شیرینی های زندگی - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

شیرینی های زندگی

بازی تموم شده . بچه ها دارن کل کل های توی زمین رو توی رخت کن هم ادامه می دن . یکشون که کنار من وایستاده و داره لباس هاشو عوض می کنه می گه خوبه حداقل این بازی فوتسال رو می کنیم و یه کم از فکر و مشکلات بیرون جدا می شیم .

سین :نمی دونی چقدر مشکل دارم .

من :آره واقعا مشکلات زیاده .

سین : ولی هیچ کی اندازه من مشکل نداره .

من :حاضرم باهات تک تک بشمرم خودت توی چند تای اولش بگی بسه

سین: بابا جان تو خودت می دونی خونه ما کجاست . الان باید تا اونجا برم ولی خونه شما . . .

یه ماشین زیر پاته . . .

حداقل ١٠ میلیون پس انداز داری ،تازه من باید برم دفترچه سربازی بگیرم .

.

.

.

.

 

من : آره . راست می گی حق با تو .

پی نوشت : فردا پدر بچه ای که بهش زدم شکایت ازم می کنه  . باید برم بیمارستان . از اون ور باید برم دادگاه پیگیر کارهای ناتمام دادگاه باشم و از قاضی پرونده به خاطر تمام زحماتش برای حکم عادلانه ای که داده و حتی نمی دونه چی به چیه تشکر کنم .و قبل از همه اینها برم کلانتری محل برای کارهای دفترچه سربازیم. ماشین هم که نمی دونم چه اش شده پول افتاده توش باید برم مکانیکی درش بیاره .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    comment نظرات ()