آویزان نشویم لطفا - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

آویزان نشویم لطفا

 حتی در بدترین روزهای زندگیم که می خواستم با کسی باشم که دوستش داشتم اینقدر گیر نبودم. یعنی نمی خواستم  که باشم . سعی بر تحمیل نبود که  تلاش بر اثبات بود .

حالا نمی دانم که این درد سری که توشم درسی است برمن از طرف کسی که دوستم دارد که من هم باید چنین آویزون می بودم یا عقوبتی است بر آن چه که نکردم  یا ابتلایی است و یا امتحانی ؟که سر از مصلحتش در نتوان برد .

ما که جانمان به لب آمد .  تو کاری کن که نه دلی این وسط  بشکند نه من زجر بکشم . و این شد همان حکایت پست قبل که چوب دو سر گل ماییم:

که نه آنکه دوستش داریم دوستمان دارد و  نه دوست داریم آنکه دوستمان دارد ."

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
    comment نظرات ()