت . هم برای اون بچه و هم برای من و خانواده هامون .

لئو رو توی سالن می بینم . با اطلاعات غلطی که سهوا در مورد ساعت آزمونش داده بود از آزمون علمی کاربردی جا مونده و من الان متوجه می شم . روی کارتش رو نگاه می کنم ساعت شروع رو نوشته و اون هم اینو نخونده .و این چیزی از خجالت من کم نمی کنه .

 روز خوبی بود همه چی به خیر گذشت . فقط یه مشکل کوچولو وجود داشت و اون هم طبق معمول جمعه ها دلتنگی های بعد از ظهر بود که اونو هم دیگه کم کم داریم بهش عادت می کنیم .

پول داربست رفت  . تصمیم گرفتم داربست حیاط رو ان شا ء الله با  پولی که برای سهام عدالت سال آینده می دن ردیف کنیم .پول سهام عدالت امسال رو نمی تونم بگم صرف چه کار مثبتی شد .  

توضیح : نویسنده مطلب در حال حاضر در حالت اتصالی به سر می برد . این گونه نوشتن در این حالات روحی هم قبلا از او دیده شده . نوع حاد تر آن در روزهای سخت زندگی که هنوز آبدیده تر نشده بود از او دیده شده .اینجا (+

توضیح 2: حال بچه کاملا خوب است . خون ریزی سرش هم به خاطر سنگ ریزه های روی آسفالت بود . هیچ جایش درد نمی کند . اما پیش خودمان باشد لحظه تصادف گفتم خدای نکرده زدم کشتمش .  جای شکرش هزاران بار  باقی است .

پی نوشت |:  برم بخوابم. . .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()