به سلامتی سه کس: سرباز و غریب و بی کس :) - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

به سلامتی سه کس: سرباز و غریب و بی کس :)

وقت رفتن که می رسه تازه آدم یادش میوفته که چقدر کار بوده که باید انجام می داده ، و انجام نداده .هر چند این رفتن ها که موفت است . اما عمری همین طور می گذره .

شنبه روزیه که باید برم حوزه نظام وظیفه .شنبه روز اعزام سربازیمه. توی این چند روز کلی اتاق و کمد و قفسه کتابها  و جاهای دیگه که به من مربوط بود رو دوده گرفتم . معمولا اتاقم مرتبه . اتفاقی که معمولا توی اتاقم می یوفته اینه که وقتی که بی حوصله باشم به سرعت نور تبدیل به بازار شام می شه .هر چند وسواسم توی مرتب بودن اتاق باعث می شه که این اتفاق زیاد طول نکشه .

اما یه کشو دارم که واقعا دوست دارم که همیشه نا مرتب باشه . یعنی کیف می کنم که نامرتب باشه . همه چی هم توش پیدا می شه . از قند و شکلات و انواع خورنی ها گرفته تا انواع شارژر موبایل بگیر و کارتهای بانکی و  منگنه و خمیر دندون و عینک آفتابی و فیش بانکی و سیم برق و  غیره . یه روز خواهری اومده بهم میگه می دونی که چرا دوست داری این کشو همیشه نامرتب باشه . میگم جانم بگو ، بهم می گه آخه هر وقت چیزی رو بخوای میری سراغش . وقتی که توشو میگردی و چیزی رو که خواستی پیدا می کنی با این شعفی که در تو می بینم فهمیدم که حس کشف چیز جدید بهت دست می ده !" شناخت رو دارین !

 

سربازی

در مورد سربازی هم به اینجا رسیدم که بعد از کلی گشتن و پرسو جو یه آشنا پیدا کردم که با خودم بردمش پیش سرهنگی که روز تقسیم سربازها ،وظیفه تقسیم با اونه .

همدیگر رو که دیدن از دور دستاشونو به نشونه در آغوش گرفتن باز کردن . دوتا ماچ یه ور یه ماچ یه ور دیگه . از احوال پرسی که گذشتن رسیدن به من . قضیه رو برای سرهنگ که گفت یه نگاه سر تا به من می کنه

بهم میگه :" نگران نباش جوون . جای بدی نمی فرستمت . تیپ ۴ نبی اکرم ."

مگم دست شما درد نکنه . زحمت می یوفتین .حالا این تیپ ۴ کجا هست .

روشو می کنه به آشنامون بهش می گه ازش معلومه روحیه شهادت طلبی داره لب مرز توی جوانرود .

ما رو می گی عین خیالمون که نبود . اصلا هم یاد پژاک و این حرفا که نیفتادم.

از اتاقش اومدیم بیرون . آشنامون می گه ناراحت شدی ؟ میگم کی ؟ من . اصلا .

میگه اون که کاملا معلومه . ولی نگران نباش ." حالا خودش هم بنده خدا نگرانی تو صورتش موج می زد . "میگه احتمالا داشته باهات شوخی میکرد " خوشم اومد گفت احتمالا .

میگم خودم که برام فرقی نداره . فکر مامان بابام . خواهری از اون ور دانشجو و پیششون نیست . حالامن هم برم که دیگه هیچی .

نتیجه اخلاقی : یا اصولا دنبال رابطه نگردید . یا اگر گشتید و کسی را گیر آوردید آنقدر این رابط تان را از انواع ایکس لارج انتخاب کنید که اتفاقات مشابه سرتان نیاید .

( یادیه بار نمره گرفتن پایان ترم افتادم. یکی رو بردم پیش استادمون . اون هم نامردی نکرد نمرم رو از اونی هم که گرفته بودم کمتر کرد . درسم که 4 واحدی و باقی ماجر

حرف آخر  : یا با فیل بانان نکن دوستی     یا خانه ای اندازه ی فیلهاشان بساز

100 چوب؛ همین جا خواهم ماند .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()