دوره تکمیلی سربازی و کسر خدمت - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

دوره تکمیلی سربازی و کسر خدمت

4 روز تمام برای دوره تکمیلی سربازی به یک پادگان نظامی خارج از شهر رفته بودم. با گذروندن این دوره  15 روز قبل از تاریخ اعزامم دیگه از دوره آموزشی که حداقل 45 روز طول می کشه و توی این 45 روز هم از مرخصی خبری نیست راحت شدم  .و البته با قانون جدید دو ماه هم علاوه بر اون از سربازی کم می شه . چون که شامل کارت سبز و پایان نامه گذروندن دوره می شه.

این دوره رو پس گرفتن مدرک دوره مقدماتی بسیج که لازمه اون گذروندن درس آمادگی دفاعی 1 در راهنمایی و آمادگی دفاعی 2 در دبیرستان و البته داشتن کارت بسیجی فعال هست رو می شه گذروند . و معمولا سالی یک یا دو بار برگذار می شه . 

این دوره زیر نظر سپاه هست و افرادی که سربازی شون سپاه بیفتن یا بخوان که سپاه بیفتن می تونن این دوره رو بگذرونن . البته با قانون جدید از این به بعد تنها کسانی می تون سربازی رو در یکی از مراکز زیر نظر سپاه باشن که گواهی دوره تکمیلی رو داشته باشن . تا بتونن قبل  از دریافت کد اعزام به خدمت  با ارائه مدارکشون دوره سربازی رو جای مد نظرشون بیفتن. 

توی این چهار روز به همه یک دست لباس کامل پلنگی با پوتین دادن (که البته آخر سر پس دادیم ) .دوره میدان تیر با تفنگ کلاش  با تیر جنگی  . آموزش تکنیک های حمله و پشتیبانی با تیر های گازی . یک روز صبح هم از اول صبح ما رو بردن کوه  که تا ساعت  12.30 ظهر طول کشید . وسط کوه توی دره بودیم که با یه برنامه از پیش تعیین شده از یک طرف کوه بهمون حمله کردن . چند نفر رو توی کوه مستقر کرده بودن که از یک سمت به سمت دیگه تیر می زدن . خیلی هیجان انگیز و جالب بود . هممون غافل گیر شده بودیم . صداهای مهیبی می یومد . که با بر خورد به کوه منعکس می شد . صدای شلیک گلوله و آر پی جی توی کوه  چند برابر می شد . چند تا خمپاره رو هم به اونطرف کوه زدن که منو یاد بازی های کامپیوتر و ایکس باکس می انداخت .اول صدای شلیک بعد انفجار و دوباره انعکاس صدا بود و ریزش کوه . آخر سر هم هر چی مسئولمون سوت می زد که آقا دیگه بسه . سربازه ول کن نبود . تا همه تیر ها رو تموم نکرد دست بر نداشت . 

شب ها هم که موقع خوابیدن اردوگاهمون مثل اردوگاه اخراجی ها می شد . چند نفر اونورتر  عمو زنجیر باف می خوندن . دو نفر اینور میزدن توی سر و کله ی هم . یکی دنبال نخ و سوزن می گشت . چند نفر جوک می گفتن . یکی "ملوانان ، ملوانان "می خوند .خلاصه کلی فیلم داشتیم تا بخوابیم . ما گروهان یک بودیم و البته با این اوصاف منظم ترین بین دو تا گروهان دیگه . لات گروهان شده بود ارشدمون. و از این بابت خوب بود که دیگه خودش آشوب نمی کرد . چند تا بچه باحال هم بودن که همین جور نگاهشون میکردی یاد شهید همت و اخوان می افتادیم . به قول معروف " پرچه نورشون " می یومد . هر کاری هم کردم که از یکیشون عکس بندازم راضی نشد . بهانه میاورد که من بد عکسم  و عکستون رو خراب می کنم .( حیف شد واقها ) . موقع تقسیم غذا رو که دیگه نگو که چه خبر می شد . دو روز اول خودم رفتم تا کسی حق کسی رو نخوره . غذا هم کم نیومد . اما دو روز بعد ارشد گروهان دارو و دسته خودش رو جمع  کرد و برای تقسیم غذا آورد . به همه کم غذا می دادن .آخر سر هم همیشه کلی غذا می موند که بین خودشون تقسیم میکردن . یه دوربین دیجیتال هم برده بودم که کلی عکس انداختم . ان شاء الله بزودی بعضی عکس هاشو که مشکل خاصی نداشته باشه توی وب می ذارم . یه مسئله جالب دیگه این که کلی دوست پیدا کردیم . از بچه های مثبت و اتو کشیده ها گرفته تا بچه مذهبی ها که توی حسینیه و دعا خونی و زیارت می دیدیمشون . از شلوغ کن ها و لات ها گرفته تا سیگاری ها که آخر شب حلقه های رفاقتشون از همیشه مستحکم تر می شد . یه عده هم بودن که به قول بچه ها همیشه سر "تُک پا" بودن. یکیشون یه بچه چاق بود که بچه ها سر به سرش می ذاشتنو بهش می گفتن گروهبان گارسیا. یکی دیگه هم بود که اذیتش می کردن ولی خدایی بچه خوبی بود . یه سرباز هم توی حسینیه بود که هم اذان میگفت ، هم مکبر بود .هم دعا می خوند .آچر فرانسه اونجا بود .بچه باحالی بود که ما بهش می گفتیم آقای" صدا سیما ". آخر سر هم با یکی از بچه های دژبانی رفیق شدم که تونستم پوکه بیارم بیرون برای یادگاری .

پی نوشت : اگه می خواستم خاطرات دبیرستان و دانشگاه رو هم بنویسم تا حالا یه کتاب شده بود .

پی نوشت 2 : در 30مهر89  ویرایش شد . 2 عکس از دوره گذاشتم .


 

دوره تکمیلی بسیج+سرباز

 

 

دوره تکمیلی بسیج+سرباز+تیر اندازی

   + کسی معمولی تر از همه ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()