مغرور بودم - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

مغرور بودم

مدتها بود که تو سوم شخص غائب بودی .

و من همیشه تو را اول شخص مفرد می خواندم .

 

مدتهاست که تو دست در دست پاییز داده ای . 

برگ ها می ریزند .

چه کسی اهمیت میدهد به این همه برگ .

 

چقدر مغرور بودم 

که یکباره نه،  بارها به تو گفته بودم " عزیزم ،دوستت دارم "

 

شنیده بودم که بزرگ شده ای .

آنقدر که دیگر دوستت دارم ها

برایت شکل بازی های بچه گی را می دهند.

 

مدتهاست که کابوس می بینم 

هر شب یکی از همین آدم بزرگ هاست .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()