When she grew I knew the meaning of love - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

When she grew I knew the meaning of love

داشت می رفت 

یادش رفت یا نمی خواست چیزی بگوید را نمی دانم .

 

مکث کردم . قبل از اینکه نگاهش کنم زهر خندی زدم

گفتم خودم به جای تو این را می گویم :

"رفتم مگو که وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود...‏"


کمی مکث کرد . شاید داشت فکر میکرد .

اما قبل از اینکه نگاهم کند به راه افتاده بود .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()