شبهایی که صبح نمی شود - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

شبهایی که صبح نمی شود

٨ تا ١٠ شب.

۴ تا ۶ صبح پست دادم .

فاصله بین برجک ٢ تا برجک ٣.

نگهبان شب میاد. براش ایست می کشم . سرش رو از توی شیشه ماشین میاره بیرون . بهم میگه ندیدی دو نفر از سیم خاردار ها رد شن بیان داخل . می گم نه . می گه مطمئنی ؟ حواست به سیم خاردار ها باشه . مثل بید دارم می لرزم . چند تا لباس تنم کردم . زیپ کاپشن رو هم بالا کشیدم . هد بند و کلاه سربازی و کلاه کاپشن رو هم سرم کردم . چفیه رو دور دهنم کشیم . زیر شلواری هم پامه . لامصب سرماش  تا مغر استخوان فرو می ره .نمی تونم تفنگم رو از روی دوشم جابه جا کنم . دستگیره اش اونقدر سرده که دست رو اذیت میکنه . خودم رو می پرونم که بندش از روی شونم جا به جا بشه . هر قدم که راه میرم نورافکن ها سایه ام رو چند تا میکنن و از پشت و جلو پاهام چند تا سایه رو ، روی زمین می اندازن . صدای پارس سگ میاد . چند تا هستن . هوا سرده .و سایه هایی که باعث می شن تا هر چند وقت یه بار برگردم تا مطمئن بشم که هنوز تنهای تنهام. و کس دیگه ای غیر از من اونجا نیست . فکر می کنم یه ربعی از ساعت گذشته. نگاه ساعتم می کنم . فقط دو دقیقه رفته .

پستم تموم می شه . پاس پخش میاد میگه که بعد از تو پست خالی .

پیش خودم می گم  اگه اونقدر مهم بوده که من باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم پس چرا بعد از من پست خالیه ؟

آروم آروم به طرف آسایشگاه می رم . هنوز هوا خیلی سرده. هیچ نوری توی آسمون نیست .  .باید بخوابم و یک ساعت دیگه توی محل کار جاضر باشم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()